رهی جز کعبه و بتخانه می پويم که می بينم
گروهی بت پرست اينجا و مشتی خودپرست آنجا
مولوی
سال ٥٧٠ ميلادی کودکی از آمنه بنت [دختر] وهب در مکه چشم به زندگی گشود واو را محمد ناميدند . اين نوزاد پس
از مرگ پدر خود عبدالله بن عبدالمطلب به دنيا آمد و در پنج سالگی مادر خود را از دست داد و پس از اندکی جدّ توانا
و کريمش که يگانه حامی و نگهبان وی بود به جهان ديگر شتافت . اين طفل که عموهای متعدد و نستباً متمکّن داشت،
تحت سرپرستی يکی از فقيرترين، ولی جوانمردترين آنها قرار گرفت، سرگذشت حيرتزا و شگفت انگيزی دارد که
شايد در تاريخ مردان خودساخته و حادثه آفرين جهان بی مانند باشد.
هزارها کتاب درباره زندگی و حوادث بيست و سه ساله ظهور و افول او و همه کردارها و گفتارهای ا ين مرد فوق
العاده نوشته شده است و تحقيقاً از او بيش از تمام رجال تاريخی قبل از او اسناد و مدارک و قوانين در دسترس محققان
و پژوهندگان قرار گرفته است، معذالک هنوز کتاب روشن و خردپسندی درباره وی نوشته نشده است که سيمای او را
عاری از گرد و غبار اَغراض و پندارها و تعصبات نشان دهد و اگر هم نوشته شده باشد، من بدان دست نيافته ام.
مسلمين نيز به تاريخ حقيقی روی نياورده و پيوسته کوشيده اند از وی يک موجود خيالی، وجودی مافوق بشر و نوعی
خدا در لباس يک انسان بسازند و غالباً خصايص ذات بشری او را ناديده گرفته اند و در اين کار حتی رابطه علت و
معلول را که اصل حيات است به چيزی نشمرده و به همه آنها صورت خَرق [خلاف] عادت داده اند.
از اين طفل تا سال ٦١٠ ميلادی يعنی هنگامی که به سن چهل سالگی رسيده است اثر مهمی در تاريخ نيست و حتی در
2 که در اواخر قرن « محمدبن جرير طبری » سيره 1 و روايات آن زمان، خبر چشمگير و فوق العاده ای نمی بينيم ولی
سوم هجری تفسيری بر قرآن نوشته است بدون مناسبت در ذيل آيه ٢٣ سوره بقره، راجع به تولد او مطلبی می نويسد
که نمودار انحراف از جاده واقع بينی و رغبت مهارنشدنی اسلاف [جمع سلف، گذشتگان ] است به ساختن افسانه های
عاميانه؛ و نقل آن به ما نشان می دهد که حتی مورخ نيز نمی تواند مورخ بماند و دستخوش پندارها و اساطير نشود .
آيه ٢٣ سوره بقره چنين است:
« وَاِن کُنتُم فی رَيب ممّا نَزّلنا عَلی عَبدِنا فَتُوا بِسورَة مِن مِثِله وَادعوَ اشُهَداکُم مِن دوُن الله اِن کُنتُم صادِقينَ »
معنی آن واضح است: اگر در باب قرآن که به بنده خود فرستاده ايم شک داريد يک سوره مثل آن بياوريد.
محمد بن جرير طبری در ذيل اين آيه می نويسد:
علم تاريخ، بيان حال گذشتگان، شرح حيات رسول الله] : Siyar 1 [سير
2 [محمدبن جرير طبری تفسير طبری موسوم به جامع البيان فی تفسير القرآن تأليف محمد بن جرير طبری فقيه و دانشمند و مورخ ايرانی
متولد حدود ٢٢٦ ه. ق. مرگ ٣١٠ ، که ترجمه آن به فارسی به نام ترجمه طبری شهرت دارد]
50
قبل از بعثت در مکه آوازه ای درافتاد که پيامبری ظهور خواهد کرد به نام محمد که شرق و غرب جهان به فرمان او »
درآيد. بدان روزگار چهل زن در مکه بار داشتند و هر يک از آنها که می زائيد اسم پسر خود را محمد می گذاشت تا
.« مگر او همان پيغمبر موعود باشد
سخافت[کم عقلی و سبک مغزی] اين گفتار آشکارتر از آن است که درباره آن چيزی گفته آيد. نه آوازه ای در مکه بوده
و نه کمترين اثری از رسالت مردی به نام محمد، و حتی ابوطالب هم که حامی و ولی او بود از اين آوازه ها و نشانه
ها بی خبر بود، از همين روی اسلام نياورده از دنيا رفت . خود حضرت نيز تا قبل از بعثت از رسالت خود اطلاعی
نداشت 3. کدام آمار در مکه وجود داشته است که نشان دهد در سال ٥٧٠ ميلاد ی فقط چهل و نه زن و نه بيشتر آبستن
بوده و همه آن ها هم بدون استثناء پسر زائيده اند و نام همه آن پسرها محمد بوده است و حضرت محمد در دوران
کودکی چهل محمد هم سن و سال داشته است؟
همين که از مادر متولد شد گفت الله اکبر کبير ا 5 در ماه » : واقدی 4 به شکل ديگر از تولد آن حضرت سخن می گويد
.« اول می سُريد، ماه دوم می ايستاد، ماه سوم راه می رفت، ماه چهارم می دويد، و ماه نهم تير می انداخت
آيا ممکن است چنين چيزی روی داده باشد و تمام ساکنان شهر کوچک مکه از آن مستحضر نشده باشند و مردمانی که
بت سنگی می پرستيدند در قبال محمد به خاک نيفتاده باشند؟
اين يک نمونه از طرز تاريخ نويسی و افسانه سرائی مسلمين است . از طرف ديگر اغراض دينی پاره ای ترسايان
[مسيحيان] باختری را بر آن داشته است که محمد را دروغگو، جاهل، حادثه جو، جاه طلب و شهوتران بگويند . بديهی
است که هيچ يک از اين دو طايفه نتوانسته اند وقايع را چنانکه هست دنبال کنند.
علت اين است که معتقدات خواه سياسی و خواه دينی و مذهبی، مانع است که انسان خرد خود را به کار اندازد و
روشن بينديشد . پيوسته پرده ای از خوبی يا بدی روی موضوع بحث کشيده می شود . مهر و کين، تعصب و لجاج و
عقايد تلقينی، شخص مو رد مطالعه را در بخار و مه و تخيلات فرو می پيچد . در اين شبهه ای نيست که حضرت محمد
از اقران خويش ممتاز است و وجه تمايز او هوش حاد، انديشه عميق و روح بيزار از اوهام و خرافات متداول زمان
است و از همه مهمتر قوت اراده و نيروی خارق العاده ای است که يک تنه او را به جنگ اهريمن می کشاند. با زبانی
گرم مردم را از فساد و تباهی برحذر می دارد، فسق و فجور و دروغ و خودخواهی را نکوهش می کند، به جانبداری
از طبقه محروم و مستمند برمی خيزد، قوم خود را از اين حماقت که بجای پرستش خدای بزرگ به بتهای سنگی
ستايش می برند سرزنش می کند و خدايان آنها را ناتوان و شايسته تحقير می داند . طبعاً مردمانی که در اجتماع
صاحب شأن و اعتباری هستند و مقام استواری دارند به سخنان وی وقعی نمی گذارند.
گردن نهادن بدين سخنان مستلزم فروريختن تمام آداب و رسوم و عقايدی است که قرنها بدان خوی گرفته اند و مثل
تمام عقايد موروثی، اموری مسلم و رخنه ناپذير می نمايد.
از همه بدتر کسی می خواهد نظام اجتماعی آنان را برهم زند و بنياد اجدادی آنها را فرو ريزد که شأن و اعتباری چون
خود آنها ندارد . کودک يتيمی از قبيله خود آنها است که از راه ترحم در خانه عموی خويش و در تحت رعايت او
بزرگ شده است و دوران کودکی را در چرانيدن شتر عمو و همسايگان گذرانيده و در آغاز جوانی به خدمت بانوئی
مالدار در آمده است و از آن رو دارای اعتبار و شأنی گرديده است.
چنين کسی که تا ديروز فردی عادی از قبيله قريش محسوب می شده و هيچگونه امتياز و تشخصی نداشته اس ت اکنون
دعوی ارشاد و رهبری آنان را می کند و مدعی است که اين رسالت از طرف خدا به وی تفويض شده است . اين سخن
وليد بن مغيره 6 که از رؤسای بنام قريش است طرز فکر و روحيه سران قبيله را خوب مجسم می کند . وليدبن مغيره با
با وجود بودن من بر ر أس طايفه قريش و مردی چون عروه بن مسعود 7 در صدر طايفه » : خشم و تکبر فرياد می زد
8 ابوجهل 9 هم روزی به اَخنس بن شريق 10 می گفت: «؟ بنی ثقيف چگونه ممکن است محمد دعوی پيغمبری کند
3 آيه ١٦ سوره يونس شاهدی است گويا بر اين امر : قل لو شاء الله ما تلوته عليکم ولا ادراکم به فقد لبئث فيکم عمراً ، مفاد آن اين است که :
عمری ميان شما زندگی کردم و ادعائی نداشتم. اکنون از طرف خداوند به من وحی رسيده است. علی دشتی
4 [ابو عمر عبدالله محمد بن عمرو واقدی تولد ١٣٠ ه.ق. مرگ ٢٠٧ از مورخان و محدثان شهير اسلام]
که بهاييان کوشيدند آن را جمع کنند و از بين ببرند، ميرزا جانی کاشانی نظير آن را به « نقطة الکاف » 5 در کتاب معروف بابيان موسوم به
سيد علی محمد باب نسبت می دهد که به محض تولد از مادر، سيد علی محمد به سخن آمد و گفت: الملک الله . علی دشتی
6 [وليد بن مغيره سردار ع رب درحدود ٥٨٠ ميلادی در مکه متولد شد . نخست فرمانده لشکر مخالفين رسول الله بود، ليکن بعداً مسلمان شد و
به فرماندهی لشکر مسلمين رسيد . پيروزيهای نخستين وی بر طوايف يهودی و مسيحی موردتوجه پيغمبر قرار گرفت . پس از مرگ رسول الله
به سرکوب قبايل شورشی عرب مأمور و سپس به فتح سوريه و ايران مشغول شد.]
7 [عروة بن مسعود، رئيس طايفه بنی ثقيف، در آغاز بعثت با پيامبر دشمنی و مخالفت نشان می داد، اما با بالا گرفتن کار رسالت، بعدها يکی
از ياران نزديک رسول الله شد. در سال ٦٥٣ ميلادی فوت کرد]
وَقالُوُا نُزَّل هذَا القُرانُ عَلی رَجُل مِن القَريَتَنِ عَظيِم . اَهُمُ » 8 آيات ٣١ و ٣٢ سوره زُخرف اشاره به اين معنی و جواب اين سخن عاميانه است
می گويند چرا قرآن بر يکی از مردان بزرگ دو قريه نازل نشد؟ آيا آ نها «... يَقسِمُونَ رَحمَتَ ربَک نَحنُ قَسمنَا بينَهُم مَعِيشَتَهُم فی الحيوة الدُّني ا
تقسيم کننده عنايات خداوند هستند ما به آنها نعمت اين دنيا را داده ايم. علی دشتی
9 [ابوجهل نام کنايه آميزی است که مسلمين به ابوالحکم از حکما و از اشراف مکه داده اند . وی يکی از سرسخت ترين دشمنان رسول الله و
مسلمين بود. در جنگ بدر به دست مسلمين کشته شد.]
10 [اخنس بن شريق يکی از شاعران صدر اسلام و مخالف رسول الله بود]
51
ما و بنو عبد مناف بر سر بزرگی و رياست مناقشه و رقابت داشتيم؛ اکنون که ما به آنها برابر شديم، يکی از آنها »
.« برخاسته و دعوی پيغمبری می کند و بدين وسيله بنو عبد مناف می خواهند بر ما تفوق يابند
اين گونه سخنان ما را از نوع فکر و طرز برخورد سران قريش با دعوت حضرت محمد آگاه می کند و علاوه بر اين
نشان می دهد که به امر نبوت به ديده مثبت نمی نگرند، يعنی ابداً به فکر آن ها خطو ر نمی کند که خدائی هست و يکی
از افراد آن ها را مأمور هدايت و ارشادشان ساخته است و چنانکه مکرر در قرآن آمده است ايراد می گرفتند که اگر
خداوند می خواست ما را ارشاد کند چرا يک فرد عادی و بشری را ماأمور اين کار می کرد و فرشته ای را به سوی
ما نمی فرستاد ... که باز در قرآن جواب آن ها داده شده است که اگر در زمين فرشتگان زندگی می کردند، ما هم از
فرشتگان بر آن ها رسول می فرستاديم ونکته قابل تأمل و شايسته ملاحظه اينکه به اصل مطلب ابداً توجهی نمی کردند
يعنی مطلقاً به گفته های محمد و تعاليم او گوش نمی دادند تا ببينند مط البی که او می گويد تا چه درجه صحيح و منطبق
بر موازين عقلی و صلاح اجتماع است.
اما در هر جامعه ای هرچند تباه و فاسد باشد عده ای روشن بين و نيک انديش هستند که سخن حق را می پسندند و از
دهان هر کس درآمده باشد می ستايند که بايد ابوبکر 11 را يکی از پيش قدمان اين ا فراد دانست و به پيروی از او چند
تن از متعينان قريش چون عبدالرحمن بی عوف 12 و عثمان بن عفان 13 و زبيربن العوام 14 و طلحة بن عبدالله 15 و سعدبن
ابی وقاص 16 اسلام آوردند.
علاوه بر اين در هر جامعه ای طبقه ای موجود است که از نعمات طبقه متنعم بهره مند نيست و طبعاً قشر ناراض ی
جامعه را تشکيل می دهد . اين دو طبقه به وی می گروند و در ستودن وی و افکار وی هم داستان می شوند . آن وقت
طبعاً نبرد اقليت و اکثريت روی می دهد . اکثريت به زور و پول خود می نازد و اقليت به ستايش روش و طريقه
خويش می پردازد و برای تبليغ ديگران ناچار مزايا و خصايصی برای رهبر و هادی خود قائل می شود.
اما اين روش در زمان حيات رهبر تا حدودی معقول می نمايد ولی پس از مرگ وی روز به روز فزونی می گيرد
بحدی که آن رهبر پس از چندی به نيروی پندار و قوه واهمه ديگر بشر نبوده پسر خدا، علت غائی آفرينش و حتی
مدير و گرداننده جهان می شود.
يک نمونه و شاهد روشن و غيرقابل انکار بما نشان می دهد که چگونه بسياری از تصورات و پندارها جان می گيرد و
فرع زايد بر اصل می شود . قرآن محکم ترين و استوارترين سند مسلمين است . در آغاز سوره الاسر ا 17 که از سوره
های مکّی 18 است و قضيه معراج از آن سرچشمه می گيرد آيه ای است ساده و قابل توجيه و تعقل:
سُبحانَ اَلّذَی اَسری بعَبدِهِ لَيلاً مِنَ اُلمَسجِدِ الحَرَام اِلَی الَمسجِدِ اُالاَقصَا الّذِی بارَکَنا حَولَهُ لِنُوِيَهُ مِن آياتِنشا اِنَّهُ »
.« هُوَالسَّمِيعُ البَصيِيَر
هيچ گونه ابهامی در اين آيه شريفه نيست . می فرمايد : بزرگ و منزه است خدائی که بنده خود را شبانه از مسجدالحرام
به مسجدالاقصی 19 که پيرامون آن را مبارک ساخته ايم سير داد تا آيات خود را بدو نشان دهد.
اين آيه را می توان بر يک سير معنوی حمل کرد . اين گونه سيرها برای اشخاصی که در خويش فرو می روند و
سرگرم رو يای روحی خويشند روی می دهد ولی در ميان مسلمين پيرامون اين آيه ساده داستان های حيرت انگيز پيدا
شده است که به هيچوجه با موازين عقلی سازگار نيست و در اينجا فقط شکل ساده و روايت معقول تر را از تفسير
جلالين می آوريم . تفسير جلالين از معتبرترين و موجه ترين تفسيره ای قرآن است زيرا نويسندگان آن از انتساب به
فرقه های مختلف دور و کمتر آلوده به تعصب و جانبداری از اين و آنند.
نويسندگان آن به توضيح معانی قرآن و توجيه مفاد آن قناعت کرده و گاهی شأن نزول بعضی آيات را بيان می کنند . با
بی مناسبت مطالبی از قول پيغمبر نقل می کند . آيا خواسته اند علت « اسری » همه اينها راجع به همين آيه اول سوره
نزول اين آيه را بيان و معنی مبهم آن را توجيه و تفسير کنند و يا اجمالی از روايات شايعه ميان مسلمين را بياورند؟
11 [ابوبکر يکی از ثروتمندان و ياران اوليه رسول الله در مکه، عايشه دختر وی تنها زن جوان رسول الله بود . ابوبکر پس از مرگ رسول
الله جانشين و خليفه مسلمين شد، در زمان او يورش امپراتوری بيزانس و ايران آغاز شد. وی در مدينه مدفون است]
12 [عبدالرحمن بن عوف يکی از ياران اوليه رسول الله، وی همراه رسول الله به مدينه مهاجرت کرد و در مدينه به تجارت پرداخت . در
تمامی جنگهای رسول الله شرکت داشت و بيش از بيست زخم مهلک برداشت. وط در مدينه مدفون است]
13 [عثمان بن عفان سومين خليفه مسلمين، از ياران اوليه و داماد رسول الله در مکه حدود ٥٨٠ ميلادی متولد شد . از اشراف و تجار موفق
بنی اميه . با رسول به مدينه مهاجرت کرد و از ياران نزديک وی شد . در زمان خلافت او شهرهای مهم ايران مفتوح شد. مسلمين عليه او دست
٦٤٤ ميلادی] - ٢٣ هجری قمری ٦٥٥ - به شورش زدند و عثمان کشته شد. خلافت ٣٥
14 [زبيربن العوام از خويشاوندان نزديک خديجه و رسول الله و از ياران رسول]
15 [طلحة بن عبيدالله از قريشيان و از ياران رسول الله]
16 [سعدبن ابی وقاص در سن هفده سالگی به اسلام گرويد و بعدها از فرماندهان لشکر اس لام شد و به ايران يورش برد . از غنايم جنگی
ايران، شهر کوفه را بنا کرد و خود حاکم آنجا شد]
17 [سوره الاسری، بنی اسرائيل]
18 [سوره هايی که در مکّه نازل شدند]
19 [مسجدالحرام يا کعبه در مکه و مسجدالاقصی در بيت المقدس نزديک مسجد عمر و ديوار ندبه]
52
در هر صورت مطلبی را که از قول پيغمبر آورده اند بدون سند است و حتی اشاره ای نمی کنند که اين مطلب را کدام
راوی گفته هر چند آن راوی معتبر و قابل وثوق نباشد و خود اين امر نشان دهنده اين معنی است که دو مفسر محترم
به روايتی که نقل می کنند اطمينان ندارند. باری مطلبی که از زبان پيغمبر نقل می کنند چنين است:
آن شب جبرئيل آمد و چارپائی همراهش بود ک ه از الاغ بزرگتر و از استر کوچکتر، سفيد رنگ، سُمهايش در کناره پا
و مايل به خارج بود، بر آن سوار شدم . به بيت المقدس رفتم، افسار براق 20 را به حلقه ای بستم که معمولاً انبياء می
بستند، در مسجد الاقصی دو رکعت نماز خواندم، پس از بيرون آمدن، جبرئيل دو ظرف از شير و شراب برايم آورد .
من ظرف شير را اختيار کردم و جبرئيل مرا بدين اختيار تحسين کرد، سپس بسوی آسمان اول پرواز کرديم . دم در
آسمان موکل پرسيد کيست؟ جبرئيل گفت : جبرئيل است . موکل پرسيد : که همراه تست؟ گفت : محمد. موکل پرسيد : آيا او
را احضار کرده اند؟ جبرئيل گفت : آری. پس در آسمان را باز کرد، حضرت آدم به پيشوازم شتافت و خيرمقدم گفت ...
(به همين ترتيب هفت آسمان را می پيمايد و در هر يک از آسمانها يکی از انبيا به استقبال وی می شتابد ) در آسمان
21 که روزی هفتاد هزار فرشته وارد آن می شوند و بيرون نمی آيند تکيه « بيت المعمور » هفتم ابراهيم را ديدم که به
کرده است . پس از ان مرا به سدرة المنتهی 22 برد که برگهايش مثل گوش فيل بود و ثمره اش ... سپس به من وحی شد
که شبانه روز پنجاه نماز بخوانم، بعد حضرت موسی در مراجعت به من گفت : پنجاه [بار] نماز زياد است، از خداوند
بخواه تخفيف بدهد، پس بسوی خد ا برگشتم و تقاضای تخفيف کردم . خداوند آن را به ٤٥ نماز تخفيف داد . باز موسی
گفت: من اين مطلب را در قوم خود آزموده ام مردم نمی توانند شبانه روز ٤٥ نماز بخوانند، دوباره بسوی خدا بازگشتم
(خلاصه آنقدر چانه زده است تا خداوند راضی شده است که فقط پنج [بار] نماز خوانده شود).
اين خلاصه ای بود از آنچه تفسير جلالين در باب معراج آورده است و اگر آن را در جنب نوشته های ابوبکر عتقيق
نيشابوری 23 و تفسير طبری 24 قرار دهيم بسی معقول و موجه جلوه می کند.
روايات اسلامی به شکل افسانه آميزی قضيه معراج را پر و بال داده است چنانکه به قصه اميرارسلان 25 بيشتر شباهت
« درمنگ هايم » دارد و محمد حسين هيکل 26 با همه ادعای عقل و روشنفکری که منکر معراج جسمانی است از قول
27 شکلی از اين افسانه را نقل می کند.
ولی آشنايی با مطالب قرآنکه حوادث بيست و سه ساله ايام رسالت حضرت محمد در آن منعکس است بر ما مدلل می
کند که پيغمبر چنين مطالبی نفرموده است و اين تصورات افسانه آميز و کودکانه مولود روح عاميان ساده لوحی است
که دستگاه خداوندی را از روی گرده شاهان و اميران خود درست کرده است، چه در همين سوره 28 که آيه اول آن
٩٠ که از حضرت معجزه خواسته اند می فرمايد: - باعث ظهور اين خيالبافيها شده است پس از آيات ٩٣
قُل سُبحانَ رَبّی هَل کُنتُ اِلاَبشَراً رَسُولاً [يعنی] من جز بشری هستم که فرستاده شده اويم؟
در آيه ٥١ سوره شوری می فرمايد:
وَمَا کانَ لِبَشرِ اَن يُکُلِمُهُ الله اُلا وَ حياً [يعنی] به هيچ بشری اين امکان داده نشده که خداوند با وی سخن بگويد
مگر از راه وحی.
با وجود وحی نيازی به رفتن به آسمانها نيست . بر فرض ضرورت، ديگر وجود چارپای بالدار چرا؟ مگر آسمان
راهش از مسجدالاقصی 29 است؟ خداوند غنی را چه نيازی به نماز بندگاناست؟ موکلان آسمانها چرا از برنامه مسافرت
پيغمبر بی اطلاع بودند؟ در ذهن ساده لوحان متعبد رابطه علت و معلول بهم نمی خورد . چون پيغمبر بايد راه دور
20 [بُراق نام مَرکب رسول الله در سفر به معراج است]
21 [خانه ايست در آسمان هفتم]
22 [درختی است در آسمان هفتم که در سوره نجم قرآن هم آمده است]
23 [تفسير جلالين به دو تفسير قرآن اطلاق می شود، وجه تسميه آن به اين سبب است که هر دو اين تفاسير وسيله نويسندگانی تأليف يافته که
نام آنان جلال الدين بوده است. يکی تفسير ٨ جلدی تأليف جلال الدين عبدالرحمن سيوطی و ديگری تفسير قرآن از جلال الدين المحلی]
24 [تفسير طبری موسوم به جامع البيان فی تفسير القرآن تأليف محمد بن جرير طبری فقيه و دانشمند و مرخ ايرانی متولد حدود ٢٢٦ و مرگ
٣١٠ هجری قمری که ترجمه آن به فارسی به نام ترجمه طبری شهرت دارد]
25 [اميرارسلان قهرمان افسانه ای که عاشق شاهزاده فرخ لقا شد و برای رسيدن به مقصود ماجراهای فراوانی پشت سر گذاشت . اين افسانه
وسيله نقيب الملک تعريف و توسط فخرالدوله يکی از دختران ناصرالدين شاه اواخر قرن س يزده به رشته تحرير درآمده است . ارسلان به ترکی
يعنی شير]
26 (کتاب حياة محمد جلد اول ) علی دشتی . [محمد حسين هيکل سياستمدار، نويسنده و روزنامه نگار مصری، مؤلف کتابهای مختلفی از جمله
در دو جلد، ترجمه ابوالقاسم پاينده] « حيات محمد » کتاب
[« محمد » مؤلف کتاب Emile Dermengheim 27 [اميل درمنگ هايم
28 [سوره ١٧ بنی اسرائيل يا الاسراء]
29 [جامع اقصی مسجد بزرگ معروف در بيت المقدس که در سمت جنوب جامع القبه يا مسجد عمر و در کنار ديوار ندبه نيايشگاه يهوديان
واقع است]
53
بپيمايد محتاج مرکوب است، مرکوب مانند استر است ولی بايد بال داشته باشد که چون کبوتر به پرواز آيد . خدا می
خواهد چشم محمد را خيره جاه و جلال خود کند، پس به جبرئيل دستور می دهد عجائب آسمانها را به وی نشان بدهد.
خداوند چون پادشاه قهاری که به مأموران خود دستور می دهد ماليات بيشتری برای خرجهای دولت تهيه کنند و وزير
دارائی شفاعت می کند که زياده روی نشود وگرنه رعايا بی پا می شوند از بندگان خود نماز می خواهد و پيغمبر
شفاعت می کند که پنجاه نماز تنزل کند.
بدون هيچ ترديدی محمد از برجسته ترين نوابغ تاريخ سياسی و تحولات اجتماعی بشر است . اگر اوضاع اجتماعی و
سياسی در نظر باشد، هيچيک از سازندگان تاريخ و آفرينندگان حوادث خطير با او برابری نمی کنند، نه اسکندر و
سزار، نه ناپلئون و هيتلر، نه کور ش بزرگ و چنگيز، نه آتيلا و امير تيمور گورکان هيچيک را با وی مقايسه نتوان
کرد. همه آنان به قوای نظامی و جنگجويان به افکار عمومی ملت خود متکی بودند در صورتی که حضرت محمد با
دست تهی و با مخافت [ترس] و عناد محيط زندگانی به ميدان تاريخ قدم نهاد.
شايد بشود قويتر ين مرد قرن بيستم لنين را در برابر وی گذاشت که با پشتکار، چاره انديشی، خستگی ناپذيری و عدم
١٩٠٥ ) فکر کرد، چيز نوشت، حرکتهای انقلابی را از - انحراف از مبادی عقيدتی خويش قريب بيست سال ( ١٩٢٤
دور اداره کرد و يک لحظه از مبارزه بازنايستاد تا نخستين حکومت کمونيسم ر ا به رغم موانع داخلی و خارجی، به
رغم شرايط نامساعد طبيعی و اجتماعی در روسيه برقرار ساخت . ولی بايد اعتراف کرد که نيم قرن نهضت انقلابی
پشت سر خود داشت، صدها هزار ناراضی و انقلابی از وی پشتيبانی می کردند و باز با اين تفاوت فاحش که سراسر
زندگانی وی [رسول الله] با محروميت و زندگانی زاهدانه سپری شده است.
اين امر طبيعی است که پس از مرگ هر شخص متعين افسانه ای درباره او درست می شود و پس از مدتی جنبه های
ضعف او فراموش و جنبه های خوب او بازگو می گردد . بسی از هنرمندان و متفکران از حيث موازين اخلاقی در
وضع ناپسندی قرار داشته اند ولی پس از مرگ، آثار آنها برجای مانده و مورد ستايش قرار گرفته است . ما نمی دانيم
خواجه نصيرالدين طوسی 30 چه تدابيری به کار بسته است تا به مقام وزارت هلاکو رسيده است، تدبيرهايی که غالباً با
ضابطه های اخلاقی جور نبوده است ولی آثار علمی او، او را يکی از مفاخر ايران قرار داده است.
پس اگر تصورات، پس از فوت قائدی روحانی به کار افتد و برای وی مکارم و فضايل بی شمار بسازد، جای تعجب
نيست. ولی اشکال کار در اين است که اين امر در حدود معقول و موجه باقی نمانده و شکلی بازاری و عاميانه و
شايسته [سزاوار] تمسخر به خود می گيرد.
تولد حضرت محمد مثل تولد ميلياردها نوزاد ديگر صورت گرفته و کمترين اثری و حادثه ای روی نداده است . اما
تب معجزه سازی، مردم را به تخيلات و افسانه ها کشانيده است . از تولد حضرت شکافی در ايوان مداين پديد آمد و
آتشکده فارس خاموش شد.
آيا اين اثر طبيعی و ذاتی تولد حضرت رسول است يا امری خارق العاده و به منزله اخطاريست از جانب خداوند؟
به حکم عقل و برهان حسی و رياضی هيچ معلولی بدون علت نيست . تمام رويدادهای جهان هستی خواه طبيعی و خواه
سياسی و اجتماعی، معلول عللی هستند . گاهی اين علل آشکار است . آفتاب می تابد، گر می و نور که خاصيت ذاتی
اوست حاصل می شود . آتش می سوزاند، مگر اينکه عايقی مؤثر مانع خاصيت ذاتی او شود . آب به سراشيبی می رود
مگر آنکه نيروئی جبراً و قسراً [به زور کسی و يا چيزی را به کاری وادار کردن ] آن را بالا برد . گاهی علل حوادث
آشکار نيست و بايد بدان پی بر د. چنانکه بسياری از رويدادها سابقاً معلوم نبود و بشر به کشف آن پی برده است مانند
رعد و برق يا بروز امراض و راه علاج آن [ها].
ميان تولد نوزادی در مکه و خاموش شدن آتشکده ای در ايران هيچگونه رابطه عليّت وجود ندارد.
اگر طاق کسری ترک برداشته است بايد معلول نشست کردن ديوار آن دانست. اما مؤمنان معجزه تراش آن را يک نوع
اخطاری از جانب خداوند می گويند . يعنی خدا می خواهد به ساکنان تيسفون و مخصوصاً به پادشاه ايران بگويد امر
مهمی در شرف ظهور است يا به مؤبدان و نگهبانان آتشکده فارس بفهماند که مردی امروز پای به عرصه حيات
گذاشته است که راه و رسم آتش پرستی را برخواهد انداخت.
اما پادشاه ايران يا پيشوايان زردشتی چطور ممکن است ترک خوردن طاق و خاموش شدن آتش را علامت تولد طفلی
بدانند که چهل سال بعد به دعوت اسلام بر می خيزد؟
خداوند حکيم و دانا چرا متوقع است که مردم ايران چهل سال قبل از بعثت حضرت رسول از بعثت وی باخبر شوند؟
سير در اوضاع عربستان قبل از بعثت نشان می دهد که خود حضرت رسول هم از اينکه وی مبعوث خواهد شد خبر
نداشت.
اگر خداوند قادر می خواست تولد حضرت محمد را حادثه ای بزرگ و غيرمترقبه جلوه دهد چرا در خانه کعبه که محل
ظهور اسلام است شکافی پديد نيامد و بتان بيجان از جايگاه خود فرو نريختند که لااقل تنبهی [هشياری و بيداری ] برای
30 [نصيرالدين طوسی، ابو جعفر محمد بن حسن طوسی، تولد در حدود ١٢٠٠ ميلادی در طوس خراسان . در نخست از طرفداران فرقه
اسماعيليه بود . با يورش هلاکوخان مغول به ايران، با خيانت به اسماعيليان از آنان جدا و به هلاکوخان پيوست . به همين سبب هلاکوخان
کشتار وحشتناکی از اسماعيليه کرد . مورخين اسلامی وی را عامل سقوط بغداد به دست هلا کوخان می دانند که سبب کشتار مسلمين و آخرين
خليفه عباسی شد . وی وزير هلاکوخان شد و رصدخانه ای برای تعيين ساعت سعد و نحس برای خان مغول و ستاره شناسی در مراغه بنا
کرد. آثار فراوانی در نجوم و مسائل اسلامی نوشته و در ١٢٧٣ ميلادی فوت کرد]
54
قريش باشد و اخطار او مؤثرتر از خاموش شدن آتشکده بشود؟ چرا مقارن بعثت معجزه ای ظاهر نشد که تمام قريش
را به ايمان کشاند و سيزده سال رسول محبوب او مورد آزار و عناد قرار نگيرد؟ چرا در دل خسرو پرويز فروغی
نتابيد تا نامه حضرت را پاره نکند، هم خود ايمان آورد و هم به تبعيت او بر سراسر ايران نور اسلام بتابد و بدون
جنگ قادسيه و نهاوند شاهنشاهی ايران زير پرچم اسلام درآيد؟
خواندم که در آن « زندگانی عيسی » 31 کتابی تحت عنوان « ارنست رنان » سالها پيش از اين از نويسنده بزرگ فرانسه
با مهارت يک نقاش چيره دست سيمای روشن و زنده ای از حضرت مسيح ترسيم شده است . چندی بعد کتاب ديگری
به دستم افتاد که به قول خود او با فقدان مدارک « پسر آدم » 32 به عنوان « اميل لودويگ » از نويسنده موشکاف آلمانی
تاريخی قابل اعتماد و با نداشتن تصويری از عيسی، شخصيت وی را به گونه ای موجه و روشن نشان داده است.
من در اين مختصر داعيه ترسيم بيست و سه سال از عمر ٦٣ ساله حضرت محمد را ندارم و بدون تواضع دروغين نه
را تا بتوانم « اميل لودويگ » را در خود می بينم و نه شکيبائی کا فی و نيروی تحقيق « رنان » موهبت و ظرافت فکری
شخصيت قوی و قدرت روحی مردی را ترسيم کنم که مانند لنين حادثه آفرين ترين موجود تاريخ بشريتش بايد خواند،
با اين تفاوت که پشت سر لنين حزبی نيرومند و مؤثر قرار داشت ولی محمد با دست خالی و يارانی بسيار معدود، پای
به ساح ت [صحنه، ميدان ] تاريخ گذاشت و يگانه وسيله کار او قرآن بود و قرآن . نه، من نه در خود چنين شکيب را
سراغ دارم و نه آن همت را که با امواج کوه پيکر و مقاومت ناپذير خرافات به ستيزه برخيزم . قصد من از اين
مختصر بيرون کشيدن خطوطی چند و بيرون انداختن شبحی است که از خ واندن قرآن و سير اجمالی پيدايش اسلام در
ذهنم پديد آمده است، راست و صريح تر گويم:
يک انديشه يا ملاحظه روانشناسی مرا به نگاشتن اين يادداشتها برانگيخته است و آن بيان اين مطلب است که در تحت
تأثير عقيده، خرد و ادراک آدمی از کار می افتد، چنانکه می دانيم عقايدی از طفوليت به شخص تلقين شده و زمينه
انديشه های او قرار می گيرد و آن وقت می خواهد همه حقايق را به آن معتقدات تلقينی که هيچ مصدر عقلايی ندارد،
منطبق سازد . حتی دانشمندان نيز بجز عده ای انگشت شمار به اين درد دچارند و نمی توانند قوه ادراک خود را به کار
اندارند و اگر هم بتوانند به کار اندازند برای تأييد عقايد تلقينی است . بشری که وجه امتيازش قوه ادراک است و با قوه
ادراک مسائل رياضی و طبيعی را حل می کند، در امور عقيده ای خواه سياسی و خواه دينی و غيره پای روی عقل و
حتی مشهودات می گذارد.
از وی سبب بحثها و مجادلاتی « زندگانی مسيح » ١٨٢٣ ) نويسنده و دين شناس فرانسوی، کتاب -١٨٩٢)Ernest Renan 31 [ارنست رنان
« بيست و سه سال » در نوشتن « زندگانی مسيح » در کليسای مسيحی شد . وی پيرامون ايران و جنبش بابی آثاری خواندنی دارد . دشتی از کتاب
سود فراوان برده است]
اميل کهن بيوگرافيهای افسانه گونه پيرامون استالين، مسيح، Emil Cohn ١٨٨١ ) در حقيقت – ١٩٤٨ Emil Ludwig 32 [اميل لودويگ
روزولت، ميکل آنژ و بسيمارک نوشته است]
55
کودکی
از دوران کودک ی حضرت محمد اطلاعات زيادی در دست نيست . طفلی بدون وجود پدرو مادر در خانه عموی خويش
زندگی می کند، عموئی با رأفت و شفقت ولی کم بضاعت برای اينکه عاطل و باطل نمانده و به زندگی او کمکی کرده
باشد اشتران ابوطالب و ديگران را برای چرا به صحرا برده تا هنگام غروب در صحرای خشک و عبوس مکه تک و
تنها به سر می برد.
کودکی باهوش و حساس که چند سالی بدين گونه روز را به شام می رساند، رنج می برد و پيوسته رنج را چون سقزی
تلخ می خايد [جويدن]، چرا يتيم بی پدر به دنيا آمده است؟ چرا مادر جوان و يگانه کانون مهر و نوازش را بدين
زودی از دست داده است؟ سرنوشت کور چرا جدّ بزرگوار و توانايش را پس از مرگ مادر از کَفَش ربود تا ناچار به
خانه عمو پناه برد؟ عموی او خوب و نيک کردار، اما مُعيِّل (عائله دار، عيالوار، عيالمند ) و فاقد استطاعت است از
اين رو نمی تواند او را مانند بنی اعمام (عموزادگان، پسرعموه ا) و اطفال هم شأن او نگاهداری کند . عموهای ديگر
چون عباس و ابولهب 33 در نعمت می گذرانند و به وی توجهی ندارند همه اين ناملايمات در روح کودک حساس در
طی چند سال تلخی و مرارت ريخته است.
در خاموشی و تنهايی اين صحرای بی برکت که شتران تمام نيروی خود را در گر دن می گذارند تا از لای سنگها مگر
خار و علفی بيابند، در اين ساعتهای خالی و ملال انگيز جز فکرکردن و ناخشنودی را در ذهن پرورش دادن چه می
توان کرد؟
ناخشنودی از سرنوشت شخص را تلخکام و اعصاب را در چشيدن رنج حرمان حساستر می کند، خاصه هنگامی که
شخص به خود واگذار ش ود و موجبی برای انصراف فراهم نباشد، در زير و رو کردن موجبات ناسازگاری بخت،
انديشه پيوسته در حرکت است و ناچار مسيری پيدا می کند . به خوبی می توان فرض کرد که با مرور زمان، سير
انديشه اين طفل بسوی نظام اجتماعی برود و منشأ بخت بد را در آنجا جستجو کند.
پسرهای هم شأن و هم سن او در رفاه و خوشی به سر می برند زيرا پدرانشان مباشر امور خانه کعبه اند . در مراسم
حج به زائران کعبه نان و آب می فروشند و حوايج آنها را رفع می کنند . کالاهايی که از شام آورده اند به بهای خوبی
می فروشند و محصول آنان را به قيمت ارزانی می خرند و از اين راه سود فراوان برمی گيرند و طبعاً فرزندانشان
نيز بهره مند از اين توليت کعبه و داد و ستد با باديه نشينان می شوند.
طوايف بی شمار چرا به کعبه روی می آورند و مايه ثروت و سيادت قريش می شوند؟ برای اينکه خانه کعبه مقرّ
بتهای نامدار است، برای اينکه در کعبه سنگ سياهی قرار دارد که در نظر اعراب مقدس است و طواف به دور آن را
مايه خوشبختی و نجات می دانند، برای اينکه بايد فاصله ميان صف ا 34 و مروه را هِروِلِه 35 کنان بپيمايند تا بر دو بتی که
33 [ابولهب عموی ثروتمند و از مخالفين سرسخت رسول الله، وی داماد ابوسفيان بود]
34 [صخره ای است بلند در مکه و در دامنه کوه ابو قبيس و آن بين مکه و صخره مروه واقع است و حاجيان حج خود را در آنجا تکميل می
کنند]
35 [رفتاری ميان دويدن و رفتن، با يک پا راه رفتن]
56
بر قله اين دو تپه قرار دارد نيايش و نياز برند، برای اينکه در حين طواف و در اثنای د ويدن ميان صفا و مروه هر
طايفه ای بت خود را به صدای بلند بخواند و انجام حاجات خود را مسئلت نمايد.
آيا در اين » با آن هوش تند و با آن حساسيت شديد اعصاب و انديشه روشن، محمد يازده، دوازده ساله از خود می پرسد
و شايد اين شک و بدگمانی به « ؟ سنگ سياه نيرويی نهفته است و آيا از اين مجسمه های بی ح س و حرکت کاری است
سنگ سياه و بُتان گوناگون، ناشی از تجربه و آزمايش شخصی سرچشمه گرفته باشد . هيچ بعيد نيست که خود او با
از ) « وَالُرّجزَ فَاهجُر » : شوق و اميد يک قلب شکسته و روح رنجديده بدانها روی آورده و اثری نيافته باشد . آيا آيه
پليدی اجتناب کن ) 36 که سی سال بعد از دهان مبارکش بيرون آمده است مؤيد اين فرض و حدس نيست؟ همچنين آيه
خداوند ترا گمراه يافت پس هدايتت فرمود ) 37 قرينه ای مثبت بر اين احتمال نيست؟ ) « وَ وَجَدَکَ ضَالاً فَهَدی » : شريفه
آيا بزرگان قريش خود اين مطلب واضح و بديهی را نمی دانند؟ چگونه ممکن است آنها که پيوسته مقيم اين بارگاهند و
اثری از حيات و حرکت و فيض و رحمت در آنها نيافته اند چنين واقعيتی را ندانند؟ پس سکوت آنها و احترام آنها به
38 مبنی بر چه مصلحتی است؟ احترام امامزاده با متولی است . اگر اين توليت از آنها « عزی » و « منات » و « لات »
گرفته شود، چيزی عايد آنها نمی شود و همان تجارتی که با شام دارند نيز از رونق می افتد زيرا ديگر کسی به مکه
نمی آيد که متاع آنها را گران بخرد و متاع خود را ارزان بفروشد.
در خاموشی بی پايان صحرا و در تنهايی وحشتناک اين روزهايی که شتران سرگرم پيدا کردن قوت لايموت بودند و
آفتاب گدازنده لاينقطع می تابيد، در روح حساس و رؤيازای محمد همهمه ای برپا می شد، همهمه ای که با فرارسيدن
شب فرو می نشست زيرا غروب آفتاب او را به زندگانی واقعی برمی گردانيد . بايد اشتران را گرد آوَرَد و روی به
شهر گذارَد، برای آنها بخواند، بر آنها هی زند، از پراکندگيشان جلوگيری کند تا شبانگاه سالم و درست به صاحبانشان
برگردانَد. همهمه خاموش می شد برای اينکه در تاريکی شب شکل رؤيا به خود گيرد . همهمه خاموش می شد برای
اينکه فردا در خلوت يکنواخت صحرا برگردد و خوش خوش در اعماق ضمير او چيزی به ظهور بپيوندد.
اين طبايع در خود فرورفته و سرگرم پندار و رؤيای درونی که موجبات زندگانی، آنها را از غوغای خارجی دور
ساخته و سرنوشت ظالم از بهره منديهای حيات محرومشان کرده است، در خلاء صحرای خاموش ناچار بيشتر به خود
فرو می روند تا وقتی که شبحی نامترقبه پديد آيد و در اعماق وجود خويش صدای امواجی را بشنوند، امواج يک
دريای ناپيدا و مجهول.
چند سالی بدين نحو گذشت تا واقعه ای روی داد که اثر تازه ای در جان او گذاشت.
در سن يازده سالگی با ابوطالب به شام 39 رفت و مايه ای بدين حرکت و غوغای درونی رسيد، دنيايی تازه و روشن
که اثری از جهالت و خرافت و نشانی از زمختی و خشونت ساکنان مکه در آن نبود.
در آنجا با مردمانی مهذبتر [پاکتر]، محيطی روشنتر و عادات و آدابی برتر مواجه شد که مسلماً تأثيری ژرف در جان
وی گذاشت . در آنجا زندگانی بدوی و خشن و آلوده به خرافات قوم خود را بهتر حس کرد و شايد آر زوی داشتن جامعه
ای منظم تر و منزه تر از خرافات و پليدی و آراسته به مبادی انسانی در وی جان گرفت.
تحقيقاً معلوم نيست در اين نخستين سفر با اهل ديانتهای توحيدی تماس گرفته است يا نه، شايد سنّ او اقتضای چنين
امری نداشته است ولی مسلّماً در روح حساس و رنج کشيده او اثری گذاشته است و شايد همين اثر او را به سفری
ديگر تشويق کرده باشد و بر حسب اخبار متواتر در سفر بعدی چنين نبوده و فکر تشنه و کنجکاو او بهره ای وافر از
ارباب ديانات گرفته است.
چنآنکه اشاره شد از دوران کودکی حضرت محمد اخباری در دست نيست و اين امر خيلی طبيعی و معقول است. دوره
زندگانی کودکی يتيم که در کفالت عموی خويش روزگار می گذرانده است نمی تواند متضمن حوادثی مهم باشد . کسی
به وی توجهی نداشته است تا از وی خاطره ای داشته باشد و آنچه ما اکنون می نويسيم از حدود فرض و حدس خارج
نيست. کودکی تک و تنها هر روز با شتر ان به صحرا می رود، در تنهايی اين روزهای يکنواخت در خود فرو می
رود و سرگرم تخيلات و رؤياها می شود.
شايد آيات عديده قرآنی که سی سال بعد از روح متلاطم او فرو ريخته است نمونه ای باشد از اين تأملات و تأثر از
عالم خلقت.
اَفلاَ يَنظُرُونَ اِلی اِلابِلِ کَيفَ خُلِ قَت ( ١٧ ) وَاِلی الّسَمَاء کَيُفَ رُفِعَت ( ١٨ ) وَ اَلی الجِبِال کَيفَ نُصِبَتُ
40( ١٩ ) وَاِلی الاَرِض کَيفَ سُطِحَت ( ٢٠ )
36 سوره مدثر آيه ٥
37 سوره والضحی آيه ٧
هر سه به ترتيب Ozzä و عُزّی Manät بتی بود در معبد طائف که قبيله ثقيف از طايفه قريش آن را می پرستيدند . لات، م نات Lät 38 [لات
از بتهای معروف طايفه قريش بودند]
39 [شام در قديم همان مملکتی است که عبرائيان آن را آرام می گفتند . دشت دمشق و سرزمينهای لبنان کنونی جزيی از آن بود . در سال ٦٤
قبل از ميلاد مسيح به دست روميان افتاد و پايتخت آن انطاکيه بود . سرزمين شام در سال ٦٣٢ ميلادی مفتوح لشکر اسلام گرديد . مدتی کوتاه
به دست صليبيون و در سال ١٥١٧ ميلادی به دست سلاطين عثمانی افتاد . بعد از جنگ جهانی تحت قيموميت فرانسه درآمد . اکنون سرزمين
شام مستقل و به نام سوريه معروف است]
40 [سوره غاشيه آيات ١٧ تا ٢٠ ، ظاهر اً شادروان علی دشتی از حافظه خود آيات مذکور را نقل کرده است، زيرا آيات ١٩ به جای ١٨ نقل
شده که ابداً تأثيری در اصل معنی و لغزشی بر استدلال نويسنده کتاب وارد نمی آورد . معنی آيات فوق چنين است : چرا شتر را نمی نگرند که
57
تأمل در سوره های مکّی جان پر از رؤيای کسی را نشان می دهد که از تنعمات [جمع تنعم، به ناز و نعمت زيستن ]
زندگانی به دور افتاده است و با خويشتن و يا طبيعت نجوايی دارد و گاهی خشم خود را بر متکبران مغرور و بی
41 فرو می ريزد. « ابوالاشد » [ و [يا « ابو لهب » ارزشی چون
بعدها که محمد به دعوت برخاست مخصوصاً پس از توفيق يافتن و بالا رفتن شأن او مؤمنان از خزانه معمور تخيلات
خود حوادثی آفريدند که نمونه ای از آن را در فصل پيش از طبری و واقدی آورديم . در اينجا اشاره ای هر چند
مختصر به يک مطلب ضرورت دارد:
مسلمانان اوضاع حجاز 42 و بخصوص مکه را قبل از بعثت تاريکتر از آنچه هست ترسيم می کنند و معتقدند ابداً
فروتنی از فکر سليم و توجه به خداوند در آن نتابيده و جز عادات سخيف و احمقانه ستايش اصنام چيز ديگری مشاهده
نشده است.
شايد اصرار در اين امر بدين منظور بوده است که ارزش بيشتری به ظهور و دعوت رسول بدهند . اما بسياری از
نويسندگان محقق عرب چون علی جواد، عبدالله سمان، دکتر طه حسين 43 ، [حسين] هيکل، محمد عزت دروزه، اس تاد
حداد 44 و غيره هم معتقدند که حجاز در قرن ششم ميلادی بهره ای از تمدن داشته و خداشناسی آنقدرها که خيال می
کنند مجهول نبوده است.
از نوشته های اين محققان و از قرائن و روايات عديده چنين بر می آيد که در نيمه دوم قرن ششم ميلادی عکس العملی
بر ضد بت پرستی در حجاز ظاهر شده بود.
اين عکس العمل تا درجه ای مرهون تأثير طوايف يهود که بيشتر در يثرب 45 بودند و مسيحيان است که از شام به
حجاز می آمدند و تا درجه ای مولود فکر اشخاصی است که به نام حنفيان 46 مشهورند . در سيره ابن هشام 47 آمده است
که قبل از دعوت اسلام : روزی قريش در نخلس تانی نزديک طائف 48 اجتماع کرده بودند و برای عُزّی که معبود بزرگ
بنی ثقيف بود عيد گرفته بودند . چهار تن از آن ميان جدا شدند و با يکديگر گفتند اين مردم راه باطل می روند و دين
پدرشان ابراهيم را از دست داده اند . سپس بر مردم بانگ زدند : دينی غير از اين اختيار کنيد، چرا دور سنگی طواف
می کنيد که نه می بيند و نه می شنود، نه سودی می تواند برساند و نه زيانی . اين چهار تن عبارت بودند از ورقة بن
نوفل 49 ، عبيدالله بن جحش 50 ، عثمان بن حويرث، زيدبن عمرو . از آن روز خود را حنيف ناميدند و به دين ابراهيم
لبّيک حقاً حقاً، تعبّداً ورقا عذت بما » : درآمدند. راجع به شخص اخيرالذکر نمازی يا دعايی روايت کرده اند که می گفت
51 و پس از آن سجده می کرد. « عاذبه ابراهيم اننی لک راغم مهما جشمنی فانی جاشم
با آنکه اکثريت قاطع جزيره العرب در تاريکی جهل و خرافات فرو رفته بودند و پرستش اصنام شيوه غالب ساکنان اين
سرزمين بود، در گوشه و کنار آن آيين خداپرستی به چشم می خورد . در خود حجاز مخصوصاً يثرب به سبب وجود
طوايف مسيحی و يهودی پرستش خدای يگانه يک امر تازه ای نبود.
چِسان آفريده اند ( ١٧ ) و آسمان را که چِسان برافراشته اند ( ١٨ ) و کوهها را که چِسان بجا نهاده اند ( ١٩ ) و زمين را که چِسان گسترده اند (
[(٢٠
را می دهد . ابولهب به « پدر سختگيران » 41 [ابوالاشد به احتمال فراوان نام کنايه آميزی است که مسلمين به ابولهب داده اند و به عربی معنی
اين سبب معروف به ابوالاشد شد زير ا دو فرزندش با دختران رسول ازدواج و پس از بعثت، به دستور وی طلاق داده شدند . مراجعه کنيد به
تفسير ملا فتح الله کاشی]
42 [جنوب غربی شبه جزيره عربستان را سرزمين حجاز می نامند. در همين ناحيه شهرهای مکه و مدينه ساخته شده اند]
١٨٨٩ ) نويسنده مشهور مصری . طه حسين در سه سالگی نابينا شد . وی آثار فراوانی به زبانهای مختلف نوشته - 43 [دکتر طه حسين ( ١٩٧٣
و استاد ادبيات عرب در دانشگاههای مصر، انگليس، فرانسه و آلمان بود]
[« القرآن و الکتاب » 44 [استاد حداد مسيحی دانشمند، کتاب وی به نام
که احتمالا از جانب سکنه قديمی يهودی به شهر مدينه داده شده بود . بعدها مدينه « آبادی » يا « شهر » 45 [يثرب واژه ای آرامی است و يعنی
النبی شد و امروز به مدينه مشهور است. در اين شهر آرامگاه رسول الله و دختر وی فاطمه و عده ای از ياران اوليه رسول الله قرار دارد]
46 [حنفيان جمع حنيف يعنی راه راست . عده ای از اعراب قبل از بعثت خود را چنين می ناميدند و عقيده ای به بت پرستی نداشتند و با
يهوديان و مسيحيان روابط حسنه داشته و خود را از پيروان ابراهيم می ناميدند]
يا سيرت رسول الله (زندگانی رسول الله ) يکی از کهنترين و معروفترين کتب پيرامون تاريخ اسلام و « السيره النبويه » ، 47 [سيره ابن هشام
زندگی محمد به شمار می رود که تأليف ابو محمد عبدالملک بن هشام است . وی بين سالهای ٢١٣ تا ٢١٨ هجری قمری درگذشته است . اصل
٨٥ هجری قمری ) که از محدثين و مورخين بزرگ اسلا می به - کتاب ده سال پيش از ابن هشام وسيله ابو عبدالله بن محمد بن اسحاق ( ١٥٣
شمار می رود، برای منصور خليفه عباسی نوشته شد و ابن هشام بعدها آن را با اندک اضافاتی بازنويسی کرده است . اين کتاب توسط سيد
هاشم رسولی به فارسی ترجمه و در دو جلد در بهار ١٣٦٤ خورشيدی در تهران منشتر شده است]
48 [طائف نام قديمی صحرای کربلا]
49 [ورقة بن نو فل خويشاوند خديجه و از حنفيان . وی قبل از رسول الله به يکتاپرستی اعتقاد داشت و اين عقيده را بين اعراب تبليغ می کرد .
وی از مشوقين رسول الله بود، ولی هيچگاه مسلمان نشد]
50 [عبدالله بن جحش پسرعموی رسول الله و يکی از اولين مؤمنين به پيامبر . وی با عده ای از مسلم انان به حبشه رفت و سپس دوباره به
مدينه بازگشت. فرمانده مسلمانان در حمله به نخله و در جنگ احد کشته شد]
51 [اجابت می کنم که به راستی حقی، نيايش می کنم تو را و به تو پناه می برم، به همان چيزی که ابراهيم پناه می جست، دور بودم از تو و
هر چه کنی تو کنی]
58
قبل از حضرت محمد انبيايی در نقاط مختلف عربستان به دعوت مردم و نهی از پرستش اصنام برخاسته بودند که
. ذکر چند تن از آنها در قرآن آمده است مانند: هود در قوم عاد و صالح در قوم ثمود و شعيب در مدين 52
راويان عرب از حنظله بن صفوان و خالدبن سنان و عامربن ظرب عدوانی و عبدالله قضاعی نام می برند . قسّ بن
ساعده ايادی که خطيبی بود توانا و شاعری فصيح در کعبه و بازار عک اظ 53 با خطبه ها و اشعار خود مردم را از
پرستش اصنام منع می کرد.
اميه بن ابوصلت که از اهل طائف و قبيله بنی ثقيف و معاصر محمد بود يکی از مشاهير حنفاء است که مردم را به
خداشناسی و يزدان پرستی دعوت می کرد . او زياد به شام سفر می کرد و با راهبان و علمای يهود و مس يحی به گفتگو
می پرداخت . در آنجا بود که خبر ظهور محمد را شنيد و معروف است که آن دو را ملاقاتی دست داد ولی او اسلام
نياورد و به طائف رفت و به ياران خود گفت : من بيش از محمد از کتاب و اخبار ملتها اطلاع دارم و علاوه بر اين
زبان آرامی و عبرانی می دانم پس به نبوت احق [برازنده] و اولی [شايسته و لايقتر] هستم. در صحيح بخاری 54 حديثی
از حضرت رسول هست که فرمود: کاد اميه بن ابوالصلت ان يسلم. يعنی نزديک بود اميه بن ابوصلت ايمان آورد.
شعر، مخصوصاً اشعار دوره جوانی ملل، آينه عواطف و عادات آنهاست . در اشعار دوره جاهليت به ابي اتی برمی
: خوريم که گويی يکی از مسلمانان گفته است. مانند اين دو بيت زهير 55
فلا تکتمو الله ما فی نفوسکم ليخفی و مهما يکتم الله يعلم
يؤخر فيوضع فی کتاب فيدخر ليوم الحساب او يعجلی فينفقم 56
عبدالله بن ابرص 57 می گويد:
من يسئل الناس يحرموه رسائل الله يخيب
بالله بدرک کل خير والقول فی يعضه تغليب
والله ليس له شريک علام ما اخفت القلوب 58
و خود حضرت محمد گاهی به اين بيت لبيد 59 استشهاد می فرمود:
الا کل شی ما سو الله باطل و کل نعيم لا محاله زائل 60
چنانکه ملاحظه می کنيد قبل از اسلام کلمه جلال الله در آثار بسياری از شعر ا آمده و بسياری از مشرکان قريش نام
عبدالله داشته اند که از آن جمله نام پدر خود حضرت محمد است و اين نشانه آن است که با کلمه الله بيگانه نبوده اند و
حتی چنانکه در قرآن اشاره است بتها وسيله تقرب بوده اند.
يکی ديگر از شعرای جاهليت به نام عمروبن فضل 61 صريحاً منکر بتان مشهور اعراب بوده است:
ترکت الات و العزی حميعاً کذالک يفع الجلد الصبور
فلا العزی ازور ولا ابنتيها ولا صنمی بنی غنم ازور
52 [ظاهراً شعيب پس از هود و صالح و اندکی پيش از موسی می زيستند . مدين نزديک تبوک بين مدينه و شام بود . قوم شعيب يا بنی مدين در
قرآن آمده است . قوم عاد قومی عرب و ساکن عربستان جنوبی بودند که کاملاً بدوی می زيستند . هود پيغمبر اين قوم بود . قوم بدوی ثمود
نزديک موصل و ميان حجاز و شام زندگی می کردند. صالح پيامبر اين قوم بود]
53 [عکاظ يکی از بازارهای معروف عرب در دوران جاهليت]
٨١٠ ميلادی ) - 54 [بخاری منسوب به شهر بخارا نزديک سمرقند در خراسان بزرگ . محمد بن اسماعيل بن ابراهيم مکنی به ابوعبدالله ( ٨٧٠
[« التاريخ » و « صحيح بخاری » مشهور به « الجامع الصحيح » از بزرگان علما و محدثان اهل سنّت و مؤلف
٦٢٨ ميلادی ) گرويد. برادر جوانتر وی زهير که شاعری - 55 [کعب برادر زهير با بالاگرفتن دين اسلام و پيروزيهای محمد به اسلام ( ٢٩
معروف بود از اين کار سرپيچی می کرد و اشعاری در هجو رسول می سرود . رسول الله دستور به قتل وی داد . زهير از ترس اينکه به قتل
برسد، حدود سال ٦٣٠ ميلادی به اسلام گرويد و محمد وی را بخشيد . بعدها اشعاری در مدح رسول سرود و رسول الله چنان مفتوح مدايح وی
شد که روزی عبای خود را بدو بخشيد. زهير از اصحاب معلقات و ديوانی دارد]
56 [از خداوند پوشيده مداريد آنچه در خاطر شماست . هر اندازه که کوشش در مخفی و مکنون نگاهداشتن آن داشته باشيد، باز هم خداوند به
آن آگاه است. تأخير می افتد ولی در کتابی ثبت می گردد تا روز حساب. شتاب کنيد که بسيار گرانمايه خواهد بود]
57 [عبدالله بن ابرص می بايد غلط چاپی باش د زيرا چنين نامی بر ما معلوم نشد . بی ترديد منظور عبدالله بن محمد انصاری شاعر معروف به
الاحوص است. الاحوص به عربی يعنی کسی که چشمان لوچ دارد. وفات ٧٣٣ ميلادی]
58 [اوست که برای نياشش مردمان آرزو کنند . آنهايی که به الله روی می آورند نااميد برنمی گردند . با الله همه آرزوها برآورده می شود . تنها
عده کمی تغليب می شوند. الله شريکی ندارد و دانا بر آنچه از او در قلب خود مخفی کرده ای]
٥٦٠ ميلادی) يکی از شاعران مشهور عرب که اشتعارش اشتهار دارد] - 59 [لبيد بن ربيعة بن کلاب ( ٦٦١
60 جز خداوند همه چيز باطل است و هر خوشی فنا پذير است. علی دشتی
61 [عمروبن فضل شاعر عهد جاهليت و از اصحاب معلقات سبعه]
59
ولا هبلاً از وروکان ربا لنافی الدهراذ حلمی صغير 62
پس دعوت به ترک بت پرستی و روی آوردن به خداوند بزرگ يک امر بيسابقه نبوده است و لی آنچه بيسابقه است
اصرار و پافشاری در اين امر است . اعجاز محمد در اين است که از پای ننشست و با تمام اهانتها و آزارها مقاومت
کرد و از هيچ تدبيری روی نگردانيد تا اسلام را بر جزيره العرب تحميل کرد، قبائل مختلف اعراب را در تحت يک
لوا درآورد، اعرابی که از امور م اوراء الطبيعه به کلی بيگانه اند و مطابق طبيعت بدوی خود به محسوسات روی می
آوردند و جز جلب نفع آنی هدفی ندارند، جز تعدی و دست درازی به خواسته ديگران کاری از آنها ساخته نيست، و
هدف آنها تسلط و حکومت است. چنانکه اشاره شد، ابوجهل به اخنس بن شريق می گفت:
اين پ يغمبربازی نقشی [تئاتر و نمايشی ] است که بنو [پسران] عبد مناف برای رسيدن به سيادت [رياست] بازی می »
و همين فعل را يزيد ابن معاويه در سال ٦١ هجری تکرار می کند که : کاش آنهايی که در جنگ بدر از محمد « کنند
شکست خوردند اکنون می ديدند که چگونه بر بنی هاشم غلبه کرده و حسين را کشته ايم. و در آخر صريحاً می گويد:
لعبت هاشم بالملک فلا
خبر جاء ولا وحی نزل 63
در آخر اين فصل بايد افزود که همه ادبای محقق عرب در ادبيات دوران جاهليت متفق الکلمه نيستند و به درستی و
اصالت بعضی از آنها شک دارند . ولی امر مسلّم اين است که آثار خداپرس تی و نفرت از اوهام بت پرستی در قرن
ششم ميلادی در حجاز آغاز شده بود.
62 لات و عُزّی را ترک کردم و شخص شکيبا چنين کند . ديگر نه عُزّی و نه دو دخترش را زيارت می کنم و نه دو بت غنم و هبل ر ا. علی
دشتی
63 [عزيز بنی هاشم ، حسين را کشتيم. خبر ده که هيچگاه وحی نازل نشد]
60
رسالت
در اين اواخر محققان بزرگی از باختريان [غربيان] چون نلدکه 64 ، گولدزيهر 65 ، کريمر 66 ، آدم متز 67 ، بلاشر 68 و دهها
دانشمند ديگر در تاريخ پيدايش و نشو و نمای اسلام، در تنظيم و تفسير قر آن و شأن نزول آيات آن، در کيفيت پيدايش
حديث و تحولات و بسط و نمو آن تحقيقات دامنه داری کرده و مسئله را صرفا از لحاظ علمی زير ذره بين تحقيق
گذاشته و هيچگونه تعصبی در پايين آوردن شأن اسلام نشان نداده اند و در تحقيقات و تتبعات خود از منابع موثق
اسلامی استفاده کرده اند.
اما کسانی که تعصب دينی، بينش آنها را تار کرده و حضرت محمد را ماجراجو، رياست طلب و در ادعای نبوت
دروغگو خوانده و قرآن را وسيله ای برای نيل به مقصد شخصی و رسيدن به رياست و قدرت گفته اند، اگر اينان
همين عقيده را درباره حضرت موسی و عيسی ابراز می داش تند مطلبی بود و از موضوع بحث ما خارج . ولی آنها
موسی و عيسی را مأمور خدا می دانند و محمد را نه.
چرا هيچگونه دليل عقل پسندی در گفته های آنان ديده نمی شود؟ با اينان خوب است نخست در اصل نبوت گفتگو کرد .
چرا نبوت را يک امر ضروری و مسلّم می دانند تا در مقام سبک سنگين کردن آن برآيند و آنگاه يکی را تصديق و
ديگری را انکار کنند.
بسی از دانشمندان فکور و روشن بين چون محمد بن زکريای رازی 69 و ابوالعلاء معرّی 70 منکر اصل نبوتند و آنچه
علمای کلام می گويند و در اثبات نبوت عامه می آورند نارسا و ناسازگار با منطق می دانند . علمای علم کلام در باب
اثبات نبوت چه می گويند که خلايق را از شرّ و بدکاری دور کند. اما طرفداران اصالت عقل می گويند:
اگر خداوند تا اين درجه به خوبی و نيکی و نظم و آسايش مردم علاقه داشت چرا همه را خوب نيافريد؟ چرا شرّ و بدی
را در نهاد خلق نهاد تا نيازی به فرستادن رسول پيدا شود؟
خواهند گفت : خداوند شرّ و بدی نيافريده است زيرا خدا خير محض است و اين طبيعت خود آدمی است که استعداد شرّ
و خير هر دو در آن هست.
خواهيم گفت : اين طبيعت را، اين طبيعتی که امکان شرّ و بدی و همچنين امکان خير و نيکی در او [آن] هست که [چه
کسی] به اين افراد داده است؟
انسان ساخته شده پا به عرصه حيات می گذارد . طبيعت پدر و مادر و خواص مزاجی آنها در بستن نطفه تأثير می کند
و نوزاد با خصايص جسمی و بالطبع با خصايص روحی و معنوی که لازمه ترکيبات جسمی و مادی اوست قدم به دنيا
می نهد . همانطور که اراده آدمی در رنگ چشم و شکل بينی و کيفيت حرکت قلب، بلندی کوتاهی قامت، قوه ديد يا
ضعف کليه او کمترين اثری ندارد، در کيفيت ترکيب مغز و اعصاب و تمايل درونی خود نيز دسترسی ندارد .
چاپ گوتينگن ١٨٦٠ م.] « تاريخ قرآن » ١٨٣٦ م) استاد شرقشناس. اثر برجسته او -١٩٣٠) Theodor Nöldecke 64 [تئودور نلدکه
١٨٥٠ م ) استاد ادبيات و زبان شرق در دانشگاه بوداپست . وی در تاريخ اسلام تحقيقات وسيعی -١٩٢١) Ignaz Goldziher 65 [گولدزيهر
نقل می کند که اين کتاب ظاهراً وسيله علينقی منزوی از عربی به « درسهايی از اسلام » به يادگار گذ اشته و شادروان دشتی بيشتر از کتاب
ديد] « بيست و سه سال » را می توان به روشنی در کتاب « درسهايی از اسلام » فارسی ترجمه و جلد اول آن منتشر شده است. تأثير کتاب
در « مصر » ١٨٢٨ م ) آثار فراوانی پيرامون اسلام دارد . يکی از مهمترين آثار او -١٨٨٩) Baron Alfred von Kremer 66 [کريمر
که در سال ١٨٦٨ در لايپزيک منتشر شد . « تاريخ عقايد در اسلام » . دو جلد است که در شهر لايپزيک آلمان در سال ١٨٦٣ منتشر شد
در دو جلد که در سالهای « تاريخ تمدن شرق در دوران خلف ا » . که در سال ١٨٧٣ در همان شه ر منتشر شد « تاريخ اجمالی تمدن اسلام »
١٨٧٥ در وين انتشار يافت] -١٨٧٧
[ چاپ هايدلبرگ ١٩٢٢ « تجدد اسلام » اثر مهم او ، Adam Metz 67 [آدام متز
در دو جلد است] « قرآن » شرقشناس فرانسوی و محقق در اسلام و قرآن. مهمترين تأليف او Regis Blachere 68 [بلاشر
٨٦٥ م ) متولد در شهر ری، جنوب تهران . فيلسوف، رياضيدان، طبيب، منقد فلسفه ارسطو . – 69 [محمدبن زکريای رازی ( ٩٣٥ يا ٩٢٥
برخی از آثار وی به زبانهای اروپايی ترجمه شده اند]
٩٧٣ م ) لغت شناس و شاعر بزرگ عرب . وی در چهارسالگی به علت بيماری حصبه نابينا شد . معرّی همه - 70 [ابوالعلاء معرّی ( ١٠٥٨
سنن اسلام را به باد تمسخر گرفته و وی را متهم می کنند که در رقابت با قرآن شعر می سروده است . مخالفين وی در مسلمانی ابوالعلاء ترديد
دارند]
61
اشخاصی فطرتاً آرام و معتدل و اشخاص ديگر ذاتاً تند و سرکش و افراط کارند . مردمان نيکومنش مخلّ آزادی ديگران
نمی شوند و به حق سايرين تجاوز نمی کنند و کسان ديگر از هيچگونه زورگويی دست برنمی دارند.
آيا ارسال رَسُل برای اين است که اين طبايع را تغيير دهد؟ مگر با موعظه ممکن است سياهپوستی را سفيد کرد تا
بتوان طبع مايل به شرّ را مبدل به طبع مسايل به خير ساخت؟ اگ ر چنين بود چرا تاريخ بشرهای متدين از لوث جرائم و
خشونت و اعمال غيرانسانی لبريز است؟
پس ناچار بايد به اين نتيجه برسيم که خداوند از فرستادن انبياء بر مردم که همه خوب شوند و به خير گرايند نتيجه
مطلوب را نگرفته است و در انديشه يک شخص واقع بين راه مطمئن ديگری برای رسيدن به اين هدف وجود دارد و
آن اين است که قادر متعال همه را خوب بيافريند.
متشرعين در برابر اين ملاحظه جوابی حاضر دارند که دنيا دار [سرای] امتحان است . بايد خوب از بد متمايز شود
لتميز الخبيث من الطيب . فرستادن انبياء نوعی اتمام حجت است تا هر که از دستور آنها پيروی کرد به بهشت رود و
آنکه سر باز زد به سزای کردار بد خويش برسد. منکران اصل نبوت می گويند:
اين سخن عاميانه است . امتحان برای چه؟ آيا خداوند می خواهد بندگان را امتحان کند؟ اين سخن غلط است . خداوند از
سراير و مکنونات [اسرار] بندگان آگاهتر از خود بندگان است . آيا برای اينکه بر خود بندگان معلوم گردد که بدند؟ آنها
خود را بد نمی دانند و بديها را که مرتکب شدند شرّ نمی دانند از اين رو مرتکب شدند.
آنها بر حسب فطرت و طبيعت خود رفتار کرده اند . اگر طبيعتِ تمام افراد يکسان بود، دليلی نبود که عده ای از پيغمبر
پيروی کنند و عده ای نکنند . به عبارت ديگر اگر استعداد خوبی و بدی و خير و شرّ متساوياً در نهاد آنها بود، بل
ضروره يا بايد همگی پيروی کنند يا نکنند.
از اين گذشته متشرعين نبايد فراموش کنند که دهها آيه در قرآن هست که گمراهی و هدايت خلق را تابع مشيّت
خداوندی گفته است:
« اِنّک لا تَهدِی مَن اَحبَبتَ وَ لکِنَّ الله يَهدی مِن يَشاءُ »
. تو هر که را بخواهی بتوانی هدايت کرد. ولی خداوند هر که را خواست هدايت می کند 71
و در آيه ٢٣ سوره زمر می فرمايد:
« وَمَن يُظِللِ اللهُ فَمالَهُ مِن هادِ »
کسی را که خداوند گمراه کرد هدايت کننده ای نخواهد داشت.
در سوره محمد آيه 72١٣ می فرمايد:
« وَلَو شِئنا لا تَينا کُلَّ نَفَسِ هُديها »
اگر می خواستيم هدايت نصيب اشخاص می کرديم.
و آيه های عديده ديگر مشعر است که هدايت و گمراهی با خداوند است و آوردن همه آنها در اينجا ما را از موضوع
خود خارج می کند و سخن به درازا می کشد . ولی از همه آنها يک مطلب مسلّم حاصل می شود که بدون مشيّت الهی
هدايت صورت نمی گيرد . علاوه بر اين، ريشه دين از جامعه انسانی کنده نشد . پس قدر مسلّم اين است که نتيجه
مطلوب از فرستادن انبياء به دست نيامده و بيهوده متکلمان در اثبات نبوت عامه رنج می برند.
اثبات نبوت عامه که علماء کلام، خواه در دنيای اسلام خواه در ساير اديان سخت بدان کوشيده اند، يک امر شک پذير
و با موازين عقلی غيرقابل اثبات است . زيرا اثبات وجود پروردگار که انبياء خود را فرستادة او می دانند، متوقف بر
اين است که جهان را حادث و م سبوق به عدم بدانيم . اگر دنيای هستی نبوده و بود [موجوديت يافته] است، طبعاً آفريننده
ای آن را ايجاد کرده است ولی خود اين امر قابل اثبات نيست . ما چگونه می توانيم به يک شکل قطعی بگوييم زمانی
بوده است که جهان نبوده و نشانی از هستی نبوده است؟
اين فرض که زمانی بو ده است که جهان نبوده و خورشيد ما و کره های تابع آن وجود نداشته اند، قابل تصور و
تصديق است اما اينکه موارد تشکيل دهنده آن نيز نبوده است و هستی آنها از عدم به وجود آمده است، چندان معقول به
نظر نمی رسد بلکه معقول خلاف آن است . يعنی موادی وجود داشته است که از پيستن آنها به يکديگر خورشيدی متولد
شده است بدون اينکه از عوامل اين ترکيب و کيفيت اين پيدايش اطلاعی قطعی داشته باشيم . به همين دليل اين فرض
موجه و معقول است که پيوسته خورشيدها خاموش می شوند و خورشيدهای ديگری پا به عرصه هستی می گذارند و
به عبارت ديگر حدوث به صورت تعلق می گيرد نه به ماهيت و اگر چنين باشد اثبات وجود صانع دشوار می شود.
71 سوره قصص آيه ٥٦
72 [اين آيه در سوره سجده آمده است]
62
صرف نظر از اين قضيه دشوار و غيرقابل حل، اگر فرض کنيم جهان هستی نبوده و به اراده خداوندِ قادر، هست شده،
عقل در علت غائی آن حيران می شود و با همه جهد و پرش فکر نمی تواند به حل اين غام ض ديگر دست يابد که چرا
عالم به وجود آمد و قبل از آن چرا عالمی وجود نداشت؟ چه امری خداوند را به آفرينش برانگيخت؟
پس همه اين امور از لحاظ استدلالِ عقلیِ صِرف لاينحل می ماند چنانکه اثبات وجود صانع يا نفی آن با استدلال عقلیِ
صِرف دشوار و تقريباً ممتنع است.
در اين گير و دار يک امر غيرقابل انکار باقی می ماند . آن هم برای ما ساکنان کره زمين . و آن اين است که آدميان
نمی خواهند در رديف ساير جانوران کره زمين باشند . چون انديشه دارند. از دورترين زمانی که حافظه بشر به خاطر
دارد قائل به مؤثری در عالم بوده . پيوسته پنداشته اند وجودی اين دستگاه را به کار انداخته و در خير و شرّ مؤثر بوده
است.
مبنای اين عقيده هر چه باشد، خواه انديشه، خواه غرور و خودپسندی و متمايز بودن از ساير حيوانات، بشر را به ايجاد
ديانات برانگيخته است.
در ابتدايی ترين و وحشی ترين طوايف انسانی، ديانت بوده و هست تا برسد به مترقی ترين و فاضل ترين اقوام .
نهايت، در اقوام اوليه يا اقوام وحشی کنونی اين معتقدات آلوده به اوهام و خرافات است و در ملل راقيه در پرتو فکر
دانشمندان و بزرگان انديشه ديانت به صورت تعاليم اخلاقی و نظامات اجتماعی درآمده است که بالمال آنها را از حال
توحش درآورده و به ايجاد نظم و عدالت و آسايش زندگانی رهبری کرده است.
اين تحول و اين سير به طرف خوبی مرهون بزرگان است که گاهی به اسم فيلسوف، گاهی به نام مصلح، گاهی به نام
قانونگزار و گاهی به عنوان پيغمبر ظاهر شده اند.
حمورابی، کنفوسيوس، بودا، زردشت، سقراط، افلاطون و...
در اقوام سامی 73 پيوسته مصلحان به صورت پيغمبر درآمده اند . يعنی خود را مبعوث از طرف خداوند گفته اند . موسی
به کوه طور رفته الواح نازل کرده و قوانينی در اصلاح شئون بنی اسرائيل وضع کرده است.
عيسی، يهود را سرگرم اوهام و خرافات يافته، پس قد برافر اشته و به تعاليم اخلاقی پرداخته و خداوند را به صورت
پدری مشفق و خيرخواه معرفی کرده يا خود خويشتن را پسر آن پدر آسمانی خوانده است و يا حواريون چنين عنوانی
به وی داده اند و يا انجيلهای چهارگانه 74 صورت مشوش و مبسوطی است از گفته های مجمل او.
در آخر قرن ششم ميلا دی مردی به نام محمد در حجاز قيام کرده و ندای اصلاح در داده است . چه تفاوتی ميان او و
موسی و عيسی هست؟ متشرعان ساده لوح، دليل صدق نبوت را معجزه قرار می دهند و از همين روی تاريخ نويسان
اسلام صدها بلکه هزارها معجزه برای حضرت محمد شرح می دهند . شگفت انگيزتر اينک ه يک دانشمند مسيحی به نام
که گواه وسعت دامنه تحقيقات و اطلاعات اوست. « القرآن و الکتاب » حداد، کتابی تأليف کرده است به نام
او در اين کتاب با شواهد عديده قرآنی نشان داده است که از حضرت محمد معجزه ای ظاهر نشده است و قرآن را نيز
معجزه نمی داند، آن وقت در کمال س اده لوحی اعجاز را دليل بر نبوت آورده و استشهاد به معجزات موسی و عيسی
می کند در حالی که همه آن معجزات در ميان اوهام و پندارها غيرقابل رؤيت است . آيا اگر حضرت مسيح مرده را
زنده می کرد، در تمام جامعه يهود آن تاريخ يک نفر پيدا می شد که بر پای او نيفتد و به ايمان نياورد؟
اگر خداوند به يکی از بندگانش اين قدرت را عطا فرمايد که مرده زنده کند، آب رودخانه را از جريان بازدارد،
خاصيت سوزاندن را از آتش سلب کند تا مردم به او ايمان بياورند و دستورهای سودمند او را به کار بندند، آيا ساده تر
و عقلانی تر نيست که نيروی تصرف در طبايع مردم را به وی بدهد و يا مردم را خوب بيافريند؟ پس مسئله رسالت
انبياء را بايد از زاويه ديگر نگريست و آن را يک نوع موهبت و خصوصيت روحی و دماغی فردی غيرعادی تصور
کرد.
مثلاً در بين جنگجويان گاهی به اشخاصی چون کوروش، سزار، اسکندر، ناپلئون و نادر بر می خور يم که بدون
تعليمات خاصی در آنها موهبت نقشه کشی و فن غلبه بر حريف موجود است . يا در عالم دانش و هنر اشخاصی چون
انيشتن [آينشتاين]، ارسطو، اديسون، هومر، ميکلانژ، وينچی [لئوناردو داوينچی ]، بتهوون، فردوسی، حافظ، ابن سينا،
نصيرالدين طوسی، ابوالعلاء معرّی و صدها ع الم، فيلسوف، هنرمند، مخترع و مکتشف ظهور کرده اند که با انديشه و
نبوغ خود تاريخ تمدن بشر را نور بخشيده اند . چرا نبايد در امور روحی و معنوی چنين امتياز و خصوصيتی در يکی
از افراد بشر باشد؟
چه محظور 75 عقلی، در راه امکان پيدا شدن افرادی هست که در کُنه روح خود به هستی مطلق انديشيده و از فرط
تفکر کم کم چيزی حس کرده و رفته رفته نوعی کشف، نوعی اشراق باطنی و نوعی الهام به آنان دست داده باشد و
آنها را به هدايت و ارشاد ديگران برانگيزد؟
اين حالت در حضرت محمد از دوران صباوت [کودکی، طفوليت ] بوده. از اين رو در مسافرت خود به شام به تجارت
اکتفا نکرده بلکه با راهبان و کشيشان مسيحی تماسهای متعدد گرفته و حتی هنگام گذشتن از سرزمينهای عاد و ثمودو
73 [اقوام سامی از سام پسر بز رگ نوح نشأت می گيرد که نژاد سامی را بدو نسبت می دهند . وی با زوجه خود داخل کشتی نوح شد و از
توفان نجات يافت]
74 [انجيلهای چهارگانه متی، يوحنا، مرقس و لوقا]
يعنی مانع صحيح باشد] « محذور » 75 [محظور به معنای حرام و ممنوع است. به نظر می رسد
63
مدين به اساطير و روايات آنها گوش داده و در خود مکه با اهل کتاب آمد و شد داشته . در دکان جبر 76 ساعتها می
نشسته و با ورقة بن نوفل پسرعموی خديج ه که می گويند قسمتی از انجيل را به عربی ترجمه کرده است، در معاشرت
دائم بوده است و همه اينها شايد آن همهمه ای را که پيوسته در اندرون وی بوده مبدل به غوغائی کرده است.
داستان بعثت، رواياتی که در سيره ها و احاديث ديده می شود و شخص انديشمند ژرف بين می تواند از خلال آنها پی
به حقايق ببرد، همچنين از قرائن و اماراتی که يک حرکت و جنب و جوش غير اختياری در روح حضرت محمد پيدا
شده و او را مُسخر عقيده ای ساخته بود تا سرانجام منتهی به رؤيا و يا اشراق يا کشف باطنی و نزول پنج آيه نخستين
سوره علق گرديد.
« اِقرَأ بِاسمِ رَبّکِ الّذَی خَلَقَ. اِلانسانَ مِن عَلَق اِقَرأ وَ رَبُّک الاکرَمُ، اَلَّذی عَلَمَّ بِالقَلَمِ، عَلَمَ الِانسانَ مالَم يَعلَم »
[يعنی: بخوان به نام پروردگارت که آفريد انسان را از خونِ بسته . بخوان پروردگار کريمت را، آنکه تعليم داد
نوشتن را به قلم، آموزانيد انسان را آنچه نمی دانست].
حضرت محمد هنگام بعثت چهل سال داشت . قامت متوسط، رنگ چهره سبز مايل به سرخی، موی سر و رنگ چشمان
سياه. کمتر شوخی می کرد و کمتر می خنديد . دست جلوی دهان می گرفت . هنگام راه رفتن بر گامی تکيه می کرد و
خرامش [خوش خرامی ] در رفتار نداشت و بدين س وی و آن سوی نمی نگريست . از قراين و امارات بعيد نمی دانند که
در بسياری از رسوم و آداب قوم خود شرکت داشت ولی از هرگونه جلفی و سبکسری جوانان قريش برکنار بود و به
درستی و امانت و صدق گفتار، حتی ميان مخالفان خود، مشهور بود . پس از ازدواج با خديجه که از تلاش معاش
آسوده شده بود به امور روحی و معنوی می پرداخت، چون اغلب حنفيان . حضرت ابراهيم در نظر وی سرمشق
خداشناسی بود و طبيعتاً از بت پرستی قوم خود بيزار . به عقيده دکتر طه حسين غالب بزرگان قريش حقيقتاً از بت
پرستی عقيده ای به بتان کعبه نداشتند ولی چون عقيده رايج اعراب به اصنام [جمع صنم، بتان ] وسيله کسب مال و جاه
بود، سعی می کردند بدان عقايد سخيف احترام کنند.
در سخن گفتن تأمل و آهنگ داشت و می گويند حتی از دوشيزه ای باحياتر بود . نيروی بيانش قوی و حشو و زوايد در
گفتار نداشت . موی سر او بلند و تقريباً تا نيمه ای از گوش وی ر ا می پوشانيد . غالباً کلاهی سفيد بر سر می گذاشت و
بر ريش و موی عطر می زد . طبعی مايل به تواضع و رأفت داشت و هر گاه به کسی دست می داد، در وا پس کشيدن
دست پيشی نمی جست . لباس و موزه [چکمه] خود را خود وصله می کرد . با زيردستان معاشرت می کرد . بر زمين
می نشست و دعو ت بنده ای را نيز قبول کرده وو با وی نان جوين می خورد . هنگام نطق مخصوصاً در موقع نهی از
فساد صدايش بلند و چشمانش سرخ و حالت خشم بر سيمايش پيدا می شد.
حضرت محمد شجاع بود و هنگام جنگ بر کمانی تکيه کرده، مسلمانان را به جنگ تشجيع می کرد و اگر هراسی از
دشمن بر ج نگجويان اسلام مستولی می شد، محمد پيشقدم شده و از همه به دشمن نزديکتر می شد . معذلک کسی را به
دست خود نکشت جز يک مرتبه که شخصی به وی حمله کرد و حضرت پيشدستی کرده و به هلاکتش رساند.
از سخنان اوست:
« هر کس با ستمگری همراهی کند و بداند که او ستمگر است، مسلمان نيست »
« مؤمن نيست کسی که سير باشد و در همسايگی گرسنه ای داشته باشد »
« حُسنِ خُلق نصفِ دين است »
« بهترين جهادها کلمة حقّی است که به پيشوای ظالم بگويند »
« نيرومندترينِ شما کسی است که بر خشم خويش مستولی شود »
76 جبر در نزديکی مر وه دکانی داشت و محمد زياد نزد او می رفت و می نشست . قريش گفتند محمد اين سخنان را از جبر ياد می گيرد . آيه
١٠٣ سوره نحل جواب اين شايعه است که جبر اعجمی است و قرآن عربی و فصيح است . ولقد تعلم انهم يقولون اِنما يعلمه بشر لسان الدی
در سيره ها هست که دارای کتاب و « عايش علام حوبطب » يلحدون اليه اعجمی و هذا لسان عر بی مبين . همچنين نام اشخاص ديگری چون
معلومات بود و حضرت قبل از بعثت با وی رفت و آمد داشت . سلمان فارسی، بلال حبشی و حتی ابوبکر صديق نيز قبل از بعثت با حضرت
رسول تفاهم و مذاکرات داشته اند. علی دشتی
64
بعثت
حرّا کوهی است سنگی و خشک در سه کيلومتری ش مال شرقی مکه . بر مرتفعات صعب العبور آن غارهايی هست که
حنفيان متزهد [زاهد] بدان روی نهاده روزی چند در تنهايی خيال انگيزِ آنجا معتکف [گوشه نشين ] شده به تأمل و تفکر
می پرداختند.
مدتی حضرت محمد نيز چنين کرد . گاهی رغبت شديد به تنهايی و دوری از غوغای زندگانی او را بدانجا می کشانيد .
گاهی آذوقه کافی می برد و تا تمام نشده بود برنمی گشت، و گاهی بامدادان می رفت و شامگاهان به خانه می آمد.
يکی از غروبهای پاييز ( ٦١٠ ميلادی ) که بنا بود به خانه برگردد به موقع برنگشت . از اين رو خديجه نگران شده
کسی به دنبال وی فرستاد . ولی پس از اندکی خود محمد در آستانه خانه ظاهر شد . اما پريده رنگ و لرزان . بی درنگ
بانگ زد : مرا بپوشانيد . او را پوشانيدند و پس از مدتی که حال او به جای آمد و حالت وحشت و نگرانی برطرف شد
پيشامدی را که موجب اين حالت شده بود برای خديجه نقل کرد.
، در اينجا خوب است حديثی از عايشه نقل شود که غالب محدثان بزرگ و معتبر چون مسلم 77 ، بخاری، ابن عبدالبر 78
آورده اند: « مسند » ابو داود طياسی 79 ، نويری 80 ، ابن سيدالناس 81 و فقيه بنامی چون احمدبن حنبل 82 در
آغاز وحی رسول به شکل رؤيای صالحه [مؤنث صالح، نيکو، شايسته ] به وی دست می داد و مانند سپيد ه بامداد »
روشن بود . در غروب يکی از روزهايی که در غار حرّا گذرانيده بود، مَلکی بر وی ظاهر شد و گفت : اقرأ! بخوان! و
.« حضرت محمد جواب داد ما انا بقارء، نمی توانم بخوانم
آنچه حضرت محمد برای حضرت خديجه نقل کرده است بدين قرار است:
فاخذنی و غطنی حتی بلغ منی الجهد يعنی آن فرشته مرا پوشاند (فرو پيچيد ) به حدی که از حال رفتم . چون به خود »
آمدم باز گفت : اقرأ! يعنی بخوان ! باز گفتم نمی توانم بخوانم . باز مرا فروپيچيد به حدی که ناتوان شدم . آنگاه مرا رها
کرد و برای بار سوم گفت : بخوان! باز گفتم نمی توانم . باز مرا پوشانيد، فرو پيچانيد و سپس رها کرده گفت : اقرأ باسم
بعد از اين صحنه .« ربک الذی خلق، خلق الانسان من علق . اقرأ و بک الاکرم . الذی علم بالقلم . علم الانسان مالم يعلم
فرشته ناپديد شد و حضرت به خود آمده راه خانه را پيش می گيرد.
اين عبارت حضرت رسول را بر « خشيت علی نفسی » سپس به حضرت خديجه می گويد من بر جان خود بيمناک شد م
چه بايد حمل کرد؟ چرا بر جان خويشتن بيمناک شده است؟ آيا خيال کرده است در مشاعر وی اختلالی روی داده است
يا سِحر و جادويی در کار او کرده اند و يا بيماری چاره ناپذيری بر وی مستولی شده است؟
« صحيح » 77 [مسلم ابن حجاج نيشابوری مکنی به ابی اسحاق از مردم خراسان و از محدثين بزرگ و مشهور قرن سوم هجری است . کتاب
وی در علم حديث بسيار معروف و يکی از معتبرترين کتب حديث بهه شمار می رود و از جمله کتب سته (شش کتاب معروف ) در علم حديث
است. وفات ٢٦١ هجری قمری]
٩٧٨ م) آثار فراوانی در حديث و فقه اسلامی دارد] - 78 [ابن عبدالبر محدث مراکشی ( ١٠٧١
79 [ابوداود طياسی احتمالاً يک غلط چاپی است و می بايد ابوداود بن سليمان بن داود طيالسی باشد . اصلاً اهل فارس بود ولی در بصره
زندگی می کرد . با يورش اعراب به ايران، خانواده او به عنوان اسير جنگی روانه عربستان شدند . وی با عده ای از ياران نزديک رسول الله
به رشته تحرير کشيد] « مسند » معاشرت داشت و تعداد زيادی حديث از زبان آنان آموخته بود که همه آن احاديث را در
متجاوز « نهايت الادب فی فنون الاداب » 80 [محمد بن کندی مصری معروف به نويری کندی از خوشنويسان و مورخين بزرگ اسلامی . کتاب
از سی جلد يکی از آثار مهم اوست. وی در حدود ١٣٥٠ م وفات کرد]
81 فتح الله ابوالفتح آندبسی معروف به ابن سيدالناس در دمشق تحصيل کرد و بعداً در قاهره مدرس علوم اسلامی گرديد . آثار نظم و نثر در
فضايل رسول نگاشت و در حدود ١٣٥٠ م وفات کرد]
82 [ابو عبدالله احمد بن محمد بن حنبل از خانواده ای ايرانی و پدرش اهل مرو بود . اما احمد بن حنبل در حدود ٧٨٠ ميلادی در بغداد متولد
شد. وی يکی از بزرگترين علمای اسلامی و مؤسس فرقه حنبليه و بنيانگزار يکی از مکاتب فقهی اسلامی به شمار می رود . مهمترين اثر وی
است که حدود ٢٩٠٠٠ حديث در آن جمع آوری کرده است. وی آثار فراوانی دارد و در ٨٥٥ م وفات کرد] « مسند » در علم حديث کتاب
65
از جوابی که خديجه به وی می دهد و او را تسليت می بخشد و آرام می کند چنين احتمالی ممکن به نظر می رسد زيرا
هرگز خداوند بر مرد درستی چون تو که از مستمندان دستگيری می کنی، مهمان نواز و نسبت به » : به وی می گويد
.« خويشان مهربان هستی و به آسيب زدگان کمک می کنی بی عنايت نخواهد شد
پس از اين گ فتگو و پس از آنکه محمد آرامش خود را باز می يابد . خديجه خانه را ترک کرده به سوی ورقة بن نوفل »
83 می شتابد و حادثه را برای وی نقل می کند . ورقة که از بت پرستان مکه بيزار و پيوسته محمد را به تأملات
بعيد نيست که اين حادثه دليل » روحانی خويش و دوری از عادات سخيف قريش تشويق می کرد، به خديجه می گ ويد
«... توجه خداوندی باشد و محمد را به هدايت قوم خود مأمور فرموده باشد
در حديث عايشه چيزی که برخلاف موازين طبيعی باشد نيست و بلکه می توان آن را با اصول روانشناسی منطبق
ساخت. رغبت شديد به امری آن امر را به صورت ظهور و واقع شده م ی آورد . صورت آرزوی مردی که قريب سی
سال به موضوعی انديشيده و پيوسته به واسطه تماس با اهل کتاب در نفس وی راسخ شده و با رياضت و اعتکاف در
غار حرّا از آن فکر اشباع شده و سپس به شکل رؤيا يا به اصطلاح متصوفه اشراق ظاهر گرديده است، جان می
گيرد. صورتی که از اعماق ضمير ناخودآگاه بيرون جسته و او را به اقدام می خواند ولی هول اقدام به اين امر او را
می فشارد به حدی که تاب و توان از او سلب شده حالت خفگی به وی دست می دهد . ورنه توجيه ديگری نمی توان بر
اين واقعه تصور کرد که فرشته او را فشرده باشد به حدی که بی تابش کند . فرشته صورت ضمير ناخودآگاه و آرزوی
نهفته در اعماق وجود خود اوست.
خبر معتبر ديگری در اين باب هست که اين فرض و تحليل را موجه می سازد و آن اين است که محمد به خديجه گفت :
جائنی و انا نائم بنمط من الديباج فيه کتاب فقال : اقرأ، و هبت من نومی فکأنما کتب فی قلبی کتاب اً. [يعنی] او (فرشته)
در حالی که من خواب بودم کتابی را که در پارچه ای از ديبا پيچيده بود برای من آورد و به من گفت بخوان . از خواب
جستم وگويی در قلبم کتاب نقش بست.
خستگی يک روز پر از تفکر و تأمل او را به خواب خلسه مانندی می افکند و در اين حالِ خلسه و استرخاء [سست و
نرم گشتن] آرزوهای نهفته ظاهر می شود و عظمت کار و اقدام، او را به وحشت می اندازد.
فرحع بها رسول الله يرجف فؤاده فدخل علی خديجه فقال زملونی، زملونی، » : در حديث عايشه عبارت چنين است
يعنی] حضرت به خانه برگشت در حالی که دلش می تپيد و به خديجه گفت مرا ] « فزملو. حتی ذهب عنه الروح
بپوشانيد. پس او را پوشانيدند تا وحشت او برطرف شد. مثل اينکه از فرط هول و هراس به لرزه افتاده بود و اين حالت
برای اشخاصی که دو نحو زندگانی دارند، يکی زندگانی عادی و ديگری زندگانی در آفاق مجهول و نيم تاريکِ روح
پر از اشباح خود، اتفاق می افتد.
پس از اين واقعه دوباره بيرون رفت و به غار حرّا پناه برد ولی ديگر نه فرشته ای ظاهر شد و نه رؤيايی دست داد و
نه هم ندايی رسيد . آيا تمام آن واقعه خواب و خيالی بيش نبوده است . پس پيشگويی ورقة بن نوفل و نويد رسالت سخنی
واهی و گزاف بوده است؟ از اين هنگام ش کّی چون تيزابِ خورنده جان او را می خورد . يأس بر او غالب گرديد به
حدی که قصد انتحار در وی پديد آمد و چند مرتبه انديشه پرت کردن خويش از کوه در وی آمد . اما پيوسته ورقة و
خديجه او را آرام کرده اميد می دادند.
اين بی خبری و نرسيدن ندای غيبی که در تاريخ اسلام به ا نقطاع وحی مشهور است سه روز يا سه هفته و يا به
روايتی سه سال طول کشيد تا سوره مدثر نازل شد و سپس ديگر وحی منقطع نشد . انقطاع وحی نيز قابل تعليل است .
پس از آن رؤيا و يا ظهور يا اشراق، تشنگی روح گم شده، حالت التهاب و هيجان فروکش کرده، صورت گرفتن
آرزوی چند ساله نوعی سردی و خاموشی بر شعله درونی ريخته است و می بايد شکّ و يأس دوباره به کار افتد و
تأملات و تفکرات، مخزنِ خالی شدة برق را پر کند تا محمد به راه بيفتد و آن محمدی که در اعماق اين محمدِ ظاهری
خفته است بيدار شود و به حرکت آيد.
در حاشيه حديث عايشه راجع به کيف يت بعثت نقل چند سطری از سيره ابن اسحق برای مردمان نکته يابِ خردمند
سودمند است . ابن اسحق 84 در ١٥٠ هجری مرده است . پس در اواخر قرن اول يا اوائل قرن دوم به نگاشتن سيره
نبوی پرداخته است . قريب صد سال دوری از حادثه خيالپردازی جای خود را در زمينه واقعيات باز کرده اس ت.
خيالپردازی و معجزه سازيهايی که به مرور زمان فزونتر و گسترده تر می شود.
در روزهای قبل از بعثت هرگاه حضرت محمد برای قضای حاجت از خانه های مکه دور می شد و خانه های شهر در
پيچ و خم راه از نظر ناپديد می گرديد . بر سنگی و درختی نمی گذشت که از آنها صدايی بر می خاست که : السلام
83 [ورقة بن نوفل بن اسد بن عبدالعزی از طايفه قريش است. وی پيش از تولد رسول الله می زيست. با آنکه در عصر جاهليت به سر می برد
از بتها دوری گرفت و از قربانيهايی که اعراب برای بتان می کردند امتناع نمود. او اوايل عصر بعثت را درک کرد ولی اسلام نياورد.
اشعاری بدو منسوب است]
84 [ابو عبدالله محمد بن اسحق (ابوبکر محمد بن اسحاق ) در اواخر عهد اموی در مدينه رشد يافت . وی در مدينه احاديث و افسانه هايی را که
پيرامون رسول الله نقل می شد جمع آوری کرده و آنها را مهم می شمرد و به اين دليل اختلافاتی با مالک بن انس مؤسس مکتب فقهی مالکی
پيدا کرد و مجبور شد مدينه را ترک و به مصر و سپس به بغداد برود . او در همين شهر در تاريخ ٧٦٨ م وفات کرد . وی از مهمترين تاريخ
است. طبری از او فراوان نقل کرده و مقدار زيادی از تحقيقات وی در « المغازی » و « المبتدأ » نگاران ص در اسلام و از آثار معروف او
ابن هشام موجود است] « سيره النبويه »
66
عليک يا رسول الله . پيغمبر به اطراف خود نگاه می کرد . کسی را نمی ديد و غير از سنگ و درخت چيزی پيرامون
او نبود...
بديهی است نه درخت می تواند سخن گويد و نه سنگ. بدين دليل آشکار که آلت صوت در آنها نيست و به دليل مسلّم تر
که ذيروح نيستند تا فکر و اراده داشته باشند و آن را به صورت لفظ درآورند.
اين روايت به درجه ای نامعقول و غيرقابل قبول عقل است که بسياری از فقها و مفسرين سيره ها نيز آن را منکر شده
و صدا را از فرشتگان دانسته اند و بديهی است که به ذهن هيچيک از آنها نرسيده است که اين صدا، صدای روح خو د
محمد است . چه، سالها تفکر و اشباع شدن روح از يک انديشه مستلزم اين است که آن انديشه به صورت واقع درآيد و
حقيقتاً در جان کسی که مُسخر امری و انديشه ای شده است چنين صدايی طنين می افکند.
نهايت چون جرأت نداشته اند گفته ابن اسحق را مجعول و مردود گويند صدا را از فرشتگان گفته و توجيه کرده اند و
نخواسته يا ندانسته اند اين امر بديهی را به فکر خود راه بدهند که اگر بنا بود فرشتگان به حضرت سلام کنند در
حضور مردم اين کار را می کردند تا همگان به وی ايمان آورند و مقصود خداوند که اسلام آوردنِ اعراب است بی
دردسر انجام پذيرد . بديهی است در آن تاريخ نمی توان از فقيهان و مفسران متوقع بود که قضيه را اگر راست باشد،
چنين توجيه کنند که آن صدا را صدای روح خود حضرت بدانند.
در اينجا اين مشکل را نيز مطرح نمی کنم که اگر پيغمبر تک و تنها بيرون رفته و چنين صدايی به گوش وی رسيده
است، سايرين از کجا مستحضر شده اند . زيرا خود پيغمبر چنين مطلبی را به کسی نگفته است و حديثی مستند و معتبر
در اين باب نيامده است . پس طبعاً مخلوق قوه مخيله کسانی است که بی دريغ در مقام بيان اعجاز و جعل خوارق
هستند.
ابن اسحق هم دروغ نگفته است، يعنی قصد گفتنِ دروغ نداشته است وحتماً از کسی شنيده و چون مطابق ذوق و طبع
مؤمن او بوده است، قبول کرده و ابداً از گوينده روايت نپرسيده است و خود هم قضيه را نسنجيده است که وقتی سنگ
و درخت سلام کرده اند، کسی آنجا نبوده است و خود پيغمبر همچنين ادعايی نکرده است و تنها مطلبی که گفته است،
همان حکايتی است که از عايشه نقل کرديم . اما انسان اسيرِ عقايدِ تعبدی خويش و منقاد [فرمانبردار] خواهشهای
جسمانی و نفسی خويش است . در اين صورت، قوه تعقل تيره شده و نمی تواند روشن ببيند و حتی هر دليل مخالفی که
به عقيده و مشتهيات [جمع مشتهی، خواهش و نياز ] جسمی و م عنوی او خراشی وارد کند ناديده می گيرد و به هر گونه
قرينه احتمالی چنگ می زند که پندارها و رغبات [چيزهای پسنديده، آرزوه ا] خود را حقيقت جلوه دهد . سرِّ شيوع
خرافات و اوهام نيز جز اين نيست.
67
پس از بعثت
که در سن چهل سالگی بر محمد « علق » آغاز دعوت اسلام بطور قطع معين نيست زيرا پس از ٥ آيه نخستين سوره
نازل شد و بعثت را مقرر فرمود، مدتی وحی منقطع گرديد . علاوه بر اين، دعوت مدتی مخفيانه و ميان عده معدودی
صورت می گرفت . ولی از همان هفت تا ده سوره ای که بعد از سوره علق نازل شده است، آثار مخالفت و استهزاء و
انکار در مردم ظاهر گرديده و در نتيجه حالت شک و ترديد و تزلزل در محمد ديده می شود.
متأسفانه قرآن بد تنظيم شده و نهايتِ بی ذوقی در تدوين آن به کار رفته است و همه مطالعه کنندگان قرآن متحيرند که
چرا طبيعی ترين و منطقی ترين روش تدوين را در پيش نگرفته اند و قرآن را مطابق نسخه علی بن ابی طالب يعنی
بر حسب تاريخ نزول، جمع آوری و تدوين نکرده اند که بيشتر معنی نمايد و مردمان آينده را هم به کيفيت نشو و نمای
اسلام و هم به طرز فکر و روحيات شارع آن آشناتر کند.
باعث تدوين قرآن، عمر بود که نزد ابوبکر رفته و اصرار ورزيد قرآن جمع آوری و تدوين شود، زيرا هم اختلاف در
متن و قرائت قرآن زياد شده بود و هم عده ای از صحابه پيغمبر در جنگ يمامه [ناحيه ای در عربستان ] کشته شده
بودند و قرآنهای آنان را که بر برگ درختان نوشته شده بود، حيوانات خورده بودند . ابوبکر از اين کار اکراه داشت
زيرا می گفت اگر لازم بود، خود پيغمبر در زمان حياتش بدان مبادرت می ورزيد . ناچار پس از اصرار عمر، زيد بن
ثابت که آخرين کاتب وحی بود احضار و مأمور جمع آوری قرآن شد و پس از آن در خلافت خود عمر، عثمان مأمور
اين کار شد و با همکاری عده ای قرآن را به اين شکل تنظيم کردند که م بتنی بر بزرگی و کوچکی سوره هاست و
بعضی آيات مکّی [منسوب به مکّه ] را در سوره های مدنی [منسوب به مدينه ] و آيه های مدنی را در سوره های مکّی
گنجانيدند.
محققان اسلامی و فرنگی از روی قرائن و امارات تاريخی و حوادث و وقايع و همچنين مفاد آيات، ترتيب و تاريخ
نزول سوره ها را بطور تقريب مسجل کرده اند (مخصوصاً نُلدِکه).
در هر صورت سوره های نخستين مکّی قرآن تا درجه ای ما را از منازعات سالهای اوليه اسلام مطلع می کند . مثلاً
در سوره الضحی پس از قسمها چنين می فرمايد:
ما وَدَّعکَ رَبُّکَ وَ ما قَلی وَ لَلاَخِرَهُ خَرَ لَکَ مِنَ الاوُلی وَ لَسَف يُعطيکَ رَبُّکَ فَتَرضی. اَلَم يَجِدکَ يَتيماً فَاَوی وَ
وَجَدکَ ضالّاً فَهَدی وَ وَجَدَکَ عائِلاً فَاَغنی...
[يعنی قسم به روز و شب آن دَم که تاريک گردد که پروردگارت نه ترکت کرده نه دشمنت شده، و دنيای
ديگر برای تو بهتر از اين دنياست، ز ود باشد که پروردگارت عطايت دهد و خشنود شود، مگر نه يتيمت يافت
و جا داد و ره گم کرده ات يافت و راه نمود و محتاجت يافت و بی نياز کرد...]
چه اتفاق افتاده است که خداوند محمد را تسليت می دهد و تشويق می کند . آيا اين سوره پس از انقطاع وحی آمده است
که در آيه ٣ می فرمايد: خداوند تو را رها نکرده و بی عنايت نگذاشته است؟
68
اگر چنين است، و جلالين چنين تفسير کرده اند، پس بايد اين سوره دوم باشد . در صورتی که همه تدوين کنندگان آن را
سوره يازده قرار داده اند . شايد آيه ها برای تشويق و رفع تزلزل خاطر پيغمبر است در مقابل انکار م خالفان که می
فرمايد عاقبت کار تو بهتر از آغاز خواهد بود . خداوند آنقدر به تو بدهد که راضی شوی . آيا يتيم نبودی؟ پناهگاهی به
تو نداد؟ گمراه نبودی؟ هدايتت کرد. بی چيز نبودی؟ مستغنيت کرد.
همچنين است سوره انشراح که بعد از اين سوره قرار دارد و به ترتيب نزول، سوره دوازدهم محسوب می شود که
85 تا آخر سوره که تقريباً همان مضامين سوره «... خداوند می فرمايد : اَلم نَشُرَح لَکَ صَرَکَ وَ وَضَعنَا عَنُکَ وَ زرَ کَ
پيش است و گويی برای رفع تزلزل خاطر و تقويت روحی محمد نازل شده است و اگر بخواهيم با ديده واقع بين بنگريم
و مطلب را از لحاظ روانشناسی توجيه کنيم بايد اين دو سوره را صدای روح و تمنيات جان خود او بگوييم.
پس از مدتی که دعوت به اسلام مخفيانه و ميان عده ای انجام شد بر طبق دستور پروردگار و آيه : وَاَنذِر عَشيرَتَکَ
الاَقرَبينَ 86 حضرت محمد رؤسای قريش را به صفا دعوت کرد و هنگامی ک ه همه جمع شدند آنها را به دين اسلام
خواند. ابو لهب از ميانه برخاست و خشمگين فرياد زد:
«؟ تَباّ لَکَ يا مُحَمِد. اَلهذَا دَعَوَتنا »
يعنی زيان و آسيب بر تو باد ای محمد. آيا بر اين ما را دعوت کردی؟
را که مع نی خسران و زيان می دهد استعمال کرده « تب » سوره مسدّ جواب اين پرخاش ابولهب است و همان کلمه
است:
« تَبَّت يَدا اَبی لَهَبِ وَ تَبّ »
[يعنی] دستهای ابولهب بريده باد.
او به مال و پسران خود می نازيد . خدا می فرمايد : مال و اولاد او هنگامی که شراره آتش در او بگيرد به کارش نيايد .
پس زن او امّ جميل را که در راه پيغمبر بر او خار و خاشاک می ريخت نيز بی نصيب از آتش نگذاشته است . زنش
هيزم کش است و بر گردن طنابی از ليف خرما دارد:
تَبَّت يَدا اَبی لَهَبِ وَ تَ بَ. ما اَغنی عَنهُ ما لُهُ وَ ما کَسَبَ. سَيَصلی ناراً ذات لَهَبِ. وَ امرَاتُهُ حَمَّالَهَ الحَطَبِ. فی جيدِها حَبلُ »
87« مِن مَسَدِ
از سير تاريخ ١٣ ساله بعد از بعثت مخصوصاً از مرور در سوره های مکّی قرآن، حماسه مردی ظاهر می شود که
يک تنه در برابر طايفه اش قد برافراشته از توسل به هر وسيله ای حتی فرستادن عده ای به حبشه و استمداد از نجاشی
برای سرکوبی قوم خود روی نگردانيده و از مبارزه با استهزا و بدزبانی آنها باز نمانده است.
خواند. آنگاه بی درنگ « بلاعقب » يا « ابتر » عاص بن وائل پس از مردن قاسم فرزند پيغمبر او را سرکوفت داد و
88 يعنی کينه توز و سرزنش کننده تو « ان شانئک هوالابتر » : سوره کوثر نازل می شود و خداوند به وی می فرمايد
ابتر است.
در ايام حج که طوايف به کعبه رو می آوردند، محمد به رؤسای آنها سر می زد همه را به دين اسلام دعوت می کرد .
عموی متشخص او ابولهب همه جا به دنبالش می رفت و در حضور محمد به آنها می گفت اين برادرزاده من ديوانه
است به سخن وی التفات نکنيد.
در سوره طور 89 که از فصيح ترين و خوشاهنگ ترين سوره های مکّی است، گوشه ای از اين مجادله محمد با قوم
خود ترسيم شده است:
فَذکر فَما اَنتَ بِنعُمَه رَبِکَ بکاهنِ وَ لا مَجنُون . اَم يَقُولُونَ شاعِرُ نَتَربَّصُ بِهِ رَيبَ المَنُونِ. قُل تَرَبّصُوا فَاِنی مَعَکُم
مِنَ الَمُتُرَبِصينَ... اَم يَقُوُلَونَ تَقَولَهُ [بَل لايُومِنُونَ] فَلَيأتُوا بِحَديثِ مِثِلِهِ اِن کانُوا صادقِينَ.
يعنی تو کار خود را بکن از عنايت پروردگار . نه کاهنی، نه ديوانه . بلکه می گويند محمد شاعريست [که]
چيزهايی بهم می بافد، و به زودی در حوادث دهر بهم پيچيده می شود بگو من هم چون شما مترقب و منتظرم
که کدام يک از ما از ميان خواهيم رفت . می گويند قرآن کلام خدا نيست و محمد آن را ساخته است . اگر
راست می گويند مانند آن بسازند.
٧ و ٨ سوره فرقان نوع اتهاماتی که به محمد زده اند بيان شده است: ،٦ ،٥ ، در آيه های ٤
85 [شادروان علی دشتی تنها دو آيه آغازين از سوره انشراح را نقل کرده است . برای اطلاع خوانندگان ترجمه تمامی سور ه انشراح نقل می
شود: مگر نه سينه تو را گشاده کرديم ( ١) و بار گرانت را که پشت تو را سنگين کرده بود ( ٢) از تو برداشتيم ( ٣) و آوازه ات را بلند کرديم (
٤) که از پی دشواری آسانی هست ( ٥) حقاً که از پی دشواری آسانی هست ( ٦) پس چون فراغتی يافتی به عبادت کوش ( ٧) و به پروردگار
[( خويش اميدوار باش ( ٨
86 [آيه ٢١٤ سوره شعرا. يعنی: و بيم ده عشيره و خويشانت را]
87 [سوره مسدّ (لهب) آيات ١ تا سه يعنی : شکسته باد دو دست ابی لهب که خواست سنگ به پيغمبر زند . دفع نکند از او مال او و آنچه کسب
کرده. زود باشد که درآيد به آتشِ زبانه کشيده. و زن او که هيزم کش جهنم است و در گردن او ريسمانی است از ليف خرما]
88 [سوره کوثر آيه ١ تا ٣ که ترجمه آنها چنين است : ما تو را فزونی بخشيديم ( ١) پس برای پروردگارت نماز کن و قربانی کن ( ٢) که
[( دشمن تو همو بی دنباله (بلاعقب) اس ( ٣
[ 89 [آيات ٣٠ تا ٣٥
69
وَ قالَ الَّذينَ کَفَرُوا اِن هذا الا اِفکُ افتَريهُ وَ اَعانَهُ عَلَيهِ قَومُ آخَرُونَ فَقَد جاؤُ ظُلماً وَ زُور اً. وَ قالُوا
اَساطيُرالاَوَّلينَ اکتَبَهَا فَهِی تُملی عَليهِ بُکرَه وَ اصي لاً. قُل اَنزَلَهُ الَّذی يَعلَمُ السِّرّ فیِ السَّمواتِ وَالاَرضِ اِنَّهُ کانَ
غَفُوراً رَحيماً، وَ قَالُوا مالهذَا الرَّسولِ يَاکُلُ الّطَعامَ وِ يَمشی فیِ الاسواقِ لَولا اُنِزلَ اَليهِ مَلکٌ فَيکُونَ مَعَهُ نَذير اً.
اَو يُلقی اِليِه کَنزًُ اَوتکُوُنُ لَهُ جَنَهٌ يَاکُلُ مِنها وَ قالَ الظّالِمُونَ اِن تَتَّبِعُونَ اِلا رَجُلاً مَسحُوراً.
خلاصه اينکه کافران می گويند:
قرآن جعل و دروغ است و ديگران او را در پرداختن اين مجعولات ياری کرده اند . چه بی انصاف مردمانند !
اين قرآن افسانه های گذشته است که ديگران برايش می نويسند و بامداد تا شام بر او املا و تلقين می کنند .
بگو آنکه بر اسراسر آسمانها و زمين داناست آن را فرستاده است.
می گويند : اين چه پيامبريست که هم غذا می خورد و هم به بازار می رود . اگر راست می گفت آيا بهتر نبود فرشته ای
از آسمان به زمين می آورد که گفته هايش را تصديق کند يا لااقل گنجی برايش می آورد يا باغستانی می داشت که از
آن ارتزاق [رزق روزانه خود را پيدا] کند تا نيازی به رفتن بازار نداشته باشد.
در سوره های مکّی صحنه های فراوانی از مجادلات ديده می شود که نوع اتهامات در آن بيان شده است : ديوانه،
جادوگر، جن زده، وابسته به شياطين، و می گفتند اظهارات محمد مطالبی است که ديگران به وی آموخته اند زيرا
خواندن و نوشتن نمی داند . آنهايی که ملايمتر بودند می گفتند : مرديست خيالباف و اسير خوابهای آشفته خويش يا
شاعريست که خواب و پندارهای خود را به صورت نثر مسجع می آورد.
اما در سوره های مکّی گاهی به آياتی برمی خوريم که از سياق اين مجادله مستمر دور می شود . مثل اينکه حالت
نوميدی به حضرت دست داده و از اين روی در نيروی مقاومت او فتوری [سستی] پديد آمده است و بوی سازش با
مخالفان از آن استنباط می شود . گويی در مقابل نويد دوستی مشرکان و مدارای آنان می خواهد با آنها به نوعی سازش
برسد. آيه های ٧٣ تا ٧٥ سوره اسرا اين معنی را نشان می دهد:
وَ اِن کادُو الَيَفتُنوُنَکَ عَنِ الّذَی اَو حَينا اِلَيکَ لِتَفتَرِی عَلَينا غَيرَهُ وَ اَذا لاتَّخَذُوکَ خَلي لاً. وَ لو اَن ثَبّتناکَ لَقَد کِدتَ
تَرکَنُ اِلَيهِم شَيئاً قَليلاً. اِذا لاذَقناکَ ضِعقَ الحَيَيوِه وَ ضِعفَ المَماتِ ثُمَّ لا تَجِدُ لَکَ عَلَينا نَصيراً 90
مفهوم اجمالی سه آيه فوق شايان دقت و تفکر است که خداوند به پيغمبر می فرمايد:
نزديک بود تو را فريب دهند و جز آنچه ما به تو وحی کرده ايم بگويی . در اين صورت با تو دوست می
شدند ولی ما تو را از اين لغزش نگاه داشتيم ورنه عذاب دنيا و آخرت را برای خود ذخيره کرده بودی.
آيا راستی چنين حالتی به محمد دست داده است که از لجاج و مقاومت عنودانه قريش به ستوه آمده باشد و بالنتيجه فکر
سازش يا لااقل مماشات در وی پديدار گرديده باشد؟
شايد... از طبيعت آدمی در مواجهه با دشواريها و نوميدی از پيرو زی چنين واکنشی چندان دور نيست . مخصوصاً که
قصه غرانيق در بسياری از سيره ها و روايات آمده است و بعضی از مفسرين شأن نزول اين آيات را قضيه غرانيق
دانسته اند.
قضيه غرانيق
می گويند روزی در نزديکی خانه کعبه حضرت محمد سوره النجم را بر عده ای از قريش خواند . سوره ايست زيبا و
نمودار نيروی خطابی پيغمبر و حماسه روحانی او از رسالت و صدق ادعای خود سخن می گويد که فرشته حامل وحی
بر اونازل کرده است و در طی بيان خود اشاره ای به بتهای مشهور عرب می کند:
اَفَرَاَيتُم اللاتَ وَالعُزّی وَ مَنوهَ الثّالِثَهَ الاُخری 91
آيه های ٢٠ و ٢١ تقريبا در مقام تحقير اين سه بت است که کاری از آنها ساخته نيست.
پس از اين دو آيه، دو آيه ديگر هست که از متن اغلب قرآنها حذف شده است زيرا می گويند شيطان اين دو آيه را بر
زبان پيغمبر جاری ساخت و بعداً پيغمبر از گفتن آن پشيمان شد. دو آيه اين است:
90 [معنی آيات چنين است : نزديک بود از آنچه به تو وحی کرده ايم منحرفت کنند که غير آن را به دروغ به ما ببندی . آن وقت تو را به
دوستی می گرفتند . اگر استوارت نکرده بوديم، نزديک بود که اندکی به آنها متمايل شوی . آنگاه دو برابر در زندگی و دو برابر در مرگ
عذابت می کرديم و برای خويش بر ضد ما ياوری نمی يافتی]
91 [معنی آن چنين است: پس خبر دهيد از لات و عُزّی و منات که سيُّمی ديگر است]
70
تِلکَ غَرَانِيقُ العُلی. فَسوفَ شَفَا عَتُهُنَّ لَتُرجَی (اوترتجی) 92
آنها، يعنی سه بتی که نام برده شد، طايران [مرغان] بلندپروازند. شايد اميدی به شفاعت آنها باشد و پس از آن به سجده
افتاده و قريشيان حاضر چون ديدند محمد نسبت به سه خدای آنان احترام کرده، آنها را قابل وساطت و شفاعت دانسته
است، به سجده افتادند.
عده ای که اصلِ عصمت را امری مسلّم می دانند و وقوع چنين امری خللی بدان اصل وارد می کند، اين حکايت را
مجعول گفته و به کلی منکر وقوع آن شده اند و حتی آن دو جمله را از قرآن حذف کرده اند . ولی روايات متواتر و
تعبيرات گوناگون و تفسير بعضی از مفسرين وقوع حادثه را محتمل الوقوع می کند.
تفسير جلالين که دو نويسندة آن از متدينان و متشرعان بی شائبه اند، شأن نزول آيه ٥٢ سوره حج را همين امر دانسته
اند و آن را يک نوع تسليت از جانب خداوند گفته اند که برای رفع ندامت شديدی که از گفتن اين دو جمله به پيغمبر
روی داده است و به منظور آرامش خاطر وی نازل شده است. آيه ٥٢ سوره حج چنين است:
وَ ما اَرسَلنا مِن قَبلِکَ مِن رَسُولِ وَلا نَبِیّ اِلا اِذا تَمَنّی اَلَقی الشَّيطانُ فی اُمِنَيَّتِهِ فَيَنسَخُ اللهُ ما يُلقِی الشَّيطانُ ثُمَّ
يُحِکمُ الله آياتِه وَ اللهُ عَليُم حَکيم.
يعنی قبل از تو نيز اين امر برای ساير پيغمبران روی داده و شيطان مطالبی بر زبان آنها جاری ساخته است
ولی خداوند آيات خود را استوار می کند و القائات شيطان را نسخ می فرمايد.
چون نظاير اين امر در قرآن هست و چندين نصّ صريح منا فی با اصل عصمت است به حدی که بعضی از دانشمندان
اسلامی عصمت را فقط در امر ابلاغ رسالت پذيرفته اند، توجيه قضيه آسان می شود.
محمد که از عناد مخالفان خسته شده است در قيافه حاضران تمنای سازش و مماشات تفرّس [به فراست دريافتن ] کرده
است و بطور طبيعی يکی دو جمله بر ای رام کردن آنها گفته است . آنها نيز خشنود شده با محمد به سجده درآمده اند
ولی اندکی بعد که آن جماعت متفرق شده و صحنه ناپديد شده است، آرائی از اعماق روح محمد، محمدی که بيش از
سی سال به توحيد انديشيده و شرک قوم خود را لکه تاريکی و پليدی دانسته است، بلند می شود و او را از اين مماشات
٧٣ سورة اسرا پی در پی نازل می شود که مفاد آنها با آنچه فرض کرديم - بازخواست می کند . آن وقت آيه های ٧٥
کاملاً منطبق است.
مگر آنکه همه آنها را يک نوع صحنه سازی فرض کنيم . يعنی پيغمبر خواسته است به مشرکان قريش بگويد من با شما
از در مسالمت و مماشات در آمدم و برای جلب دوستی شما گامی برداشتم ولی اينک خداوند مرا از آن نهی کرده است.
. اين احتمال با صداقت و استقامت و امانتی که از محمد معروف است قدری مغايرت دارد 93
92 [اين آيات چنين هم نقل شده اند : تِلکَ الغَرَانَيقُ العُلاَ وَ اِنَّ شَفَا عَتُهُنَّ لَتُرتَجَی . يعنی اينها بوتيماران يا طايران بلندپروازند و شايد اميدی به
شفاعت آنها باشد]
تأليف دکتر « تاريخ قرآن » 93 [غرانيق: جمع غرنوق يعنی صنم و بت . پيرامون قضيه غرانيق مراجعه کنيد به کتابهای تحقيقی و ارزشمند
از دکتر سيدمحمد رضا جلالی نائينی] « تاريخ جمع قرآن کريم » محمود راميار و يا
THE END
**
*
*
*
*
*
*
*
*
*
*
*
*
*
*
*
*
*
*
*
*
*
*
*
*
*
*
*
*
*
*
*
*
*
*
*
*
*
*
*
*
*
*
*
*
*
*
*
*
*
*
*
*
*
*
*
*
*
*
*
*
*
*
*
*
*
*
*
*
*
*
*
*
*
پس از محمد
١- خلافت
٢- سودای غنيمت
٣- خلاصه
پيوست: يادی از زنده ياد علی دشتی (جواد وهاب زاده)
خلافت
يا سودای رياست
در اوايل سال يازده هجری ستاره ای خاموش شد . ستاره ای که تقريباً بيست و سه سال قبل در آسمان قوميت عرب
منا » درخشيدن گرفته بود. از همان ساعت نخستين غوغايی برخاست . هنوز جسد پيغمبر اسلام سرد نشده بود که فرياد
يک امير از ما و يک امير از شم ا] در سقيفه بنی ساعده 1 بلند شد و سودای رياست خون مهاجر و ] « امير و منکم امير
انصار به جوش آورد.
اگر نيک بنگريم تاريخ اسلام جز تاريخ رسيدن به قدرت نيست . تلاش مستمری است که رياست طلبان در راه وصول
به امارت و سلطنت به کار بسته اند و ديانت اسلام وسيله بوده است نه هدف.
در سيزده ساله ميان بعثت و هجرت، دعوت حضرت صرفاً روحانی است . آيات قرآنی در اين دوره همه وعظ است و
ارشاد و خواندن مردم به نيکی و اجتناب از زشتی و پليدی.
اما از همان اوائل هجرت، دعوت روحانی کمرنگ شده و جای آن احکام و شرايعی پديد آمده تا مسلمين را در راه
مبارزه با مخالفان نيرو بخشد و بنيان يک واحد سياسی و قومی ريخته شود و چنين نيز شده . پيشامدهای مساعد، گرايش
به ايجاد جامعه ای نوين و تشکيل يک دولت اسلامی را ممکن ساخت.
با همه تفاوتی که ميان دو دوره مکه و مدينه هست، چه از حيث مطالب قرآنی و چه از جنبه روش و کردار حضرت
محمد، يک امر هيچگاه فراموش نشد و آن پايه گذاری اسلام بود که در زير پرچم آن دولتی به وجود آمد.
نشر ديانت اسلام محوری بود که تم ام تدابير و اقدامات حضرت بر گرد آن می چرخيد حتی به کار انداختن شدت و
عنف قتلهای سياسی و خونريزيهايی که ظاهراً مجوز شرعی و اخلاقی نداشت.
اما پس از رحلت حضرت رسول، محور تغيير کرده به جای ديانت، وصول به امارت نقطه محوری گرديد . نهايت،
چون علت موجِده اين دستگاه تازه ديانت اسلام بود، طبعاً آن علت بايستی علت مُبقيِه [بقا و پايداری ] نيز باشد . به
عبارت ساده تر، چون امارت و سيادت از راه ديانت حاصل شده بود نمی بايست سستی و مسامحهه ای به اصول آن
راه يابد . از همين روی در دوازده سال و اندی ايّام خلافت ابوبکر و عمر پيروی از اصول اسلام و سنّت رسول الله
دقيقاً صورت گرفت . ولی هر قدر از زمان رحلت حضرت رسول دورتر می شويم، ديانت از هدف به وسيله مبدل می
شود. آن هم وسيله ای برای وصول به امارت و رياست.
بی درنگ پس از رحلت حضرت رسول، سعدبن عباده در مقام به دست آوردن رياست جامعه مسلمين برآمد . عمر با
يک ضرب شستِ ماهرانه ابوبکر را به مسند خلافت [می] نشاند و سعد بن عباده را به خاک هلاکت می افکند . ابوبکر
پس از دو سال و اندی خلافت، وام خود را به عمر ادا کرده و او را برای جانشينی پيغمبر نامزد و برای انتخابش بدين
مقام توصيه کرد . عمر در بستر مر گ شورای شش نفری را برای تعيين خليفه معيين کرد ولی عملاً عبدالرحمن بن
عوف خليفه را برگزيد.
قتل عثمان، بيعت با علی بن ابيطالب و سه جنگ صفّين و جَمَل و نهروان در طول پنج سال خلافت او دسايس عمرو
عاص و معاويه و پيدايش خلافت اموی، فاجعه کربلا هتک حرمت کعبه برای دست يافتن بر عبدالله بن زبير، دعوت
بنی هاشم و سقوط دولت بنی اميه، روی کار آمدن عباسيان، نهضت فاطميان در مغرب، حرکت انقلابی اسماعيليان و
حوادثی که تا استيلای هلاکو بر بغداد روی داد، همه علامات تبی است که بر مزاج عرب مستولی شده بود . تب امارت
و رسيدن به قدرت اما زير عنوان جانشينی پيغمبر.
1 [سقيفه در زبان عربی به معنی مکان و سرای سرپوشيده يا سقف دار است و بنی ساعده طايفه ای بودند . منظور محل سرپوشيده ای است
که در ميان محل زندگی اين طايفه قرار داشت . مسلمانان پس از رحلت رسول در آنجا گرد آمدند و ابوبکر را به خلافت برداشتند . نگاه کنيد به
لغتنامه دهخدا]
159
جانشينی پيغمبر
دستگاهی که به نيروی روح محمد و به مدد آيات قرآنی پديد آمده بود پس از رحلت او چگونه بايد بچرخد؟ آيا پيغمبر
می بايستی جانشين خود را معين کند و با اين عمل تکليف جامعه جديدالاحداث مسلمين را روشن سازد يا صحابه
پيغمبر با نوعی توافق و تبانی پس از پيغمبر جانشين او را برگزينند؟ آيا همانطور که رسالت وديعه ايست خدايی،
امامت و پيشوايی مسلمين نيز می بايد از اين خصوصيت بهره مند باشد؟ آيا اگر پيغمبر بنا بود جانشينی معين کند چه
کسی را به جانشينی خود برمی گزيد؟ آيا داماد و پسر عمو و متشخص ترين فرد خاندان بنی هاشم را معين می کرد که
از کودکی در دامان وی پرورش يافته و نخستين مرديست که بدو ايمان آورده و بازوی تيغ زن وی در راه ترويج
اسلام به کار افتاده و در حفظ و حراست او به جان کوشيده است؟ يا اين قرعه به [نام] پيرمرد محترمی اصابت می
کرد که از همان فجر دعوت اسلام بدو ايمان آورده و از اين راه شأن و اعتباری به اسلام داده و هنگام فرار از مکه با
وی همقدم و يارِ غار بوده و پيوسته صديقی وفادار و مؤمنی پايدار مانده و دختر زيبای خود را به عقد وی در آورده
است؟ يا اينکه نظر او به مردی قوی الار اده و با تدبير و سياست دار و حامیِ تزلزل ناپذير ديانت اسلام چون عمر بن
الخطاب متوجه می شد؟
اساساً آيا حضرت رسول در مقام تعيين جانشينی برای خود بوده است؟ در اين صورت آثاری از اين قصد در حوادث
دهساله هجرت ديده نمی شود. چرا؟
چگونه می شود تصور کرد مردی به فراس ت و تدبير و دورانديشی حضرت رسول، مردی که از صفر آغاز کرده [و]
چنين دستگاهی را از هيچ به وجود آورده است در چنين امر خطيری غفلت کند؟
مردی که در روزهای اخير زندگانی گفته است در جزيرة العرب نبايد دو ديانت وجود داشته باشد، يعنی قوميت عرب
با ديانت اسلام بايد يکی باشد، چگونه ممکن است سرنوشت دولت جديد الاحداث را به دست تصادف و اتفاق بسپارد؟
سئوالات بی شماری از اين قبيل در ذهن نقش می بندد که نمی توان جوابهای صريح و قاطع بدان [ها] داد و هر چه
گفته شود از صورت فرض و احتمال بيرون نيست . منشأ بسياری از اختلافات و آشفتگی هايی که در تاريخ ديانت
اسلام ديده می شود از اينجا سرچشمه می گيرد.
ظاهراً حضرت رسول به شکل قطعی و صريح در مقام حل اين مشکل برنيامده و جانشين برای خويشتن معين نکرده
است.
مِن کُنت مولاَ فَهِذا عَلی » : قصه غدير خُم که در بازگشت از حجة الوداع صورت گرفته و حضرت رسول فرموده است
2 و شيعيان آن را دليل نصب علی بر خلافت می دانند، مورد قبول اهل سنّت نيست و اگر هم وقوع آن را قبول « مولاه
کنند، آن را دليل بر خلافت علی نمی دانند بلکه به رأی آنان اين فرمايش رسول ستايشی است از خدمات علی بن ابی
طالب در راه پيشرفت اسلام و همه بدان اذعان دارند . ولی اگر بخواهيم آن را قرينهه ای بر نصب علی به خلافت
بگيرند، قرينه ديگر نيز وجود دارد دال بر تعيين ابوبکر به خلافت، چه در هنگام شدت مرض حضرت رسول ابوبکر
را مأمور کرد به جای وی به مسجد رفته بر مردم نماز گزارد . اهل سنّت رأی ظاهراً آراسته و مو جه در باب خلافت
.3« اَليَومَ اَکمَلتُ لَکُم دينَکُم وَ اَتمَمتُ عَلَيکُم نِعمَتی » دارند که مباين مبادی شيعيان است. می گويند به مفاد آيه
حضرت محمد رسالت خود را انجام داده و تکاليف مسلمين را در قرآن مقرر فرموده است . پس نقصی در شريعت
اسلامی وجود ندارد تا نياز ی به جانشين باشد ملهم از طرف خدا و ودارای عصمت حضرت رسول (مطابق رأی
شيعيان) بلکه کافی است شخصی بر مسند رياست مسلمين قرار گيرد که در اجراء احکام قرآن جدی بوده و از رفتار و
کردار پيغمبر پيروی کند . پس صحابه می توانند کسی را به خلافت برگزينند که اهليت اداره ام ور مسلمين را مطابق
قرآن و سنّت رسول داشته باشد . اين رأی ظاهراً موجه سنّيان از قبيل تعليل بعد از وقوع است يعنی از حوادث دوران
خلفای راشدين تنظيم شده است ولی سير در تاريخ خلافت اسلامی به شکل روشن و خدشه ناپذيری خلاف آن را نشان
داده است.
قضايای سقيفه بنی ساعد ه نشان می دهد که شوق رسيدن به رياست بر نفوس حکومت می کرد نه فکر پيدا کردن
جانشين که امور مسلمين را مطابق دو اصل قرآن و سنّت اجرا کند . در آنجا هر يک از مهاجر و انصار در مقام اثبات
اولويت خود به خلافت بودند . آنهم از راه قرابت و ياری پيغمبر . تازه، در اين نخس تين اجتماع سران که سرنوشت
خلافت معين می شد هيچ يک از بنی هاشم چون علی بن ابيطالب و عباس بن عبدالمطلب يعنی نزديکترين منسوبان
پيغمبر حضور نداشتند . طلحه و زبير که در اعداد ابوبکر و عمر جزء عشره مبشره بودند، در خانه علی مشغول کار
غسل و مقدمات دفن پيغمبر بودند.
وقتی خبر سقيفه به علی رسيد و از اجتماع طرفين مطلع شد و شنيد که قريش به اين دليل بر انصار فايق آمدند که
يعنی] خود را از شجره رسول ] .« احتجوا بالشجره و اضاعوا الثمره » : خويشتن را شجره رسول الله خواندند فرمود
دانسته ولی ميوه شجره را فراموش کردند.
شمشير را در نيام نگذارم تا برای » : زبير بن العوام از شنيدن جريان امر در سقيفه بنی ساعده به خشم آمد و فرياد زد
ای پسران عبد مناف، گرد و خاکی برخاسته است که با سخن خوش نمی توان آن » : ابوسفيان گفت .« علی بيعت گيرم
2 [هر که من مولايش هستم، پس علی هم مولای اوست]
3 [آيه ٦ سوره مائده. يعنی امروز کامل کردم برای شما دينتان را و تمام کردم بر شما نعمت خودم را]
160
را فرو نشاند . چرا ابوبکر به کار شما دست اندازد؟ از عباس و علی خوارتر و ضعيف تر نيافته اند که خلافت را در
دستت را دراز کن تا با تو بيعت کنم » : پس از آن روی به علی کرده و گفت « ؟ پايين ترين تيره های قريش گذاشته اند
و حضرت علی از قبول بيعت امتناع کرد . گويی جز علی بن « و اگر بخواهی، مدينه را از سوار و پياده پر می کنم
ابی ط الب که خلوص و صداقت او به پيغمبر و اساس اسلام از مرز عادات و اخلاق دوره جاهليت درگذشته بود،
سايرين همه به دنبال رياست بودند . بدين مناسبت قضيه ای را که هم در تاريخ طبری 4 و هم در سيره ابن هشام آمده،
در تأييد اين رأی می آوريم:
علی در روز آخر بيماری پيغمبر از خانه او بيرون آمد . مردم دور وی را گرفتند و از حال حضرت جويا شدند . علی »
من » : يعنی شکر خدای را که خوبست . عباس بن عبدالمطلب او را به کناری کشيد گفت .« بارئا 5 بحمدالله » : گفت
حضرت رسول را رفتنی می بينم . تمام آثاری را که بنی عبدالمطلب در هنگام مرگ بر چهره داشتند در چهره او
مشاهده کردم . برگرد و نزد پيغمبر برو و بپرس پس از او کار با که خواهد بود . اگر امر (يعنی جانشينی ) با ماست،
من هرگز چنين سئوالی نکنم » : علی گفت .« آگاه شويم و اگر به ديگران تعلق دارد، دستور دهد و ما را توصيه کند
.« زيرا اگر از ما دريغ کرد، هيچکس ديگر به ما روی نخواهد آورد
امری که نمی توان انکار کرد اين است که خلافت دو خليفه اول و دوم به خوبی گذشت . کيفيتِ رسيدن آن دو به خلافت
هر چه باشد و هر قدر اين شبه وجود داشته باشد که اجماع صحابه حاصل نشده است اما لااقل اين اصل به خوبی
جريان داشت که از کتاب الله و س نّت رسول الله انحرافی روی نداد و هر دو خليفه پاک و پاکيزه از آب در آمدند . با
آنکه علی بی ابی طالب شاخص ترين مدعيان خلافت در بيعت با ابوبکر شش ماه تأخير کرد [اما] در بيعت با عمر
چنين امتناع يا ترديدی از وی نقل نکرده اند.
ولی درباره خليفه سوم امر چنين نيست و انحراف از روش سيمين [در اينجا معنی خوب و ظريف می دهد ] زياد روی
داد. به حدی که عالم اسلام را به طغيان و سرکشی کشانيد.
بر حسب ظاهر، انتصاب عثمان بيشتر جنبه دموکراسی داشت و بيشتر متکی به افکار عمومی مسلمين بود زيرا عمر
شش نفر را معين کرد که از بين آنها خلي فه انتخاب کنند و آن شش نفر عبارت بودند از علی، عثمان، طلحه، زبير، سعد
بن ابی وقاص و عبدالرحمن بن عوف.
درست است که عبدالرحمن با عثمان بيعت کرد و [سپس] سايرين بيعت کردند . ولی اين امر بعد از آن بود که علی
پيشنهاد او را نپذيرفت و عثمان پذيرفت . عبدالرحمن در ظرف سه روز نوعی رفراندوم و مراجعه به افکار عمومی
کرده بود . معذلک انحراف از سنّت رسول الله در دوران همين خليفه روی داد که به اجماعِ امت خليفه شده بود و
تخطی او را از سنن تا بيست و پنج فقره برشمرده اند . اين تجاوز از حدود سنن همه در نتيجه مطامع خاندان عثمان و
حرص رسيدن به مقام روی داده است.
عثمان مردی محجوب و در مقابل خواهشِ اقوام ضعيف بود و از اين حيث در نقطه مقابل عمر قرار داشت و حتی
نصايح و راهنمايی صحابه کُبار [مهم و طراز اول] در وی اثر نکرد.
خليفه ای که انتخاب او بيشتر از همه متکی به افکار عمومی مسلمين مدي نه و صحابه رسول صورت گرفته، علی بن
ابی طالب بود که در دوره کوتاه خلافت خود با سه جنگ روبرو شد و از هر سو با حيله و دسيسه و غدر [فريب]
مواجه گرديد . حتی طلحه و زبير از وی روی گردانيدند و نَکثِ [عهد شکنی ] بيعت کردند و بر روی او شمشير
کشيدند. برای اينکه علی حکومت بصره و کوفه را از آنها دريغ کرده بود.
بنا بر دهها ملاحظه از اين قبيل می توان گفت اگر رأی اهل تسنّن درباره خلافت از حيث مبنا قابل تصديق باشد، از
حيث عمل خدشه پذير است و حوادث تاريخی نشان داده است که به خير و صلاح جامعه اسلامی نيانجاميده و حرص
رسيدن به قدرت و مکنت بر اجرای احکام قرآن و سنّت رسول الله غالب گرديد.
از اين رو باز اين قضيه مسلّم در برابر ذهن هويدا می شود که خود حضرت محمد در تعيين جانشين بيش از هر
جماعت صلاحيت داشته است . آيا مردی که قطع نظر از مقام وی و نبوت، از حيث فکر و قوت اخلاق و ساير مزايای
انسانی بر همه ياران خود برتری مسلّم داشت و بسط و استواری ديانت اسلام هدف اساسی او بود و فراستِ مردم
شناسی و باز شناختن ارزش معنوی ياران خويش به حدّ وافر داشته بود، سزاوارتر از هر کسی برای تعيين جانشين
خود نبود؟ معذلک در زمان حيات و در اوج قدرت خويش که کسی را يارای مخالفت با وی نبود، بدين کار دست نزد .
چرا؟ آيا از انجام اين امر خطير غفلت داشت يا تصور می کرد هنوز موقع آن نرسيده و آينده نسبتاً فراخی در مقابل
دارد و هنوز وقت و مجال باقی است؟ زيرا پيغمبر سنّ زيادی نداشت . در شصت و سه سالگی بيمار شد و بيماری او
نيز طولانی نشد . پس خيلی ممکن و محتمل است که آن بيماری را مهلک فرض نکرده و تا روز آخر اميد شفا يافتن در
4 [تاريخ طبری از محمد ابن جرير مکنی به ابوجعفر، فقيه و دانشمند و مورخ ايرانی (تولد حدود ٢٢٦ / وفات ٣١٠ هجری قمری در
بغداد). وی خواهرزاده ابوبکر خوارزمی بود و در بيشتر علوم تأليف داشته . پس از مرگ، شبانه او را در خانه اش دفن کردند زيرا او کتابی
نوشته و در آن اختلاف فقها را ذکر کرده ولی از احمد بن حنبل نامی نبرده بود، چه او را محدث نمی دانست . از اين رو پيرو ان احمد بن حنبل
از روی تعصب به آزار وی برخاستند و به الحاد و زندقه اش منسوب کردند و روز مرگ وی هم از دفن او در گورستان عمومی جلوگيری
کردند. کتاب تاريخ الرسل و الملوک معروف به تاريخ طبری، تفسير کبير مشهور به تفسير طبری که بعدها به پارسی ترجمه شد]
5 [بئر، در اصطلاح يعنی چشمه ای که می جوشد]
161
وی قوی بوده است و به همين دليل روز اول بيماری که از زنان خود اجازه گرفت تا در خانه عايشه بستری شود، با
آيا ميل نداری قبل از من بميری تا خودم تو را غسل دهم و » : [به] وی که دردِ سر [سر درد ] داشت، با شوخی فرمود
«! تا آسوده خاطر در خانه من با زنان خود به عيش بنشينی » : عايشه به طنز گفت «؟ بر جنازه ات نماز گزارم
پس حضرت اين بيماری را خاتمه عمر خود تصور نمی کرد . قرينه ای که اين احتمال را موجه می کند حادثه زير
است:
حضرت سپاهی گرد کرده بود برای حمله به شام و جنگ با ترسايان عرب و اسامة بن زيد را که جوانی بيست ساله
بود به سرداری سپاه معين فرموده بود . به گوش او رسيد که زمزمه عدم رضايت از اين انتصاب در ميان مسلمين پديد
آمده است زيرا بسی از سالمندان و اشخاص معتبر از مهاجر . و انصار جزء اين سپاه بودند . از شنيدن اين خبر، پيغمبر
چنان خشمگين شد که در حال تب عصابه ای [پارچه ای که بر پيشانی بندند، دستار، سربند ] بر سر بسته و به مسجد
رفته بر منبر شد و ناخشنودی مردم را نوعی نافرمانی شمرد و اسامة بن زيد را از هر حيث شايسته اين انتصاب اعلام
فرمود و غائله را ختم کرد . خود اين عمل نشان می دهد که حضرت رسول مرض را عارضه ای زودگذر دانسته و
به شفای خود اميدوار بوده است.
قرينه ای که اين فرض را قوت می بخشد اين است که به يک امر خطير ديگری که از حيث اهميت و تأثير در
سرنوشت ديانت اسلام کمتر از تع يين جانشين نبود نيز نپرداخت و آن امر به جمع آوری و تدوين قرآن در تحت نظر
خود او بود. قرآن سندِ رسالت حضرت رسول و دستورالعمل رفتار و کردار مسلمين است و تا آن تاريخ ميان صحابه و
کاتبانِ وحی پراکنده بود و در يک جا جمع نشده بود.
تدوين قرآن در پرتو دستور و راهنم ايی خود حضرت بسياری از مشکلات فقها و مفسرين را حل می کرد . اختلاف
قراآت [قرائتهای مختلف از قرآن ] پيش نمی آمد و ناسخ و منسوخ معين می شد . مخصوصاً اگر سوره ها و آيات بر
حسب نظم نزولی آنها تدوين می گرديد چنانکه علی ابی طالب چنين کرده بود.
ابوبکر مرا احضار کرد و گفت عمر مدتی است به من اصرار می کند که قرآن را جمع آوری » : زيد بن ثابت می گويد
و تدوين کنيم . من از اين کار اکراه هداشتم زيرا اگر لازم بود قرآن تدوين شود حضرت رسول بدان مبادرت می فرمود
ولی بعد از جنگ يمامه که بسياری از صحابه کشته شدند و هر يک قسمتی از قرآن را همراه داشتند و همه آنها از بين
.« رفت، رأی عمر را صواب می بينم
ملاحظه می کنيد [که] باز عمر به اين فکر اساسی و اصولی افتاد و خليفه را بدين کار مجبور کرد . اما متأسفانه قرآنی
که گردآوری آن چند سال طول کشيد و به وسيله هيئتی تحت نظر عثمان انجام شد، فاقد نظم نزولی است و در تدوين
آن از قرآنِ علی بن ابی طالب و حتی نسخه عبدالله بن مسعود استفاده نکردند، چنانکه ترتيب سوره های آن به کلّی
مغشوش است، چه حداقل نظم اين بود که نخست سوره های مکّی در قرآن قرار گيرد و سپس سوره های مدنی . علاوه
بر اينکه اين کار را کردند، بسی از آيات مکی را ضمن سوره های مدنی جای دادند و بسی از آيات مدنی را در خلال
سوره های مکی.
باری، اقدام نکردن حضرت رسول به تدوين قرآن، قرينه معقولی است بر اينکه اجل او را غافلگير کرد . حتی تا روز
آخر ٢٨ صفر يا ١٢ ربيع الاول يازدهم هجری که تقريباً مصادف با تيرماه سال ٦٣٢ ميلاديست، بيماری را مهلک
فرض نمی کردند . در آخرين روز که مرض شدت يافت و حالت اغمائی بدو دست داد، پس از به هوش آمدن گويی
اَيتونی بدواةٍ و صحيفة اکتب لَکم کِتاباً، لَن تَضلوا بعدهِ » رسيدن دمِ آخر را احساس فرمود . از اين رو به حاضرين گفت
يعنی: دوات و کاغذی آوريد که نامه ای بنويسم تا بعد از آن هرگز گمراه نشويد . دريغ که بدين آخرين درخواست « ابداً
رسول جواب مساعدی داده نشد . نخست بهتی دست داد و سپس مناقشه ای درگرفت . يکی گفت آيا هذيان می گويد؟
خوب است عزيمت [غزل رفتن ] بخوانيد. زينب دختر جحش و يارانش گفتند : آنچه رسول الله خواسته است برايش
بياوريد. عمر گفت : به نظر شدتِ تب بر او چيره شده، شما قرآن داريد و کتاب الله ما را کافيست . مناقشه طول کشيد .
دسته ای می گفتند بگذاريد برای شما نامه نويسد که گمراه نشويد . دسته ای ديگر از اين امتناع کرده، قرآن را
دستورالعمل کافی می گفتند . پيغمبر از اين مشاجره به تنگ آمده فرمود : برخيزيد، اين اختلاف شايسته محضر پيغمبر
نيست. کسی نمی داند پيغمبر چه می خواست بنويسد . پيغمبری که نوشتن نمی دانست . آيا می خواست جانشين خود را
معين کند يا مطلب ناگفته ای در قرآن بود که می خواست بگويد؟ آيا سياست آينده قوم عرب را می خواست املاء کند يا
حکمی را از قرآن نسخ فرمايد؟ اگر امر مهمی بود که در آينده اسلام تأثير داشت، چرا شفاهاً نفرمود؟ همه اينها
سئوالاتی است بدون پاسخ معمايی که حل آن هميشه مکتوم خواهد ماند.
از طرف ديگر مرد محکم و استواری چون عمر با همه علا قه و بستگی به دستگاه اسلام و شارع اسلام چرا مانعِ
آوردنِ قلم و کاغذ شد و اصرار داشت که پيغمبر آخرين وصيت خود را اظهار نکند و به کفانا کتاب الله [کافی است ما
را کتاب خد ا] پناه برد؟ آيا راستی اين اظهار اخير پيغبر را ناشی از شدت درد و هيجان می دانست يا به فکر آن بود که
پيغمبر در مقام تعيين جانشين است؟ آيا با آن شمّ سياسی و فراستِ واقع گرای و فکر مآل انديش اين احتمال را ممکن
می دانست که حضرت در دقايق واپسين زندگی، علی را به خلافت و رياست مسلمين معين کند؟ و در اين صورت
رشته از دست او به در خواهد رفت؟ چه، در اين صورت اکثريت قطعی مسلمين از وصيت پيغمبر پيروی کرده، ميدان
حرکت و فعاليت و حل و عقد امور برای او محدود و تنگ می شد . شيعيان بر اين عقيده اند و شايد چندان بيراه نرفته
باشند، ورنه برای مخالفت با اين آخرين تمنای پيغمبر محمل ديگری نمی توان پيدا کرد.
162
عمر يکی از ار کان بنای اسلام و از معتبرترين و با نفوذترين صحابه پيغمبر است و در سياست اسلامی يار و پشتيبان
اوست. بعلاوه، سياستمداری با فراست، دورانديش و در همه امور صاحب رأی و نظر است و شايد به فراست دريافته
باشد که اگر قصد پيغمبر تعيين جانشين باشد، امر ميان ابوبکر و علی دور می زند.
علی چون خود او مستقل الفکر و صاحب اراده است . فرد متشخص خاندان هاشمی، داماد پيغمبر و مجاهد صف
نخستين و کاتب وحی است . بعلاوه ذاتاً تحت نفوذ ديگری قرار نمی گيرد . اما ابوبکر با وی دوست شفيق و صميمی
است. از همان سال اول هجرت، رابطه دوستی و رفت و آمد او با ابوبکر بيش از ساير اصحاب بود و در اغلب امور
هم فکر و متحد يکديگر بودند . اگر بنا باشد يکی از اين دو جانشين پيغمبر شوند، در نظر او ابوبکر بر علی رجحان
دارد.
ابوبکر کس و کاری ندارد و با خوی ملايم و آرامَش، عُمَر قوه مجريه او خواهد شد و در صورتی که ع لی تمام بنی
هاشم را پشت سر خود دارد و بسياری از صحابه بزرگ به وی احترام دارند و او (عمر) در حاشيه قرار می گيرد نه
متن.
قطعاً يک نکته مهم ديگر از فکر واقع بين و مآل انديش عمر دور نمانده و آن سنّ ابوبکر است که در آن تاريخ بيش از
شصت سال داشت و اين سنّ علاوه بر اينکه جلب احترام می کند، برای عمر اميدپرورتر از علی بن ابی طالب است
که در آن تاريخ ٣٢ سال داشت. پس خلافت ابوبکر برای نظرهای سياسی او ارجح و نويدبخش تر است.
اينگونه ملاحظات می تواند نگرانی عمر را از تقاضای پيغمبر و نوشتن وصيت توجيه و تفسير کند . بعلاوه، ه م نبوت
هم خلافت در خاندان هاشمی امرِ ساده و سهل القبولی نيست و دريچه اميد را بر روی تمنيّات جاه طلبانه می بندد.
ممکن است قصد پيغمبر تعيين جانشين نبوده و مطلب ديگری می خواست بگويد . ولی عمر نمی خواست روزه شک
دار بگيرد و در مقابل امر واقع شده قرار گيرد و حتی خود را هم به اين احتمال آشنا نشان نداد که ممکن است قصد
پيغمبر تعيين خليفه باشد بلکه چنين وانمود کرد که حضرت از فرط درد و شدت ناراحتی سخن می گويد و در چنين
حالی نمی تواند چيزی بر قرآن اضافه کند. قرآنی که در هنگام سلامت پيامبر نازل شده است و شامل تمام احکام هست.
در اينجا يک مطلب ديگر بی درنگ به ذهن می آيد که اگر قصد پيغمبر تعيين جانشين خود بود، چرا آن را شفاهاً بيان
نفرمود. پس از آنکه اختلاف روی داد [و] آوردن قلم و دوات و کاغذ با مخالفت عمر روبرو شد، لااقل می توانست
مقصود خود را که به عقيده شيعيان تعيين علی است به خلافت، شفاهاً بيان بفرمايد . بخصوص که حاضران مجلس کم
نبودند و آخرين تصميم و اراده او به زودی در جامعه مسلمانان پخش می شد. پس چرا شفاهاً چيزی بيان نفرمود؟
ظاهراً اين سئوال باز رنگ معما به خود می گيرد و پاسخ بدان آسان نيست . اما يک مطلب مهم را نبايد فراموش کرد و
آن اين است که حضرت رسول از ديرباز مسخّر يک فکر بوده است و از بيست و سه سال به اين طرف اين فکر روز
به روز قوت گرفته است به حدی که می توان آن را جزو شخصيت آن حضرت دانست و آن ايجاد جامعه جديدی بود
بر اساس اسلام که قوميت عرب نيز در آن بگنجد.
حضرت محم د با فراست ذاتی و موهبت کم مانندِ مردم شناسی به رويه و تمايل و ارزش ياران خود آشناست .
مخصوصاً از شخصيت عمر، قوت اخلاق، تدبير و دورانديشی او آگاه است و می داند که در پيشامدها واقع بين و در
عقايد خود استوار و بدون تزلزل است . حُسنِ روابط و پيوستگی معنوی او ر ا با ابوبکر می داند . عمر از وقتی که
اسلام آورده است از نزديکترين ياران پيغمبر بوده و حتی در مواقع بسيار با فکر واقع گرای خود تصميم های جديد و
تدابيری که در پيشرفت کار مؤثر بوده است، به آن حضرت القا کرده و اصرار ورزيده است . به عبارت ديگر، عمر
بر خلاف ابوبکر، مطيع و پيرو محض نبوده است بلکه از خود رأی و نظر داشته و عقايد و آراء خود را با پيغمبر در
ميان می گذاشته و بسا حضرت رأی و نظر او را صائب دانسته و بر وفق نظر او اقدام می کرده است.
و قسمت « آنچه در قرآن به زبان و رأی اصحاب نازل شده است » فصلی دارد تحت عنوان « اتقان » سيوطی در کتاب
يعنی عمر « کان عمر يری الرأی فينزل به القرآن » : اعظم آن به عمر اختصاص دارد . حتی از مجاهد نقل می کند که
نظری ابراز می کرد، سپس آياتی موافق آن نازل می شد.
خود عمر معتقد بود که در سه مورد آيات قرآنی مطابق رأی او نازل شده است : حجاب، اسيران پدر و مقام ابراهيم. در
اين باب، مفسران و اهل حديث و سيره مطالب زيادی نقل می کنند که از مجموع آنها اين مطلبِ مسلّم به دست می آيد
که عمر خوش فکر، صاحب رأی و نظر و مورد اعتماد پيغمبر بوده است بطوری که تحقيقاً می توان گفت در ميان
صحابه پيغمبر پنج نفر چون عمر نمی توان يافت . پس اگر چنين شخصی با نوشتن وصيت مخالفت کند، معلوم است
قصد و نيتی در سر دارد و اگر پيغمبر شفاهاً علی را به خلافت معين کند، ممکن است اين انتصاب پس از فوت او
مواجه با مخالفت عمر و ابوبکر و همدستان آنان شود . عمر از ارکان محکم اسلام است . مخالفت او مخ صوصاً که
ابوبکر هم به وی بپيوندد، کار را خراب می کند.
در زمان حيات به واسطه شأن و اعتبار نامحدودی که مقام نبوت به وی داده است، هر اقدامی برای پيغمبر سهل است
حتی معين کردن اسامة بن زيد به سرداری سپاه . زيرا با يک جمله تند همه را سر جای خود می نشاند و صدای
اعتراض را در سينه ها خفه می کند . اما پس از مرگ او چطور؟ وقتی او نباشد که [چه کسی ] می تواند اختلافات قبيله
ای را فرو نشاند؟ که می تواند جلو سيل خروشان مطامع را بگيرد و جهش به طرف سيادت و امارت را بخواباند؟ در
اين صورت، هدف اساسی و اعلا يعنی جامعه جديد اسلام به چه روزی خواهد افتاد و آيا باز عرب دچار همان
مشاجرات و مناقشات قبيله ای نخواهد شد؟
163
شايد ملاحظاتی از اين قبيل از ذهن حضرت گذشته و از اين رو خاموشی اختيار و فقط بدين قناعت کرده است که آنها
را از محضر خود دور سازد . برای خاموشی گزيدنِ حضرت رسول و صرف نظر کر دن از تعيين خليفه احتمالات
ديگری می توان فرض کرد.
در علی بن ابی طالب فضايل و مزايايی هست که دوست و دشمن بدان اذعان دارند . او هرگز بت نپرستيده و از سنّ نه
سلاگی ايمان آورده است . در تمام غزوه های مهم شرکت کرده و در جنگ احد جان پيغمبر را از خطر مرگ نجات
داده است. در جنگ خندق پهلوان بزرگ عرب، عمرو بن عبدود را از پای در آورده است . در جنگ خيبر قلعه مهم
ناعم را گشوده است . در شب هجرت در بستر پيغمبر خوابيده و در معرض کشته شدن قرار گرفته است . در کشتنِ
مخالفان بيش از همه صحابه سهم برده، به صراحت و فصاحت و شجاعت و دقت در پيروی از رسول موصوف بوده
است. او برجسته ترين و متشخص ترين افراد خاندان هاشمی است . با همه اين مزايا، علی جوانترين اصحاب پيغمبر
است و پسر عمو و داماد اوست . آيا تعيين او به خلافت حمل بر خويشاوندپرستی نمی شود و همين امر حميت قبيله ای
را در سايرين برنمی انگ يزد و خلاف و تباهی در مسلمين در نمی گيرد؟ در علی فضايل و مکارم ديگری هست که
شايد خود آن فضايل و مکارم عايق پيشرفت و سنگی در راه رياست باشد.
امارت بر مردمانی که سودای رياست آنها را به شور و ماجرا می کشاند، مستلزم نرم خويی و گذشت و مراعات
حوائج و تمنيّات ز يردستان است . در شخص پيغمبر اين صفات به حد کمال وجود داشت . در فتح مکه از کشتن بسی از
معاندين صرف نظر کرد و غنايم هوازن را ميان سران تازه به اسلام گرويده قريش تقسيم کرد . اما علی در اينگونه
موارد قاطع، يک دنده و در مقابل تقاضاهای نامناسب، انعطاف ناپذير است . به همين جهت وقتی خليفه سوم مشکل کار
عبدالله بن عمر را با وی در ميان گذاشت، علی بدون مسامحه و تأمل وی را در مقابل قتل هرمزان مطابق اصول
اسلامی مستحق قصاص دانست . ولی عثمان به رأی وی عمل نکرده و با دادن ديه خونِ به ناحق ريخته هرمزان، پسرِ
عمر را از کشته شدن نج ات داد و روانه عراق کرد . در جنگ يمن غنايم زيادی به دست آمد. علی به تقاضای مجاهدان
که می خواستند غنايم همانجا ميان آنان توزيع شود گوش نداده و همه آنها را دست نخورده به حضور پيغمبر آورد تا
خود حضرت عادلانه آنها را توزيع کرد و در مقابلِ ناخشنودی محاربان يمن، علی را تزکيه کرد.
پيغمبر به روحيه علی و فضايل او آگاه بود . می دانست او اهل مماشات و مدارا نيست. در اجرای آنچه به نظر وی حق
است، انعطاف ناپذير است و اين روش با آنکه فی حدّ ذاته قابل ستايش است، در مقابل مردمی که در حاشيه ديانت و
ايمان خود دارای اغراض و مطامعی هستند، چندان مطلوب نيست و از اين رو از سياست و امارت او نگران خواهند
شد و هنگامی که ديگر خود پيغمبر در صحنه زندگانی نيست، کار را چه بسا به خلاف و مشاجرات بکشاند و در اين
ميان اصل مقصود پايمال شود.
در دوره کوتاه خلافت علی اين نگرانی به وقوع پيوست . علی نتو انست حکومت فاسقی را بر مسلمين، هر چند يک
روز باشد، بپذيرد . از اين رو معاويه را بر ضد خويش برانگيخت و دو تن از صحابه بزرگ را از خويش رنجانيد و
آنها نيز بالنتيجه به صف مخالفان پيوستند.
باری، علت هر چه باشد، امر خلافت در هنگام رحلت به حال باقی ماند و شايد خود اين امر دالّ بر درايت و دور
انديشی حضرت رسول باشد که نخواسته است دسته ای را برابر دسته ديگر برانگيزد تا جهش به سوی قدرت و امارت
سيری طبيعی داشته باشد و بر اصل بقاء انسب به نتيجه ای نيانجامد که لااقل اسلام بر جای مانَد.
در تاريخ معاصر، حادثه ای مانند آنچه گ ذشت به خاطر می رسد و آن نامه ای است که لنين به کميته [مرکزی حزب ]
کمونيست شوروی نوشته و بعدها عنوان وصيت نامه لنين به خود گرفت . لنين در بستر بيماری است و از حضور در
جلسه کميته [مرکزی] ناتوان. ناچار نامه ای می نويسد و در آن مزايای دو عضو برجسته حزب يعنی است الين و
تروتسکی 6 را نام می برد و هر دو را برای اين دستگاه جديدالاحداث ضروری می داند [و] نگرانی خود را از
معارضه ای که ممکن است ميان آن دو درگير شود، کتمان می کند و حتی به نقاط ضعف هر يک از آن دو نيز اشاره
می کند. ولی او هم در حل مشکل سکوت اختيار کرده و به قانون بقاء انسب (اقوی) واگذار می کند.
قبل از اسلام، عرب به قبيله و نسب خود می باليد و حتی تيره های مختلف بر يکديگر تفاخر می کردند . در اين مفاخره
پای مکارم و فضايل هم در ميان نمی آمد . برتری در زور در کشتن، غارت و حتی در تجاوز به ناموس ديگران بود .
تعاليم اسلام ی اين اصل را منکر شده و وجه امتياز اشخاص بر ايمان و تقوی قرار گرفت ولی متأسفانه تا سال ٢٥
هجری بيشتر دوام نيافت.
در زمان خلافت عثمان، خويشاوندی جای زهد و تقوی را گرفت . ابوذر و عمار ياسر 7 مطرود و امثال حکم بن العاص
و معاويه بر مسند حکومت جای گرفتند.
در ايام خلافت بنی اميه به کلّی آن اصل بزرگ اسلامی فراموش شد و اصل تفاخر به نسبت و قوميت رايج گرديد . ولی
در زمينه ای پهناورتر اين بار تفاخر به قوميت عرب آغاز و اين تشنگی روحی در مقابل ملتهای مغلوبه سيراب گرديد.
مردمانی از صحرای خشک و بی حاصل عربستان بر قسمتی از مع موره جهان دست يافتند . غلبه بر مردمانی که تا
ديروز به شوکت و تنعم و جهانگشايی معروف بودند، نوعی مستی غرور به اعراب بخشيد . نژاد خود را برتر و اقوام
١٨٧٧ ) همکار لنين و کميسر ملّی جنگ از ١٩١٨ تا ١٩٢٥ . وی به سبب اختلاف با - 6 [تروتسکی انقلابی يهودی تبار روسی ( ١٩٤٠
استالين از روسيه تبعيد شد و در مکزيک توسط عوامل استالين کشته شد]
7 [ابوذر غفاری (مرگ ٣٢ هجری) از اولين مؤمنين به محمد. عمار ياسر از بزرگان صحابه رسول الله]
164
مغلوبه را پايين تر می ديدند و با نظر تحقير بدانها می نگريستند و ابداً حتی در حقوق شرعی و مدنی آنان را با خود
برابر نمی دانستند.
مردی ايرانی از موالی بنی سليم با زنی از همان قبيله ازدواج کرد . محمد ابن بشير به مدينه رفت و به ابراهيم بن هشام
بن مغيره، والی مدينه، از اين کار شکايت کرد . والی مأموری فرستاد تا مرد ايرانی را دويست تازيانه زدند . موی سر
و صورت و ابروانش ر ا تراشيدند و طلاق زنش را گرفتند . محمد بن بشير بدين مناسبت قصيده ای گفته است که در
اغانی 8 آمده است که از جمله ابياتِ آن اين است:
قضيت بسنة و حکمت عدلاً ولم ترث الحکومة من بعيد
و فی الماء تين للمولی نکال و فی سلب الحواجب والحدود
اذا کافئتهم ببنات کسی فهل يجد الموالی من مزيد
فای الحق انصف للموالی من اصهار العبيد الی اعبيد
يعنی به سنّت و عدل رفتار کردی . دويست تازيانه و تراشيدن ريش و ابرو سزای او بود . موالی بايد دختران کسری را
بگيرند. بندگان بايد با بندگان ازدواج کنند.
ابن قُتيبه 9 نقل کرده و اين فصل را خاتمه می دهيم: « عيون الاخبار » برای نمونه قصه عبرت انگيز از
عربی نزد قاضی رفت و گفت : پدرم مُرد و اموال خود را ميان دو برادر و يک هجين 10 تقسيم کرده است . سهم هر
يک چقدر می شود؟
کلمه هجين را به فرزندی اطلاق می کردند که از مادر غيرعرب به دنيا آمده باشد (يا از کنيز و برده ) و او را حقير و
غيربرابر با ساير فرزندان می دانستند.
قاضی جواب داد: طبعاً به هر يک از دو برادر ثلث اموال می رسد.
اعرابی گفت: گويا متوجه مشکل ما نشديد. ما دو برادريم و يک هجين.
قاضی گفت: متساوياً ارث می بريد.
اعرابی در خشم شد و گفت: چطور هجين با ما برابر است؟
گفت: اين حکمِ خداست.
صدها حکايات از اين قبيل در تاريخ قرنهای اوليه هجری ديده می شود که قرابتی است بر اين امر که اسلام وسيله
بوده است برای وصول به قدرت و تحميل سيادت بر ساير اقوام . از اين رو، احکام و تعاليم انسانی در قرآن می ماند و
بدان عمل نمی شود و پيوسته همان تفاخر و تفوق طلبی دوران جاهليت در حوادث اسلامی ظاهر می شود . ولی اين
به دست فراموشی سپرده می « انّ اَکرمکُم عِندَالله اَتقاکُم » دفعه در مقابل مسلمانان غيرعرب آن اصل بزرگ و انسانی
شود و علت پيدايش شعوبيه 11 نيز همين است وگرنه اگر اسلامِ محمد بن عبدالله [و] پس از آن روشِ ابوبکر، عمر و
علی دنبال می شد، هرگز شعوبيه پيدا نمی شدند.
٨٩٧ م ) نويسنده و اديب قرن چهارم . وی در ادبِ عرب شاگرد ابن دريد و ابن الانباری و محمد ابن جرير طبری - 8 [ابوالفرج اصفهانی ( ٩٦٧
از اوست] « الديارات » و « الاماء الشواعر » ،« مقاتل الطالبين » است. کتاب « الاغانی » بود و کتاب مشهورش
در ده جلد « عيون الاخبار » . 9 [ابن قُتيبه مروزی دينوری عالِم دين و ادب . او ايرانی تبار بود و در کوفه متولد شد . پدر او از اهالی مرو بود
نوشته شده است]
10 هجين در اصل به معنی حرامزاده يا بچه کنيز است. علی دشتی
11 [شعوبيه يا شعوبيان، گ روهی که طرفدار رجحان عجم بر عربند . در عهد بنی اميه سياست برتری نژاد عرب رواج بيشتری يافت . مشاغل
به اعراب اختصاص داشت و نسبت به اقوام ديگر تحقير و اهانت معمول بود . اکثريت شعوبيه ايرانيان بودند که در مقابل اين سياست قد عَلَم
کردند و به ويژه در زمان خلافت عب اسيان فرصتی برای نشر افکار و عقايد خود يافتند و به تأليف کتب و رسالات و سرودن اشعاری در باب
فضل و برتری قوم ايرانی بر عرب و تفاخر به نژاد خود و تحقير عرب آغاز کردند . خصوصاً از قرون دوم تا چهارم هجری به شدت مشغول
« بشاربن برد طخارستانی » از ندماء متوکل و « متوکلی » ،« خريمی سغدی » تبليغ افکار خود بودند . شاعران و نويسندگان اير انی تباری چون
« انتصاف العجم من العرب » از نجيب زادگان ايرانی آثاری زير عنوان « سعيد بن حميد بختکان » آثار فراوانی نوشتند . مؤلف معروف شعوبی
نوشته است. آثار شعوبيه فراوان است و در کتابخانه های عمومی پيدا می شود] « فضل العجم علی العرب » و
165
سودای غنيمت
پاره ای از محققان انديشمندِ غرب اسلام را يک حادثه محلی می دانند و بر بسياری از احکام آن خُرده گرفته و
نامتناسب با اجتماع م ترقی دانسته بطور مَثَل می گويند : پنج مرتبه در شبانه روز وضو گرفتن و به نماز ايستادن و
برای هر نماز به مسجدی روی آوردن، ماههای قمری را مأخذ سال قرار دادن و يک ماه آن را روزه گرفتن يعنی تمام
روز را از طلوع فجر تا غروب آفتاب از هرگونه عمل حياتی اجتناب کردن آن هم با عرض جغرافيايی کره زمين که
روزها در بعضی از کشورها گاهی به بيست ساعت و گاهی به چهار ساعت می رسد و در نقاطی چند روزی آفتاب
غروب نمی کند، نشان می دهد که شارع روزه فقط محيط حجاز آن هم حجاز قرن هفتم ميلادی را ملاک قرار داده و
از جاهای ديگر دنيا بی خبر بوده است.
همچنين نهی از رِبا و تنزيل با رشد اقتصادی و به کار انداختن سرمايه سازگار نيست . اِباحه [مباح بودن ] بردگی و
آدمی را در رديف چهارپايان درآوردن، عدم تساوی زن و مرد در ارث بردن با آنکه زن بيش از مرد مستحق ارث
است زيرا در اجتماع مشغول کار و توليد ثروت ن يست، بر خلاف منطق و در ادای شهادت او را نصف مرد فرض
کردن مخالف حقوق انسانی است.
بريدن دست سارق و در صورت تکرار بريدن يک پای وی مستلزم زياد شدن افراد عليل و ناقص و بيکار و مخالف
مصالح اجتماع است . تعدد زوجات عقدی و نامحدود بودن زنان برده و اجازه همبستری با زن شوهرداری که به
اسارت در آمده است، تأييد و پذيرفتن [احکام] شريعت يهود درباره زناکار و اجازه سنگسار کردن او با مبادی انسانی
سازگار نيست و محروم کردن شخص از تعيين تکليف دارايی خود پس از مرگ و محصور شدن مفاد وصيت فقط در
النّاس مسلطون » : ثلث اموال خود خلاف اصل مالکيت و حتی خلا ف اصل خود شريعت اسلامی است که می فرمايد
يعنی] مردم اختياردار نفوس و اموال خويشند. ] « علی اموالهم و انفسهم
خُرده گيری هايی از اين دست آنان را بدين نتيجه کشانيده است که چنين کيشی نمی تواند جهانی و دائمی باشد . چنانکه
مشاهدات به ثبوت رسانيده اس ت بسياری از اين احکام در بسياری از کشورهای اسلامی به حال تعطيل افتاده است مانند
رجم [سنگسار] زنا [کار] و بريدن دست سارق يا قصاص چشم به چشم، گوش به گوش و ساير قصاصه ا 12 . چنانکه
بانکها در همه کشورهای اسلامی ربا را به کار انداخته اند ... آنگاه [انديشمندان غرب ] با طنزی خراشنده اشاره به حج
٥ و ٦ ميلادی از ، کرده و بتخانه ای را بيت الله ناميدن و سپس بوسيدن سنگ سياهی را به رسم بت پرستان قرن ٤
شعائر خداوند گفتن و خلاصه تمام مناسک حج را منافی با شريعتی می گويند که مخالف شرک است و مدعی است که
می خواهد مردم را از اوهام و خرافات دوران جاهليت نجات دهد و همه اينها را نوعی نژادپرستی فرض می کنند و
مدعی هستند دينی می تواند جهانی و دائمی باشد که مردم را به خير و صلاح بشريت رهنمون شود و از هرگونه
تعصّب ملّی و قومی و نژادی کناره گيری کند.
اينها فراموش کرده اند که بهترين شرايع آن اس ت که چاله عميقی را پر کند و بر ضد شرّ و فساد موجوده در جامعه
خود برخيزد . در سرزمينی که قتلِ نفس، راهزنی، تجاوز به حقوق و مال و ناموس ديگران امری جاری و متداول
است، چاره ای جز شدت عمل نيست . احکام سخت قصاص و بريدن دست سارق و سنگسار کردن زانی يگانه راه
علاج است. بردگی در تمام اقوام متمدن آن عصر و پيش از آن خاصه در آشور و کلده و رم رايج بوده است ولی در
عوض کفّاره بسی از گناهان در اسلام، آزاد کردن بنده است.
اشاره شد، زن قبل از اسلام [« سياست » فصل ششم از بخش سوم زير عنوان ] « زن در اسلام » چنانکه در فصل ١٥
شأن و حي ثيتی نداشت و حتی جزء تَرَکه ميّت چون ارث به وارث او می رسيد . احکام اسلامی در باب زن نوعی
انقلاب و تحول مترقی به شمار می رود . نبايد و موجه هم نيست که اعمال و احکام رهبری را که در اوايل قرن هفتم
ميلادی زندگی می کرده است، از زاويه افکار و ديد قرن ١٩ و ٢٠ بنگر يم. مثلاً از حضرت محمد متوقع باشيم که در
مسئله بردگی نقش آبراهام لينکلن را ايفا کند.
را نوشته است . پس از « ٢٣ سال » 12 [توجه داشته باشيم که شادروان علی دشتی حدود ده سال پيش از برپايی نظام جمهوری اسلامی کتاب
پيروزی انقلاب اسلامی و برقراری حکومت الله در ايران قصاص چون دوران جاهليت عرب اجرا می گردد . دشتی چ نين امری را پيش بينی
نمی کرد و نمی دانست خود نيز گرفتار پيروان همان عقايدی خواهد شد که وی عليه آنها دست به قلم برده بود]
166
بسياری از ايرادها را می توان با دلايل نقضی جواب داد . حتی مسئله مهم آزادی فکر و عقيده و اينکه مسلمين در
کشورهای مغلوبه مردم را بين قبول ديانت اسلام يا ادای جزيه مخير می کرد ند قابل توجيه است . بديهی است با افکار
مترقيانه قرن بيستم اين کار زيبا و عادلانه نيست که به زور شمشير مردم را به قبول ديانت اسلام مجبور کنند و فکر
امروزی بشری نمی تواند قبول کند که خداوند متعال اعراب جزيرة العرب را مأمور هدايت مردم کرده باشد زيرا اگر
خداوند تا اين درجه علاقه به مسلمان شدن اهالی سوريه و مصر و ايران داشت، بسی آسانتر بود که آنها را مطابق آيه :
13 به راه راست هدايت کند. در خود قرآن نيز اين روش مطلوب و پسنديده تلقی نشده « يُضِلُّ مَن يَشاءُ وَيَهدی مَن يَشا ءُ »
14 [يعنی] از راه دليل و برهان بايد به هلاکت يا به « لِيَهلِکَ مَن هَلَکَ عَن بَ يَّنةٍّ وَ يَحيی مَن حَیَّ عَن بَيَّن ةٍ » است و جمله
رستگاری رسيد، مبيّن اين معنی است که نمی توان به ضرب شمشير مردم را هدايت کرد:
.15« لَکُم دينُکُم وَلِیَ ديِن »
[يعنی] دين شما برای خود شما و دين من از آن من است.
[اين] نصّ قرآن است و به دهها آيه بدين مضمون و مفهوم می توان استشهاد کرد . و همين معنی ما را به اين نتيجه
شگفت انگيز می کشاند که اين اصل، اصل اسلام آوردن و جزيه دادن درباره ساکنان جزيرة العرب اتخاذ شده است. آن
هم بعد از فتح خيبر و مخصوصاً پس از فتح مکه و اسلام آو ردن قريش . حضرت محمد می خواست از جزيرة العرب
يک واحد سياسی درست کند و از اين رو بر حسب حديثی موثق فرموده است : دو ديانت در جزيرة العرب نبايد وجود
داشته باشد. و پس از فتح مکه آيه ای مشعر بر اينکه مشرکان پليدند و نبايد به مسجدالحرام نزديک شوند، نازل شد.
نکاتی چند از اين قبيل که از مفاهيم سوره برائت به دست می آيد بر اين دلالت دارد که قصد حضرت رسول ايجاد يک
واحد قومی عرب در تحت لوای اسلام است . تدابير سخت و به کار انداختن شدت و خشونت برای رام کردن مردمانی
است که در همين سوره بدانها اشاره شده است:
.16« اَلاَعرابُ اَشَدُّ کُفرَاً وَ نِفاقاً وَاَجدَرُ اَلاّ يَعلَمُوا حُدُودَ ما اَنزَلَ اللهُ »
[يعنی] کفر و نفاق شيوه فطری اعراب است و شايسته اينکه مبادی فاضله ديانت را درک کنند نيستند.
17 اشاره بدين معنی است که اقوام غير عرب قرآن و « وَلَو نَزَّلناهُ عَلی بَعضِ الاَعجَمي نَ » : در سوره شعراء آيه ١٩٨
مطالب آن را بهتر درک می کردند و زودتر می پذيرفتند . از همه ملاحظاتی که محققان فرنگی وارد ساخته اند، دو
موضوع است که تقريباً بدون جواب می ماند : يکی اينکه قابل تصور و تصديق عقل نيست که خداوند اعراب حجاز را
با شمشير آخته مأمور تهذيب و تربيت مردم فرمايد و يکتا شناسی را به جهانيان بياموزد و چون تصور چنين امری
دشوار است پس به مطلب دوم می رسيم که: عامل اقتصادی آنها را به جهانگشايی برانگيخته است.
در جواب ملاحظه اول می توان تصور کرد که روش قبولاندن اسلام به ضرب شمشير مخصوص جزيرة العرب بوده
و چنانکه حوادث نشان داد جز با اين روش ممکن نبود اسلام پای گيرد . و اما درباره ملاحظه دوم با ديدی مثبت و
کاوشی در حوادث تاريخی، شخص به اين نتيجه می رسد که سودای غنيمت اعراب را به خارج از مرزهای عربستان
کشانيد.
در فصل گذشته ديديم سودای رياست و امارت تمام حوادث تاريخ اسلام را بعد از رحلت حضرت رسول به بار آورده
است و همانطور سودای دست يافتن بر ثروت ديگران اعراب را به جهانگيری برانگيخته است . در سرزمينی خشک و
بی برکت مردمانی خشن به سختی روزگار می گذرانند . در آن سوی مرزهايشان سرزمينی سبز و حاصلخيز، شهرهای
آباد و لبر يز از حوائج زندگانی، انواع تنعمات و خوبيها موجود و چشم را خيره می کند . اما افسوس اين سرزمينهای
آباد به دولت نيرومند ايران و روم تعلق دارد و برای مشتی بيابانگردِ تهی دستِ فاقد وسائل دست يافتن بدانها از
محالات است. اما اسلام بر نفاق و کوته نظری آنان چيره شد. زد و خوردهای حقير طايفه ای را از ميان برداشت. همه
را در زير پرچم خود درآورد و از آن جمعِ متفرق واحدی نيرومند به وجود آورد و آن محال ممکن گرديد.
اين مردم فقير که با هجوم بر قبيله ای ضعيف تر از خود و غنيمت بردن دويست سيصد شتر آتش حرص خود را فرو
می نشاندند، اينک واحد بزرگی شده اند که می توانند به غنيمت های بزرگتر، به سرزمينهای برکت خيز و پر از
نعمت، به زنانی سفيد و زيبا و به اغنام و احشام بی شمار دست يابند.
اين مردمی که برای غنيمت های حقير خود را به مخاطره می انداختند و از مرگ برای سيراب کردن تشنگی های
مادّی و روحی نمی هراسيدند، اينک در زير لواء اسلام به سوی غنيمت های فراوان رهسپارند و در اين اقدام که چه
کشته شوند به بهشت می روند و چه بکشند به بهشت می روند، يک احتياج مبرم روحی آنها تأمين می شود . اينان تشنه
13 [سوره فاطر آيه ٨. ترجمه کامل آيه چنين است: وا می گذارد آن را که می خواهد و هدايت می کند آن را که می خواهد]
14 سوره انفال آيه ٤٤
15 سوره کافرون آيه ٦
16 سوره توبه آيه ٩٧
17 [معنی آين آيه چنين است: و اگر نازل کرده بوديم بر بعضی عجمان]
167
تفاخر و تفوق طلبی هستند . اينک به جای اينکه [قبيله] تميم بر تغلب، يا اوس بر خزرج، يا ثقيف بر غطفان بتازد و
تفاخر بفروشد، همه آنها به سوريه و عراق روی می آورند.
اساساً غنيمت اساس پای گرفتن اسلام و تقويه بنيه مسلمين بود . چنانکه در فصل ١٢ [فصل سوم از بخش چهارم
اشاره شد، سرية النخله يعنی تصرف يک کاروان تجارتی قريش در سال [« ايجاد اقتصاد سالم » (سياست) زير عنوان
دوم هجری وضع مسلمانان را روبراه کرد . پس از آن، دست يافتن بر قسمتی از اموال بنی قينقاع و سپس بر کليه
دارايی بنی النضير و بنی قريظه اوضاع مالی مسلمين را استوار ساخت.
آيه ١٥ سوره فتح اين سودای خاموش نشدنی اعراب را به غنيمت به خوبی نشان می دهد:
.« سَيَقُولُ المُخَّلُفونَ اِذَا انطَلَقتُم اِلی مَغانِمَ لِتَاُخُذوُ هاذَرُونا نَبَّبِعکُم »
[يعنی] آنهايی که در جنگ با قريش تهاون [سهل انگاری ] و تسامح ورزيدند در بيعت (تحت الشجره ) شرکت
نکردند، اکنون می خواهند به جنگ يهودان خيبر روند.
بگذاريد ما هم دنبال » وعده داده است . اين اعراب می گويند « غنائم کثيره » و خداوند صريحاً در قرآن مسلمين را به
در همين جنگ خيبر حضرت رسول بنی غطفان را که هم پيمان با يهودان خيبر .« شما آييم و سهمی از غنيمت ببريم
بودند به وعده دادن سهمی از غنائم خيبر از ياری به يهودان خيبر بازداشت.
دهها مورد از اين قبيل در ده ساله هجرت ديده می شود که جوش و خروش اعراب را در رسيدن به غنيمت نشان می
دهد از جمله شکست هوازن و تقسيم غنائم ميان سران قريش و ناراضی شدن انصار که در يکی از فصول سابق بدان
اشاره شد . ملاحظاتی از اين دست، روشنگرِ طرز فکر و خوی اعراب غنيمت پرست تواند بود و در عين حال
روشنفکری و آگاهی حضرت رسول را به روحيه قوم خود نشان می دهد.
نکته مهمی که بدين امر بايد افزود اين است که حضرت رسول در دست زدن بدين وسائل و اجازه کاروان زنی يا قلع
و قمع يهود قصدی برتر از حرص مال اندوزی اعراب داشت . او مردی بود سياسی و در نظر اهل سياست وسائل هر
الغايات تبرر المبادی = نتايج مطلوبه مجوز هر گونه اقدامی » چه باشد، اگر شخص را به هدف رساند ناپسند نيست که
.« است
او می خواست اسلام پای گيرد و لوث شرک و نفاق زايل و حکومت عربی متحدی در لو اء اسلام پی ريزی شود . بنا
بر اين، تمهيد تمام مقدماتی که بدين مقصد عالی راهبر شود مجاز است . نتيجه اين هجومها و غزوه ها عايد جامعه
کوچک اسلامی آن وقت می شد و استفاده شخصی کمتر منظور بود.
خود حضرت رسول در نهايت قناعت زندگی می کرد و حتی هنگامی که پس از تصرف کوی بنی قريظه و به دست
آمدن غنائم هنگفت، زنان وی تقاضای نفقه کردند، حضرت به تمنيّات آنان روی خوش نشان نداده و آنها را مخيّر
ساخت بين طلاق و قناعت به همان نفقه.
به تبعيت از حضرت رسول صحابه کُبار در قناعت زندگی می کردند و حرص مال بر هيچيک مستولی نشد . اما پس
از رحلت وی مخصوصاً پس از اينکه فتوحات اسلامی به خارج از جزيرة العرب کشيده شد و غنائم فراوان به مدينه
سرازير شد، حرص جمع مال بر مزاج اکثريت غلبه کرد.
نهايت، خليفه دوم [عمر] روش حزم و احتياط را از دست نمی داد و در تقسيم غنائم و دادن مقرری به سران مهاجر و
انصار و ساير شهريه خواران مدينه جانب اعتدال را نگاه می داشت و از عدل و انصاف فروگذار نمی کرد و نمی
خواست مردم از روش حضرت دور شوند و خود نيز زاهدانه زندگی می کرد.
سالم، بنده آزاد شده، می گويد : هنگام خلافت، سراپای لباس عمر از کلاه و عمامه گرفته تا کفش بيش از ١٤ درهم ارزش
نداشت در صورتی که قبل از خلافت لباس ٤٠ ديناری به تن می کرد.
سختگيری عمر در اين باب به حدی بود که طبری می نويسد : در اواخر خلافتش از وی به تنگ آمده بودند و اين عدم
رضايت به گوش خود او رسيد . روزی بر منبر شد و نطق شديد اللحنی ايراد کرد که من در رشد اسلام کوشش کرده ام
تا چنين برومند شده است اکنون قريش می خواهد اموال خدا را از دهان بندگان خدا بربايد . تا پسر خطاب زنده است
چنين امری صورت نخواهد گرفت . من سر بزنگاه ايستاده ام و جلو قريش را می گيرم که از راه راست منحرف نشوند و
به آتش دوزخ نيفتند.
باز طبری در اين باب می نويسد : سران صحابه نمی توانستند بدون اجازه وی از مدينه خارج شوند و اگر هم اجازه می
داد برای مدت کم يا برای سفر به داخله حجاز بود زيرا تصور می کرد رفتن آنها به بلاد مفتوحه متضمن خطری است
برای وحدت جامعه اسلامی . حتی اگر يکی از سران قريش می خواست د ر يکی از جنگهای خارج شرکت کند، عمر به
وی می گفت غزوه ای که در رکاب رسول الله کرده ای تو را کفايت می کند، برای خود تو بهتر است که دنيای خارج را
نبينی و دنيا تو را نبيند.
عمر از قريش نگران و به » : محقق روشنفکر مصر دکتر طه حسين در تفسير و توضيح سختگيريهای عمر می نويسد 18
روحيه طايفه خود آگاه بود که مردمانی افزون طلب و تفوق جوی و سود پرستند . قريش خود را اشرف طوائف عرب می
18 الفتنة الکبری. علی دشتی
168
دانست، فقط از اين راه که توليت امور کعبه را در دست داشت . خانه کعبه قبله طوائف عرب و جايگاه بتان نامدار آنان
بود. در حقيقت قريش عقايد و عادات دينی عرب را استثمار می کرد و از اين راه ثروتمندترين طوائف شده بود . به
واسطه امنيت اطراف مکه به کار تجارت می پرداخت و در اين باب زبردست شده بود.
عمر می دانست کعبه برای طايفه اش وسيله کسب شأن و جمع مال است، ورنه بدان بتان عقيده ای نداشتند و اکنون هم
که اسلام آور ده اند از ناچاريست و پس از آنکه حضرت محمد پيروز شد از ترس مسلمان شدند و حتی پيوستن به
.« اردوگاه اسلام را نيز نوعی قمار و مخاطره می دانستند. پس به چنين مردم سودجو و فرصت طلبی نبايد ميدان داد
پس از کشته شدن عمر حوادث نشان داد که او روشن ديده بود و نظرش صائب بود. گرچه بنا بر وصيت او عثمان تمام
عمال او را تا يک سال بر جای خود باقی گذاشت و تغييرات را پس از يک سال به کار بست ولی از همان آغاز خلافت
درِ بذل و بخشش از بيت المال مسلمين بر روی مهاجر و انصار گشوده شد و مقرريها يک مرتبه صد در صد افزوده
گشت.
گرچه خود خل يفه سوم در زندگانی شخصی از روش دو خليفه پيشين تجاوز نکرده و هيچگونه استفاده خصوصی از بين
المال مسلمين را روا نمی داشت اما عطايای ناسزاوار او آتش حرص و طمع را در سينه ها افروخت و اصول زهد و بی
اعتنايی به مال دنيا را از بين برد.
بدو دادند . درعين حال « اميرالمؤمنين » عمر يکی از مقتدرترين خلفای اسلا م و نخستين کسی است که مسلمانان عنوان
چنانکه گفتيم، لباس او هنگام مرگ از عمامه گرفته تا موزه پا [پاپوش] ١٤ درهم بيش ارزش نداشت.
زهد علی بن ابی طالب مشهود و مورد اتفاق دوست و دشمن است . لباس وی چندان وصله داشت که حضرتش از وصله
کننده خجالت می کشيد . برادر خود عقيل را که تقاضای مساعدت مالی از بيت المال مسلمين برای تأديه قروض خود
داشت، با قهر و خشونت پاسخ داد که عقيل ناچار به دشمن او معاويه بن ابی سفيان روی آورد و اين خود نشانه ديگری
از افزون طلبی اعراب و حرص آنهاست به مال.
سعد بن ابی وقاص که از بزرگترين صحابه پيغمبر و جزء عشره مبشره بود و از نخستين اسلام آوردگان به شمار می
رفت يکی از شش تنی است که عمر برای شورا و تعيين خلافت معين کرده بود . پس طبعاً نامزد خلافت رسول الله بود و
او را فارسِ [دلير و جنگجو ] اسلام می گفتند زيرا فاتح عراق بود و در ايام خلافت عمر حکومت کوفه و مداين را
داشت. با وجود اين در سال ٥٥ هجری که در قصر خود موسوم به عتيق در مدينه درگذشت، ميان دويست تا سيصد
هزار درهم بر جای گذاشت.
نبايد فراموش کرد که پسر همين صحابی بزرگ است که از طرف عبيدالله بن زياد در ٦١ هجری به حکومت ری
منصوب شده بود ولی ابن زياد آن را منوط بر اين کرد که سرکردگی لشکری را بپذيرد که می بايست راه را بر حسين
بن علی بگيرد و او را به بيعت با يزيد مجبور کند وگرنه با وی بجنگد . ابن سعد ابتدا در پذيرفتن آن مأموريت ترديد
داشت و شب با کسان خود به شور نشست و همه وی را از قبول اين کار منع کردند و گفتند شايسته پسر سعد بن ابی
وقاص، صحابی معتبر پيغمبر نيست که به ستيزه جويی با نوه رسول اکرم برخيزد . ولی چون ابن زياد در اين باب جدّی
بود و حتماً می خواست او را به جنگ با حسين بن علی بفرستد، ناچار به اميد حکومت ری قبول کرد و هنگام مواجهه با
حضرت حسين بن علی روش صلح جويی و نصيحت به خود گرفت و تا سه روز کوشيد حسين بن علی را به تسليم و
بيعت با يزيد بکشاند و چون کار مذاکره به درازا کشيد و ابن زياد بيمناک بود که اصل شرافت و حميت اسلامی بر مزاج
عمر ابن سعد غلبه کرده و به حسين بن علی بپيوندند، شمر بن ذی الجوشن را مأمور کرد که اگر ابن سعد در جنگ با
حسين تکاهل ورزد، از سالاری سپاه برکنار شود و خود او رياست لشگر را برعهده گيرد.
ابن سعد چون چنين ديد، سابقه پدرش را در اسلام فراموش کرده و احترام به خاندان رسول را به يک سوی انداخت و
نخستين تير را به طرف نواده رسول الله پرتاب کرد زيرا حکومت ری بر هر اصل شريف دينی و اخلاقی و مراعات
حق و عدالت رجحان داشت.
طلحه نيز يکی از عشره مبشره و از بزرگان صحابه پيغمبر و بنا بر وصيت عمر يکی از شش نفر تشکيل دهنده شورای
خلافت است و طبعاً نامزد خلافت بود. طلحه هنگام مرگ عمر در مدينه نبود و از اين رو شوری بدون حضور او
تشکيل شد و خليفه بدون رأی وی انتخاب گرديد . هنگام مراجعت به مدينه، حال تعرض به خود گرفت و با عثمان بيعت
نکرد. عثمان خود به خانه او شد و به وی گفت اگر تو داوطلب خلافت هستی من حاضرم کنار بروم . طلحه چون چنين
٥٠ پنجاه هزار درهم از بيت المال مسلمين به / ديد، رو در ماند و با عثمان بيعت کرد و در مقابل اين عمل، عثمان ٠٠٠
عنوان قرض به وی داد . ولی بعدها آن مبلغ هنگفت را از وی نگرفت و آن را به حساب جوانمردی و بيعت کردن وی
گذاشت.
پس از آن، طلحه يکی از نزد يکترين و صديقترين دوستان عثمان شد به حدی که ميان آن دو بيع و شرائی [داد و ستد، بده
و بستان ] وجود داشت بدين معنی که اگر طلحه ملکی يا مالی در عراق داشت و می خواست آن را در حجاز يا مصر
داشته باشد، عثمان برای وی انجام می داد و در تبديل املاک وی در قلمرو کشور اسلامی بی دريغ به وی مدد می کرد.
همين طلحه در آغاز بلند شدن نغمه مخالفت با خليفه سوم از وی جانبداری می کرد ولی همينکه کار مخالفت با عثمان
بالا گرفت، از وی کناره گيری کرد و عبرت انگيز اينکه هنگام محاصره خانه عثمان با مخالفين هم صدا و همراه شد .
شايد به همين د ليل، چنانکه در جايی خوانده ام، در جنگ جمل به تير مروان بن الحکم که خود از دشمنان علی بود کشته
شد و مروان پس از قتل وی گفت: من ديگر خون عثمان را از کسی مطالبه نمی کنم.
169
با آنکه قبل از اسلام، طلحه ثروتمند نبود و [در] آخر خلافت عمر مردی متوسط الحال بود، هنگام مرگ تَرَکه او را به
٢٠٠ دينار نقد و مابقی املاک و / ٢ درهم و ٠٠٠ /٢٠٠/ ٣٠ درهم تخمين می زدند که از اين مبلغ ٠٠٠ /٠٠٠/٠٠٠
مستغلات و احشام بود . در رايتی ديگر، نقدينه او را ١٠٠ کيسه چرمی برآورد کرده اند که در هر يک سه قنطار [خيکی
از پوست گاو که پر از زر ناب باشد] زر ناب بوده است.
زبير بن العوام نيز از اصحاب کُبار و جزء عشره مبشره، پسر عمه حضرت رسول و از جهات ديگر نيز بدان حضرت
منسوب است، در جنگها و غزوات بسياری شرکت کرد و حضرت او را حواری خويش خطاب می فرمود . او يکی از
شش نفری است که عمر آنها را نامزد خلافت کرده و شوری را تشکيل دادند. می نويسند که خليفه سوم از متن بيت المال
٦٠٠ درهم به وی بخشيد که خود او نمی دانست اين مبلغ گزاف را به چه کار اندازد و بعضی از يارانش / مسلمين ٠٠٠
وی را راهنمايی کردند که آن را صرف خريد خانه و مستغل در شهرهای مختلف کند . از اين رو هنگام مرگ خانه و
املاک زيادی در فسطاط اسکندريه [در مصر ]، بصره و کوفه داشت . در خود شهر مدينه يازده خانه اجاره ای داشت و
٥٢ درهم تخمين می زنند . در طبقات ابن سعد 19 آمده است که /٠٠٠/ ٣٥ درهم تا ٠٠٠ /٢٠٠/ ما تَرَک وی را ميان ٠٠٠
زبير قبول نمی کرد کسی پول خود را نزد وی به ام انت گذارد زيرا از فرط زهد می ترسيد به وديعه مردم آسيبی رسد و
به حق النّاس زيانی وارد شود و اگر ديگران اصرار می کردند، مال آنان را به عنوان قرض می پذيرفت، چه در اين
صورت هم می توانست آن را چون مال خويش به کار اندازد و سودها برد و هم پس از مرگ، وارثان مجبور به تأديه
٢ درهم بدهکار بود که پسرش آنها را تأديه کرد. /٠٠٠/ ديون وی باشند. از اين رو هنگام مرگ در حدود ٠٠٠
عبدالرحمن بن عوف که او هم از عشره مبشره است و مورد لطف و عنايت حضرت رسول و طرف اعتماد ابوبکر و
عمر بود، شخصاً اهل تجارت و داد و ستد و مرد کارآمدی بود . او نه تنها بی بضاعت نبود، بلکه در امور خيريه نيز
پيشقدم می شد . معذلک ثروتی که از وی به جای ماند متناسب با خريد و فروش در بازار مدينه بود . هنگام مرگ چهار
٥٠ دينار طلا به اضافه ١٠٠٠ شتر و / ١٠٠ دينار ارث رسيد و ٠٠٠ / ٨٠ تا ٠٠٠ / زن داشت که به هر يک ميان ٠٠٠
٣٠٠٠ گوسفند برای انفاق در راه خدا وصيت کرد.
در زمان خليفه سوم امثال حکيم بن حزام که ديناری از بيت المال نمی پذيرفت و از گرفتن شهريه ای که ميان مهاجر و
الَّذينَ يَکِنزُونَ الذَّهَبَ وَال فِضَّةَ وَ لا » انصار تقسيم می کردند سر باز می زد کمياب شده بود . ابوذر غفاری که آيه شريفه
20 را به رخ معاويه کشيد و معتقد بود عمل به مفاد آيه وظيفه همه مسلمانان « يُنفِقُونَها فی سَبيلِ اللهِ فَبَشَّرهُم بِعَذابٍ ألي مٍ
است که سيم و زر را انبار نکنند بلکه در راه خدا به مصرف رسانند، عنصر نامطلوب و اخلالگر تشخيص دادهه شد و
با اجازه عثمان، معاويه او را از شام اخراج و به مدينه فرستاد و چون در مدينه هم حرف حق خود را به خليفه سوم
گوشزد کرد، وی را مضروب و به بيغوله ای تبعيد کردند و صحابی زاهد و مؤمن در همانجا در نکبت و فلاکت جان
سپرد.
جز افراد معدودی همه به دنبال پول بودند و حرص بر مال بر مزاجه ا مستولی شده بود . حتی مرد بی حسب و نسب
که در مکه به پادويی و حمالی مشغول بود، هنگام مرگ در کوفه ٤٠٠٠٠ درهم پول نقد در « جناب » بيکاره ای به نام
گنجينه خود داشت . سهمی که جنگجويان از غنائم به دست می آوردند با حقوقی که در هنگام صلح از بيت المال دريافت
می کردند بدانها فرصت توانگری می داد.
سوارانی که در لشکرکشی شمال آفريقا زير پرچم عبدالله بن سعد بن ابی السرح به جنگ می پرداختند هر يک ٣٠٠٠
مثقال زر ناب دريافت می کردند و پياده ها هر يک ١٠٠٠ مثقال.
صدها مثال و شاهد از اينگونه در کتب معتبر صدر اسلام ثبت شده است که از مجموع آنها می توان دريافت که دست
يافتن به غنيمت و تصاحب املاک زراعی مردم و اسارت جواری [جمع جاريه به معنی دختربچه و کنيزک ] تا چه حد
اعراب را به تکاپو انداخته و در راه وصول به اين هدفها از هيچگونه رشادت و حتی قساوت و بيرحمی نيز دريغ
نکردند.
انّ اکرمکم عندالله » عرب در پشت سنگر شريعت اسلامی سيادت و ملک و تفوق می جست و از اين رو اصل بزرگ
را پشت سر انداخت . طبعاً چنين روشی از عکس العمل خالی نخواهد ماند . ملل ديگر مخصوصاً ايرانيان بدين « اتقاکم
استبداد گردن نمی نهادند . آنها به اصول مقدس و انسانی اسلام روی آورده بود ند نه به تفوق نژادی و حرص و ثروت
اندوزی اعراب. از اين رو آنها را شعوبيه خواندند و حتی آنها را برابر زندقه دانستند.
که در قرن بيستم يکی « زندقه و الشعوبيه » به خاطر دارم چند سال قبل کتابی در مصر نوشته و منتشر شد تحت عنوان
از استادان دانشگاه قاهره بر آن مقدمه نوشته بود . در اين کتاب سعی شده است که گرايش ايرانيان را به قوميت و مليت
خود نوعی زندقه و انحراف از اصول اسلام بگويند . در حالی که هيچ سخن از انحراف اساسی خود اعراب از تعاليم
به ميان نيامده بود. « ان الله يأمرکم بالعدل و الاحسان » حضرت محمد که می فرمايد
« طبقات ابن سعد » است که به « طبقات » 19 [ابو عبدالله محمد بن سعد بصری شاگرد واقدی در حدود ٨٥٠ ميلادی درگذشت . مؤلف کتاب
اشتهار دارد]
20 آيه ٣٤ سوره توبه [ معنی آيه چنين است : آنان که انبار می کنند طلا و نقره را و انفاق نمی کنند آنها را در راه خدا، پس بشارت ده ايشان
را به عذابی دردناک]
170
آنها کس انی را اميرالمؤمنين می خواندند که تا گردن در منجلاب فسق و فجور غرق شده بودند و در حوض شراب عسل
می کردند و بر خلاف روش انسانی و بزرگوار پيغمبر که ارزش انسانها را به درستی و تقوی متکی ساخته بود، می
خواستند عرب را بر ساير ملل اسلامی و از ميان عرب بنی اميّه را بر ساير طوائف عرب تفوق دهند.
کسانی را اميرالمؤمنين می خواندند که علی بن ابی طالب يعنی ازهد و اتقی و اعلم صحابه رسول الله را بر منابر ناسزا
می گفتند و حتی کار بدانجا کشيده شد که متوکل عباسی يعنی نواده عبدالله بن عباس در مجلس خود دلقکی را به شکل
علی بن ابی طالب به رقص و مسخرگی در می آورد و قبر حسين بن علی را شيار کرده و بر آن آب بست تا آثار يکی از
با شهامت ترين اولاد پيغمبر را از بين ببرد.
ايرانيان اين فهمِ روشن و اين ايمانِ ثابت و اين حُسنِ تشخيص را داشته اند که فاسقان و زنبارگان و منحرفان از تعاليم
حضرت محمد را لايق عنوان امير المؤمنين ندانسته اند.
171
خلاصه
پيدايش، رشد و نمو، انتشار و تسلط اسلام يکی از حوادث بی نظير تاريخ است . پی بردن به علل و اسباب حوادث
تاريخی غالباً دقيق و مستلزم کاوش و تفحص دامنه دار و همه جانبه است تا بتوان پنهان و آشکار آنها را بازيافت و
ارتباط ميان علت يا علتها و معلول را روشن ساخت.
انجام چنين بحثی درباره تاريخ اسلام به واسطه وجود منابع و مستندات فراوان چندان بر محققان روشن بين دشوار
نيست، به شرط آنکه از ملکه اجتهاد و استنباط بهره کافی داشته و در عين حال از غرض و تع صب عاری باشند . در
اينگونه تحقيقات حتماً لوح ضمير بايد ساده بوده و عقايد تعبدی يا تلقينات پدری آن را مشوب نکرده باشد . در اين
مختصر، چنين کار تحقيقی مهم و ارزشمندی صورت نگرفته و حداکثر تلاشی است برای ترسيم دورنمايی از مجموع
رويدادهای ٢٣ سال، هر چند مجمل، که در قضايای زير خلاصه می شود:
١- کودکی يتيم از سنّ شش سالگی به خويشتن رها شده است . محروم از نوازش پدر و مهر مادر در خانه يکی از
اقوام زندگی می کند . از تنعم اطفال هم سنّ و هم شأن خود محروم است و به چراندن اشتران در صحرای خشک مکه
روزگار می گذراند . روح او حسّ اس و ذهنش روشن است . فطرتی مايل به تخيّل دارد . پنج شش سال تک و تنها در
صحرا ماندن قوه احلام و رؤيا را در وی پرورش می دهد . محروميت و احساس برتری ديگران در او عقده ايجاد می
کند. اين عقده مسيری دارد . نخست توجه [متوجه] همسالان و خويشان است . سپس به خانواده متمکن آنها می رود و از
آنجا به مصدر تمکن آنها می رسد. مصدر تمکن، توليتِ خانه کعبه است. خانه مرکزيتهای مشهور عرب است.
او در اين طرز فکر تنها نيست . هم اهل کتاب و هم مردمان بافهم و ادراکی در مکه هستند که پرستش بتان بيجان را
سخافت می دانند. وجود اينگونه اشخاص به منزله همدستانی است که به مکنون ضمير او جواب مساعد می دهند.
مسافرتهايی به شام در سنين مختلف به روی او دنيايی می گشايد که زندگی و عقايد مردم و قوم خود او در برابر آن
حقير و مسکين می شود . روی آوردن به معابد اهل کتاب و گفتگوی با متصديان آن معابد، گوش دادن به سر نوشت
انبياء و آگاهی بر عقايد آنها او را در عقيده خويش استوار می سازد.
٢- انديشيدن به خدا و آنچه از يهودان و ترسايان [مسيحيان] شنيده است، نقطه مرکزی دايره حرکت ذهن او می شود .
پس از ازدواج با زن ثروتمندی که او را از تلاش معاش بی نياز می کند و معاشرت مستمر ب ا ورقة بن نوفل اين فکر
شيفتگی و جنون ] در می آورد . جان وی از فکر خداوند غيور و جبّار ] Obsession را در وی راسخ و به شکل
لبريز می شود.
خدای او از اينکه مردم، ديگری را پرستش می کنند خشمگين می شود . حوادثی که بر قوم عاد و ثمود روی داده از
همين بابت بوده است و از کجا چنين فرجام شومی برای قوم او نزديک نباشد. پس بايد به هدايت آنان بشتابد.
کم کم اين انديشه مستمر و سمج با رؤياهای جان نگران او مخلوط شده صورت وحی و الهام به خود می گيرد . خديجه
و نشانه الهام خداوندی می گويند . او چرا مانند هود و صالح « رؤيای صادقه » و پسر عمويش، ورقة بن نوفل، آن را
نباشد؟ چرا پيغمبران فقط از بنی اسرائيل برخيزند و از ميان پسرعموهای آنان پيغمبری طلوع نکند؟
اين سير روحی، بلکه بحران روحی و مسخّر انديشه ای شدن در سنّ چهل سالگی او را به دعوت قوم خود می کشاند.
٣- پرستش موجوداتی که خود مخلوق و مصنوع دست آدمی است، کاری سخيف و بطلان آن بر هر خردمندی آشکار
است. پس بايد مردم را از اين غفلت بيرون آورد و طبعاً در اين صورت مردم به وی خواهند گرويد و مخصوصاً که
172
وانذر عشيرتک » عده معدود و انگشت شماری هم آن را تصديق و تأييد کرده اند . پس جای درنگ نيست و آيه
بايد به مرحله اجراء درآيد. « الاقربين
اما از همان روز نخست با خنده استهزاء روبرو می شود زيرا روح ساده و مؤمن او متوجه اين قضيه مهم و اساسی
نشده بود که خوبی انديشه ای و درستی مطلبی مستلزم اذعانِ [مردم است ]. مردم تابع عادات خود هستند . و از اين
گذشته، دعوت او مست لزم فرو ريختن دستگاهی است که مصدر شأن و مکنت سران قريش است . پس مردانه به حمايت
آن برخواهند خواست . از همين روی، نخستين کسی که در اجتماع قريش بر روی او چنگ زد عموی خود او بود که
آيا برای اين مهملات مرا بدين اجتماع خوانده ای؟ « تبّالک يا محمد » : فرياد زد
٤- ابوج هل روزی به شريق بن اخنس گفت ميان ما و بنی عبدالمطلب پيوسته رقابت و منافسه ای [هم چشمی و رقابت ]
بود. حال که از هر جهت به آنها رسيده ايم، از خود پيغمبر بيرون داده اند [از خود پيغمبر ساخته اند ] که بر ما برتری
لعبت هاشم للملک فلا خبر جاء و لا » : يابند. اين سخن، بيت منسوب به يزيد را در پنجاه سال بعد به خاطر می آورد
.« وحی نزل
مذاکره ابو جهل و شريق طرز فکر مخالفان را خوب نشان می دهد . محمد فقير و يتيم که در سايه مکنت زن خود
زندگی می کرد، در مقابل سران متمکن قريش عنوانی و شخصيتی نداشت و بنا بر اين اگر دعوت او می گرفت ، شأن
و عنوانی [عنوان] آنان را هم اگر به کلّی محو نمی کرد، لااقل نقطه مقابل آنها قرار می گرفت و بنی عبدالمطلب بر
ساير تيره های قريش مقدم می شدند ولی از قضا بنی عبدالمطلب از وی پيروی نکردند و حتی ابوطالب و ساير اعمام
نخواستند ميان خود و قريش جدايی و اختلاف اندازند.
شايد اگر از آغاز امر محمد اين صعوبات و اين جمود مردم و اين عناد و لجوجی را که در طی سيزده سال دعوت
خود در مکه با آن روبرو گرديد، پيش بينی می کرد، بدان سهولت و رايگان قدم به ميدان نمی گذاشت و يا اگر هم می
گذاشت چون ورقة بن نوفل، امية بن ابی الصلت و قس بن ساعده به گفتن حرف خود اکتفا کرده راه خود را پيش می
گرفت.
اما قراين و امارات و حوادث بعد از بعثت نشان می دهد که محمد از آن طبايعی است که در فکر خود راسخ و
پايدارند و برای رسيدن به مقصد از موانع و دشواريها نمی هراسند . محمد مسخّر عقيده ای شده و خويشتن را مأمور
هدايت مردم می داند و قريب سی سال اين فکر و عقيده در او راسخ شده است . علاوه بر نيروی ايمان از موهبت
ديگری نيز برخوردار است و آن فصاحت بی نظيری است که از شخصی اُمّی و درس نخوانده اعجاب انگيز است . با
اين زبان گرم و فصيح مردم را به فضيلت و درستی و ا نسانيت دعوت می کند و به ياری مستمندان و ضعيفان برمی
خيزد. راستی و درستی و تقوا و عفاف را مايه نجات می داند و از اخبار گذشتگان و انبياء سلف سخنهای عبرت انگيز
می آورد.
٥- دعوت اسلامی تحقيقاً عکس العمل اوضاع مکه است . روز به روز بر عده کسانی که از بت پرستی بيز ار شده
بودند، افزوده می شد . در مقابل افراد متمکن و زورمند، طبقه ای بی بضاعت و ضعيف قرار دارند . پس حمايت از اين
طبقه موجب پيشرفت و رونق اسلام می شود.
تمام نهضتهای تاريخ را طبقه محروم و مظلوم باعث شده اند . ولی زورمندان بيکار ننشستند و از آزار و حتی شکنجه
مسلمانان فقير و بی پناه فروگذار نمی کردند . آنها به خود محمد و افراد معدودی چون ابوبکر، عمر و حمزه و ساير
کسانی که خويشانی داشتند، تعرض نمی کردند ولی نسبت به طبقه عاجز و مستمند که می بايستی قاعده هِرَمِ دين جديد
را تشکيل دهد، امر چنين نبود . از همين روی در سيزد ه سال دعوت مستمر محمد نتوانست بيش از يک صد نفر يا
تعدادی در اين حدود پيرو پيدا کند و خود اين امر ما را به يک نتيجه عجيب و غيرمترقب می رساند و آن اين است که:
نه صحتِ دعوت محمد، نه روش زاهدانه او، نه فصاحت گفتار، نه ترسانيدن از آخرت و نه تعاليم اخلاقی و انس انیِ او
هيچکدام نتوانسته است قضيه را حل و به انتشار اسلام بطور مؤثر و شايسته ای کمک کند.
٦- عامل مهم و اساسی پای گرفتن اسلام و انتشار آن، دَمِ شمشير، کشتن بی دريغ و شدت عمل بود و بايد بی درنگ
اضافه کرد که اين روش، ابداع و ابتکار حضرت محمد نيست بلکه از عادات و سنن قومی عرب سرچشمه می گيرد.
اعراب نجد و حجاز اهل زراعت و صنعت نبودند . در محيط زندگانی آنها نه قوانين مدنی و انسانی بود و نه شرايع
آسمانی. حمله و هجوم [غزوه] به يکديگر امری عادی و رايج بود . از همين روی، چهار ماه سال را برای نفس کشيدن
و تجديد قوا، جنگ حر ام بود . يگانه امری که مانع از تصاحب مال و ناموس ديگران می شد اين بود که آن ديگری
هشيار و حاضر به دفاع باشد.
پس از هجرت به مدينه و برخورداری از حمايت و مساعدت اوس و خزرج همين اصل به کار افتاد . غزوات غالباً جز
اجرای اين اصل نبود و هدف بزرگ و مطمئن، طوايف يهو د مدينه و اطراف آن بودند . بنا بر اين پی ريزی دولت
اسلامی که قانونگذار و مجری و فرمانده آن شخص رسول الله است، از اينجا آغاز می شود.
٧- اعراب قبل از اسلام عموماً کم عمق، مادّی و اسير احساسات آنی خويشند . از بيتی به وجد می آيند، از جمله
ناخوشايندی به قتل روی م ی آورند، به امور محسوس و روزانه پای بند و از عوالم روحانيت و عرفان و هر چه
مربوط به مابعد الطبيعه باشد دورند. تابع زور و قدرتند و از هر نوع انصاف و حقانيت رويگردان.
حرص به غنيمت آنها را به هر طرف می کشاند و به قول يک نويسنده فرنگی گاهی از اردوگاه خود که در حال
مغلوب شدن است، گريخته و به اردوگاه غالب ملحق می شوند (افراد نادر و مستثنی در هر جماعتی بوده و هستند).
173
در چنين اجتماعی که حکومت و نظاماتی برقرار نيست، يگانه حافظ نظم و امنيت تعادل قوا و ترس از يکديگر است .
از اين رو هر طايفه و هر خانواده ای پيوسته در حال آماده باش و دفاع از مال و زن و اولاد خويش است.
اعراب تفاخر و خودستايی را دوست دارند، به خويشتن و طايفه خويشتن می بالند و حتی به نقايص و معايب خود نيز
مباهات می کنند. هرگونه مزيت خود را چند برابر بزرگ می کنند و از ديدن نواقص خود کورند.
اگر با زنی بطور ن امشروع کنار آمدند، فردا آن را در شعری وصف می کنند و از فرط خودستايی زن بدبخت را رسوا
می کنند . سادگی بدوی و ابتدايی بر مزاج آنها غالب است و اين خود احياناً سادگی حيوانات و متابعت آنها را از
غرايز خويش به ياد می آورد.
امور روحانی و عوالم مافوق الطبيعه را از روی کرده زندگانی بدوی خود تصوير می کنند و اين طرز تفکر مدتها پس
از اسلام ميان علمای عرب مخصوصاً حنبلی ها نيز ديده می شود که حتی هرگونه توجه به مقولات عقلی را کفر و
زندقه گفته اند.
٨- از سير در حوادث ده ساله هجرت به خوبی مشاهده می شود که حضرت محمد اين خصايص قومی را وسيله
پيشرفت و استواری اسلام ساخته است . گاهی برای جبران شکستی به طايفه ضعيفی حمله شده است تا شأن اسلام به
پستی نگرايد. هر فتحی مستلزم تمايل قبيله کوچکی است به اسلام يا لااقل باعث بستن عهد دوستی و عدم تعرض است.
دست يافتن بر غنائم يکی از مؤثرترين عو امل پيشرفت اسلام است. حتی حکم جهاد را شوق دست يافتن بر غنائم، آسان
و مجری ساخت . بعد از صلح حديبيه خداوند نيز در قرآن مسلمانان را به مغائم کثيره وعده می دهد و آن وعده نقد بيش
در نفوس آنها مؤثر می افتد. « جَنات تجری من تحتها الانهار » [ از وعده [نسيه
اگرچه آمار درست و شايسته اعتمادی هنوز تنظيم نشده است که ياران حقيقی محمد را از مسلمانان مصلحتی تفکيک و
مشخص کرده باشد، ولی بطور اجمال می توان گفت هنگام رحلت حضرت رسول ٩٠ درصد مردم يا از ترس مسلمان
شده بودند و يا از راه مصلحت . ارتداد طوايف عرب و جنگهای ردّه [ارتداد و از دين برگشتگی] اين معنی را به خوبی
نشان می دهد.
در خود مدينه که مرکز ايمان و کانون اسلام به شمار می رود، امثال علی بن ابی طالب و عمار ياسر و ابوبکر صديق
خيلی کمتر از آن عده ای است که در حاشيه ايمان و پيروی مطلق از محمد نيات و مقاصد دنيوی نيز دارند . به هم ين
جهت سودای رياست، مشاجره مهاجرين و انصار را به راه انداخت و دفن جسد حضرت سه روز به تأخير افتاد . علی
و طلحه و زبير در خانه فاطمه اند و از جوش و خروش رياست طلبان بی خبر . ابوبکر و عمر و ابو عبيده جراح و
جماعت انصار دور سعد بن عباده تجمع کرده » : چند تن ديگر در خانه عايشه اند که شخصی وارد شد و به آن ان گفت
برخيز برويم به سوی برادران » : عمر به ابوبکر گفت .« اند و اگر می خوهيد رشته از دستتان به در نرود بشتابيد
ما سپاه اسلاميم، م ا » : در سقيفه بنی ساعده، سعد بن عباده روی به آنها کرده گفت .« انصار و ببينيم مشغول چه کارند
ياری کننده پيغمبريم، اسلام به زور بازوی ما استوار شد . البته شما جماعت مهاجر نيز سهمی داريد و شما را به
عمر با خوی تند خواست برخيزد ولی ابوبکر دست او را گرفت و با وقار و آرامش فطری خود .« خويشتن می پذيريم
آنچه در شأن انصار گفتيد قبول داريم . ولی اين ام ر (جانشينی پيغمبر ) از حقوق قريش است که از ساير طوايف » : گفت
.« با يکی از اين دو تن بيعت کنيد » : آنگاه دست عمر و ابو عبيده را گرفته گفت .« عرب برتر است
عمر که مرد واقع بين و ذاتاً مدبّر و مآل انديش بود، از اين پيشنهاد غَرّه نشد، چه می دانست که در ميان شور و هيجان
احساسات انتخاب ابوبکر که يارِ غارِ پيغمبر بوده و در حال مرض، پيغمبر او را مأمور نمازگزاردن بر مسلمين کرده
است و شخصاً مسن تر و موقرتر از ساير مهاجرين است، تنها راه حل قضيه خواهد بود . از اين رو بی درنگ از جای
برخاست و از ابوبکر خواست دست خود را پيش آورد . آنگاه همه را مقابل امر واقع شده گذاشت و با وی بيعت کرد .
طبعاً مهاجران نيز از وی پيروی کردند و انصار نيز تحت تأثير اين ضرب شست قرار گرفته با ابوبکر بيعت کردند و
برای اينکه کار يکسره شود و جای ترديد و دو دلی باقی نماند، سعد بن عباده را از جای خود به زير افکند و با ياری
چند تن ديگر آن پيرمرد ناخوش را چنان زدند که در همان مجلس جان داد.
و باز همين عمر که می دانست بيعت نکردنِ علی با ابوبکر مستلزم بيعت نکردن بنی هاشم است و خلافت ابوبکر
استوار نخواهد شد مگر با بيعت و طرفداری بنی هاشم، شش ماه با وی رفت و آمد کرد و اصرار ورزيد تا او را به
بيعت کردن با ابوبکر و گردن نهادن به خلافت او راضی کرد.
٩- اگر سيزده ساله بعثت تا هجرت را از تاريخ اسلام برداريم، تاريخ اسلام يکسره تاريخ زورآزمايی و سرگذشتِ
دست يافتن به قدرت است . نهايت تا حضرت رسول زنده بود، قصد اصلی بسط ديانت اسلام و ق بولاندن آن بر بت
پرستان بود ولی از آن پس تلاشِ مستمری است در وصول به رياست و امارت.
ديديم عمر با چه زبردستی خلافت را برای ابوبکر مسلّم ساخت . ابوبکر هم در بستر مرگ ردای خلافت را بر اندام
عمر راست کرد و با توصيه خود او عمر بدون منازع بر مسند خلافت پيغمبر تکيه کرد و پس از ده سال و اندی در
آخرين لحظات زندگی شورايی از علی و عثمان و عبدالرحمن بن عوف و طلحه و زبير و سعد بن ابی وقاص تعيين
کرد که از ميان خود يکی را به خلافت برگزينند.
شوری [شورا] گرد آمد . ولی هيچيک از حضار کسی را به خلافت نامزد نکرد زيرا هر يک از آنه ا می خواست خود
خليفه شود . ناچار عبدالرحمن خويشتن را از نامزدی خلافت برکنار کرد . ولی باز کسی به سخن نيامد و رأی ابراز
174
نکرد. از اين رو عبدالرحمن قطع و فصل امر را به سه روز بعد موکول کرد که ضمناً از آراء مهاجر و انصار نيز
مطلع شود.
عبدالرحمن در مدت سه روز نظر اهل حل و عقد را جويا شد و حتی می گويند از عثمان پرسيد : اگر خلافت به تو
تعلق نگيرد، از چهار نفر ديگر که [چه کسی ] را شايسته جانشينی پيغمبر می دانی؟ و عثمان علی را اولی و احق به
خلافت معرفی کرد . عين سئوال را از علی کرد و علی نيز از ميان چهارنفر ديگر، عثمان ر ا سزوارتر به خلافت
گفت.
پس از سه روز در مسجد رسول الله اجتماع کردند و تقريباً بر همه معلوم بود که يکی از دو نفر علی و عثمان به
خلافت خواهند رسيد . عثمان به نرم خويی و حيا و سخاوت طبع معروف و علی به شجاعت، تقوی و سختگيری در
اصول ديانت مشهور بود . مردم دنيا دوس ت که از دقت و سختگيری ده ساله عمر خسته شده بودند، از روی کار آمدن
علی بيمناک شدند، چه می دانستند همان روش عمر ادامه خواهد يافت . لذا به عمرو عاص متوسل شدند . او شب به نزد
علی رفت و به وی گفت : عبدالرحمن نخست به تو روی می آورد و جانشينی رسول را به تو پيشنهاد م ی کند ولی
شايسته شأن تو نيست که بی درنگ بپذيری، بلکه برای استحکام امر و استواری خلافت سزاوارتر است که عبدالرحمن
پيشنهاد خود را تکرار کند.
روز موعود فرا رسيد و عبدالرحمن بر منبرِ پيغمبر شد و نخست علی بن ابی طالب را مخاطب ساخت و گفت : تو پسر
عموی پيغمبر، دام اد او، نخستين مسلمان و بزرگترين مجاهدی و اگر قول می دهی که به کتاب الله و سنّت رسول الله
و سيره شيخين عمل کنی با تو به خلافت بيعت می کنم.
علی فرمود: کتاب خدا و سنّت پيغمبر را قبول دارم ولی به روش خود رفتار خواهم کرد.
عبدالرحمن بی درنگ عثمان را خطاب کرده گ فت: پس از علی تو موجه ترين نامزدهای خلافتی . اگر به کتاب خدا و
سنّت رسول الله و سيره شيخين عمل خواهی کرد با تو بيعت می کنم . عثمان بی درنگ قبول کرد و بدينگونه به خلافت
رسيد.
اين واقعه را تاريخ طبری 21 به گونه ای شرح داده است که نقل آن مرد نکته سنج را به اوضاع اجتماعی آن زمان و
سودايی که برای رياست و رهايی از سختگيريهای عمر بر پاره ای از سران اصحاب مستولی بود، آگاه می کند:
و چون عمر بمرد هر چه اندر باديه کس بود به مدينه همی آمدند از مهتران به تعزيت و عبدالرحمن از هر يکی »
مشورت همی پرسيد اندر اين حديث. همه گفتند عثمان به.
پس شب اندر بو سفيان سوی عمربن العاص آمد و گفتا امشب عبدالرحمن زی [نزد] من آمد و گفت اين کار بر دو تن
گرد آمده است : عثمان و علی، و من عثمان را خواستم . عمرو گفت به [نزد] من نيز آمده بود و من هم عثمان را
خواستم.
ابوسفيان گفت پس چگونه کنيم؟ که عثمان مردی نرم است مبادا اين کار از خويشتن باز افکند و علی به زيرکی اين
کار دريابد.
ابو سفيان آن شب با عمرو عاص همی بود و همی گفت چگونه کنيم تا اين کار به عثمان افت؟ عمرو عاص همان شب
به خانه علی شد و او را گفت تو دانی دوستی من تو را از قديم و ميل من به تو، و اين کار از همه بيرون آمد و ميان
تو و عثمان مانده است . و عبدالرحمن امشب بر همه مهتران برگشت که از اين دو تن که را خواهيم؟ مردمان لختی
[برخی] تو را خواستند و لختی عثمان ر ا. و سوی من آمد . من گفتم تو را خواهم و اکنون زی تو آمدم که تو را
نصيحت کنم اگر بپذيری فردا اين کار تو را بود . علی گفتا بپذيرم هر چه فرمايی. گفتا بدان شرط که با من عهد کنی که
اين، کس را نگويی هرگز. علی عهد کرد و پذيرفت.
عمرو گفت اين عبدالرحمن مرديست با صلاح و عفاف . ايدون [چنين] بايد که چون فردا اين کار بر تو عرضه کند تو
اندر آن رغبت نکنی که چون از تو آهستگی بيند و رغبت نا کردن، به تو اندر رغبت کند و اگر از تو رغبت بيند و
شتابِ پذيرفت، روی از تو بگرداند. علی گفت چنين کنم.
پس هم در [همان] شب به خانه عثمان شد . همان گاه و مر او را گفت اگر نصيحت من بپذيری فردا اين کار مر تو را
باشد و اگر نپذيری علی کار از تو اندر ربايد . عثمان گفت پذيرم بگوی . گفتا عبدالرحمن مردی است درست راست و
سر به اعلانيت يکی دارد . فردا چون اين کار بر تو عرضه کند نگر تا گرانی نکنی و اگر شرطی کند نگوی نتوانم. هر
چه گويد زود اجابت کن. گفت چنين کنم و برخاست و به خانه باز آمد.
پس ديگر رو ز به مزگت [واژه مسجد از همين واژه است ] آمد. چون نماز بامداد بکرد عبدالرحمن بر منبر شد، بر پايه
پيشين و گفت بدانند که عمر رضی الله عنه از کراهيت که اين کار را داشت نخواست که کس را خليفت کند تا از مزد
و بزه [گناه] اين کار رسته باشد . اين کار در گردن ما پنج تن کرد . ما پای خويش از اين کار بيرون آورديم و سعد و
زبير نصيب خويش مرا بخشيدند . اکنون اين کار ميان علی و عثمان مانده است شما که را گزينيد تا او را بيعت کنم و
هر کسی از اين مجلس بازگردد بداند که اميرالمؤمنين کيست؟ گروهی گفتند علی را خواهيم . گروهی گفتند عثمان را
خواهيم و اختلاف کردند . سعد بن زيد گفت ما را تو خوشتری و تو را پسنديم اگر خويشتن را بيعت کنی کس خلاف
نکند.
٨٠ ترجمه بلعمی، نسخه عکسی بنياد فرهنگ [ابو علی محمد بلعمی، تاريخ فوت ٩٧٤ ميلادی، و زير منصور نوح سامانی و - 21 صفحه ٨٢
اشتهار يافت] « تاريخ بلعمی » عالِمِ تاريخ. وی تاريخ طبری را به فارسی ترجمه و به آن اسناد و مدارک ديگری اضافه کرد که به نام
175
عبدالرحمن گفت کار از اين گذشت . بنگريد تا از اين دو تن کدام صوابتر و اين سخن کوتاه کنيد . عمار ياسر گفت اگر
خواهی که خلاف برنخيزد علی بن ابی طالب را بيعت کن . مقداد گفت عمار راست می گويد . اگر علی را بيعت کنی
کس اختلاف نکند . عبدالله بن سعد بن ابی سرح شيرخورده عثمان بود و يکبار مرتد شده بود و باز مسلمان شده از ميان
خلق برخاست و عبدالرحمن را گفت اگر خواهی که کس خلاف نکند عثمان را بيعت کن.
عمار عبدالله را د شنام داد و گفت يا مرتد تو را با اين سخن چکار است؟ و تو را از مسلمانی چه نصيب است که اندر
کار امير مسلمانان همی سخن گويی؟ مردی از بنی مخزوم عمار را گفت يا بنده و بنده زاده، تو را با حديث قريش
چکار است؟
پس آن قوم به دو گروه شدند و لجاج و آشوب برخاست . سعد بن ابی وقاص بر پای خاست و گفت ای مرد، اين کار
زودتر برگزار، پيش از آنکه فتنه برخيزد . پس عبدالرحمن بر پای خاست و گفت خامش باشيد تا آن حکم که من اندر
اين دانم بکنم . مردمان خاموش شدند . عبدالرحمن گفت يا علی بر پای خيز . برخاست و پيش عبدالرحمن آمد .
عبدالرحمن دست ر است علی را به دست چپ خويش گرفت و دست راست برآورد که بر دست راست علی دهد و گفت
يا علی عهد و ميثاق خدای پذيرفتی که اين کار مسلمانان برانی بر کتاب و سنّت پيامبر و بر سيرت ابن دو خليفه که از
پس او بودند؟
علی را آن سخن عمرو بن عاص ياد آمد که وی را شبانه گفته بو د. عبدالرحمن را گفت اين کار بدين شرط دشوار بود
و کی داند همه حکم کتاب خدای و همه سنّت پيغامبر؟ ولکن بدان قدر که علم من است و طاقت و توانايی من، جهد کنم
و از خدای توفيق خواهم.
عبدالرحمن دست چپ از دست علی باز داشت و دست راست برابر خويش همی داشت و علی را گفت بدين ضعيفی و
بدين سستی و بدين شرط؟ يا عثمان بيای . عثمان برخاست و بيامد . عبدالرحمن دست راست عثمان را به دست چپ
بگرفت و گفت يا عثمان پذيرفتی عهد و ميثاق خدای که کار اين امت بر حکم کتاب خدای و سيرت پيغامبر و سيرت
اين دو خليفه برانی؟ عثمان گفت پذيرفتم.
عبدالرحمن آن دست راست که علی را بر نزده بود زود آورد و بر دست عثمان زد و بيعت کرد و گفت بارک الله لک
فيما صيّره اليک . و خلق برخاستند و بيعت کردند و علی همچنان بر پای ماند متحير . عبدالرحمن را گفت خد عتمونی
خدعة. [يعنی] بفريفتيد مرا فريفتنی.
علی پنداشت که اين سخن ک ه عمرو عاص گفته بود به اتفاق عبدالرحمن و عثمان و سعد و زبير گفته بود . پس علی
همچنان متحير بازگشت . چون روی بگردانيد، عبدالرحمن گفت يا علی کجا همی شوی و بيعت نمی کنی؟ خدای گفت وَ
من نکث فانما ينکث علی نفسه؟ [يعنی] و نه بر خويشتن از اين کار بيرون آوردم که هر چه من حکم کنم بپسندی؟ و نه
عمر گفت هر که رأی عبدالرحمن را مخالف شود بکشيدش؟ علی چون اين حديث شنيد بازگشت و بيعت کرد و آن روز
.« نماز ديگر بيعت تمام شد و امامیِ عثمان کرد
اين ابوسفيان که (به قول طبری ) با عمرو عاص 22 برای خلافت عثمان چاره انديشی کرد و از خلافت علی بيمناک بود
٢٥ سال [بايد ١٢ سال درست باشد ] پيش از انتخاب ابوبکر در خشم شد و به علی پيشنهاد کرد با وی بيعت نکند و
مدينه را پر از جنگجويان قريش سازد . اما اکنون که امر ميان علی و عثمان قرار گرفته، عثمان را بر علی ترجيح می
دهد زيرا در سايه عثمان می تواند به نوايی برسد و از تقوای علی بيمناک است.
محققاً اگر علی پس از عمر به خلافت می رسيد، دوره طلايی اسلام بيشتر طول می کشيد . اختلافات روی نمی داد .
انحراف از اصول اسلامی به وقوع نمی پيوست . اقوامِ سودجوی عثمان بر مقامات بزرگ حکومتی دست نمی يافتند و
بسياری از حوادث که منتهی به سلطنت معاويه و سلسله اموی شد واقع نمی شد.
١٠ - ياران حضرت رسول را پس از رحلت وی می توان به دو دسته مشخص تقسيم کرد:
دسته ای که علاوه بر اذغان به نبوت محمد وی را آفريننده دستگاهی تشخيص داده و خود در پيدايش آن سهمی داشته و
اينک کم و يش خويشتن را و ارث اين دستگاه و مکلف به حفظ و حراست آن می دانستند و هر دو در تعظيم و تکريم و
اعلای شأن وی هم داستان بودند.
بدون ترديد عمر فرد بارز اين دسته و از همين رو بر در مسجد پيغمبر شمشير به کف مردم را تهديد می کرد که محمد
انک ميت و انهم » : نمرده بلکه چون موسی چهل روز غيبت کرده است . اما ابوبکر آيه قرآن را بر او فرو خواند که
و پس از آن بر منبر شد و گفت اگر محمد را می پرستيد، محمد مُرد . ولی اگر خدای را می پرستيد، خداوند « ميتون
هرگز نمی ميرد.
و سپس آيه ١٤٤ سوره آل عمران را تلاوت کرد:
.« وَ ما مُحَمَّدُ اِلاّ رَسُولُ قَد خَلَت مِن قَبلِهِ الرّسُلُ اَفَائنِ ماتَ اَو قُتِلَ انقَبَلتُم عَلی اَعقبا بِکُم »
[يعنی] محمد پيامبريست چون پيامبران سابق. آيا اگر مُرد يا کشته شد از دين خود بر می گرديد؟
22 [عمرو عاص نخست از دشمنان سرسخت اسلام بود و سپس از سرداران اسلام شد. او فاتح مصر است]
176
عمر با آن تدبير و رشادت خلافت را از مشاجره مهاجر و انصار بيرون کشيد و با تردستی آن را بر ابوبکر مسلّم
ساخت و پس از آن، جنگ با اهل ردّه را برانگيخت و برای اخضاع [به زانو در آوردن ] طوايف مرتد از هيچگونه
شدت عمل دريغ نکرد.
بی اختيار اين سئوال در ذهن نقش می بندد که در نظر عمر آيا نفس ديانت اسلام مقصود بالذات بود يا حکومت
اسلامی؟ در هر صورت د ستگاهی به وجود آمده بود که نمی بايست از بين برود . اين حکومت و سلطنت نو بنيادی که
محمد به وجود آورده بود و به اوضاع جاهلانه و حقيرانه طوايف عرب خاتمه داده بود بايستی برقرار بماند . اختلافات
و کوچک نظری اعراب باديه نشين از بين برود و در تحت لوای اسلام جامعه جديدی پای گيرد.
از همين روی عمر پس از فراغت از جنگ مرتدين قوای موجود را متوجه امری خطير و بی سابقه ساخت . عمر با
فکر واقع گرای و ديد روشن و آگاهی بر طبيعت قوم عرب، جنگ با ايران و روم را پيش کشيد . او می دانست اين
طوايف نا آشنا به زراعت و صنعت و تجارت آرام نخو اهند نشست و نيروی کامنه [پنهان شده، پوشيده شده ] در وجود
آنها مخرجی می جويد . آنها اهل تفاخر و جنگند و دنبال زن و مالند . پس چه بهتر که اين نيروی رام نشدنی متوجه
هدفی بزرگتر و سودآور شود و حرص اعراب به کسب مال و شهوت بدان سوی مرزها منعطف گردد . تاريخ نشان داد
که در اتخاذ اين تدبير، رأی اش صائب بود.
١١ - جنگهای پی در پی ايران و روم بنيه اجتماعی و سياسی آن دو را سست کرده بود . ولی مهمتر و مؤثرتر از آن
وجود اعراب در شمال شبه جزيره عربستان بود که از دو سه قرن پيش از هجرت به تدريج به سوره و اردن و عراق
مهاجرت کرده و ح تی در تحت حمايت ايران و روم دولتهايی نيز تشکيل داده بودند . اينان، مخصوصاً طبقه پايين آنها،
همدستان برازنده ای برای لشکريان اسلام و مايه اصلی جهانگيری عمر به شمار می آمدند و شايد وی را نيز بدين
اقدام تشويق کرده باشند زيرا اسلام مبدل به دستگاهی شده است که قو ميت عرب را حمايت می کند . [اسلام] حماسه ای
است که تشنگی استيلای بر ديگران و دست يافتن بر غنائم بی شمار فرو می نشاند و علاوه بر اين آنها را از ذلّ
[خواری و انقياد و] خضوع و اطاعت بيگانه می رهاند.
١٢ - در اينکه مردمانی از روی خلوص عقيده به اسلام گرويده اند و در اينکه ايمان به مبادی اسلامی و اجرای امر
جهاد عده ای را به سوی شام و عراق روانه ساخت، ترديدی نيست . ولی قراين و امارات و سير در حوادث فتوحات
اسلامی نشان می دهد که محرک اساسی استيلاء بر دارايی ديگران است . زهد و عدم التفات به مال دنيا در دايره ای
تنگ و محصور باقی مانده. مسلمين و حتی صحابه بزرگ پيغمبر از اين فتوحات به مال و مکنت فراوان رسيدند.
طلحه و زبير از صحابه بزرگ و جزء عشره مبشره و هر دو عضو شورايی بودند که عمر برای تعيين خليفه تشکيل
داده بود . هر يک از اين مؤمنانِ دو آتشه هنگام مرگ بيش از سی چهل ميليون درهم پول نقد و ملک و مستغل در مکه
و مدينه و مصر و عراق داشتند . هر دو پس از قتل عثمان با علی بيعت کردند ولی بعد از اينکه ديدند علی شيوه بذل و
بخشش عثمان را به کار نمی بندد و در بيت المال مسلمين سختگيری می کند بر وی خروج کردند.
عايشه زن محبوب پيغمبر که از مح ترم ترين خواتين اسلام به شمار می رود و جزء حفظه قرآن و راويان موثق است
برخلاف اجماع امت که علی را به خلافت برگزيده بودند، قتل عثمان را بهانه کرده جنگ جمل را به راه انداخت زيرا
مطابق ميل او رأی نداده بود. « افک » علی چون عثمان از بيت المال مسلمين بر وی بخشش نمی کرد و شايد در قضيه
علت جنگهای صفين و جمل و نهروان را جز اين نمی توان حمل کرد که علی نمی توانست روش عثمان و نرمخويی
او را ادامه دهد و تمام آن کسانی که پس از روش عمر در دوره خلافت عثمان به نوايی رسيده بودند، از روش
پرهيزکارانه علی سخت ناراحت بودند . مخصوصاً که در مقابل وی معاويه با سياست و تدبير قرار گرفته بود و در
تحکيم اساس کار خود از هيچ اقدامی دريغ نداشت.
١٣ - تا حضرت رسول زنده بود به نيروی آيات قرآن تدبير و سياست و بالاخره شمشير و ارعاب اسلام را بر طوايف
سودجوی و بيگانه از عوالم روحانی تحميل کرد . اما پس از رحلت، جانشينان او از نام او استفاده کرده و سلطنت قومی
عرب را استوار ساختند.
از اين تاريخ است که پرده ای از کبريا و معجزات و اعمال خارق العاده در پيرامون نام محمد کشيده شد . محمدی که
در تمام مدت رسالت، خويشتن را بنده خدای می خواند، پس از مرگ از صف بشر خ ارج شد و به مقام قدس خداوندان
پيوست.
پس از مرگ هر شخص متعيّن و بزرگی افسانه هايی پيرامون وی درست می شود . انسان هر قدر متشخص و
بزرگوار باشد، بشر است و ناچار دارای نقاط ضعف . گرسنه می شود، تشنه می شود، از سرما و گرما متأثر می
گردد، تمايل جنسی دارد و در انجام آن ممکن است از حدود حشمت و اعتدال خارج شود . در برخورد با صعوبات و
دشواريها دچار سستی شده و در هنگام مخالفت و خصومت ديگران به خشم و کينه می گرايد و شايد به دلايل و
موجباتی رشک بر او مستولی شود . اما پس از مرگ، همه اين امور که نتيجه اصطکاک با ديگران است فرامو ش می
شود. فقط آثار خوب و مواليد قريحه و انديشه او باقی می ماند و يا به ديده اغماض نگريسته می شود.
طبعاً چنين حالتی نسبت به بنيانگذار ديانتی که هزاران هزار تابع و مؤمن دارد، در حجمی بيشتر و سطحی بس برتر
روی می دهد . در جنگ خندق، قريش عيينة بن حصن را نزد محمد فرستادند که خرمای آن سال مدينه را به محاصره
کنندگان بدهند تا لشکر قريش و غطفان برگردد . فرستاده قريش گفت اگر نيمی هم بدهی برمی گرديم . حضرت که از
اتحاد قبايل در هراس بود و به همين دليل دور مدينه را خندق کنده بودند قبول کرد و چون خواست صلحنامه را بنويسد
177
سعد بن معاذ، از رؤسای اوس پرسيد آيا قبول اين پيشنهاد وحی خداوندی است؟ پيغمبر فرمود نه، اما چون تمام طوايف
عرب متحد شده اند و خطر همکاری يهودان با آنها از داخل مدينه می رود، به اين تدبير آنها را بر می گردانيم و سپس
بر يهودان می تازيم . سعد گفت آنها در دوران کفر و عصر جاهليت حتی نتوانستند يک خرما از ما بگيرند . اکنون که
مسلمانيم و خدا همراه ماست اين ننگ را قبول نمی کنيم و به آنها باج نمی دهيم . جواب آنها دَمِ شمشير است . پيغمبر
سخن او را پذيرفته و از باج دادن امتناع کرد.
در تاريخ ٢٣ ساله رسالت شبيه اين قضيه مکرر روی داده است که يکی از صحابه رأی پيغمبر را زده است يا پيغمبر
با آنان مشورت کرده و آنها پرسيده اند که رأی خداوند در اين باب چيست و پيغمبر تصميم را به رأی آنها موکول کرده
است.
اما پس از رحلت، تمام نقطه های ضعف بشری فراموش شد و همه چيز در وی نمونه کمال و مظهر ار اده خداوندی
شد. متصديان امور در هر امری و در هر مشکلی به رفتار و کردار او استناد کردند . مؤمنان ساده لوح آن ايام آن
بزرگوار را بزرگتر و بزرگتر تصوير می کردند و هر کس برای خود شأنی درست می کرد از اينکه فلان جمله را از
پيغمبر شنيده است.
احکام و شرايع قرآنی هم ه واضح و معين نيست . پس مؤمنان حدود تکاليف خود را بايد از کردار و رفتار پيغمبر معين
کنند. نماز بطور مجمل در قرآن واجب شده است . ولی کيفيت و تعداد آن بايد از روی کردار پيغمبر معلوم شود . از
اينجا بود که حديث و سنّت آغاز شد و روز به روز زياد شد بطوری که در قرن سوم و چهارم عده احاديث از هزارها
تجاوز کرد و صدها نفر از يک سوی کشورهای اسلامی به سوی ديگر می شتافتند تا حديث جمع آوری کنند . طبقه
محدثين که در سراسر کشورهای اسلامی مورد اعتبار و احترام بودند، هزارها حديث از حفظ داشتند . می گويند ابن
عقده، متوفی به سال ٣٣٢ ه جری، دويست و پنجاه هزار حديث با اسناد از حفظ داشت . بديهی است سنگ بزرگ نشانه
نزدن است و وجود اين همه حديث خود دليل بر عدم صحت آنهاست . ولی نماياننده اين امر مهم است که چرا مردم همه
کار خود را رها کرده و در پی جمع حديث تلاش می کردند تا جايی که ديگر برای عقل و تفکر آدمی ارزش باقی
نمانده بود . ابن تيميه می گفت جز آنچه از محمد به ما رسيده است وجود ندارد . يا دانشمندی چون حسن بن محمد اربلی
23 ، فوت در ٦٦٠ هجری، هنگام مرگ گفت: صدق الله و کذب ابن سينا [الله راستگو و ابن سينا دروغگوست].
١٤ - امر محسوس و غير قابل انکار اين است که هر قدر از حيث زمان و مکان از سال ١١ هجری و از محيط حجاز
دور شويم، حجم معجزات فزونی می گيرد زيرا پندارها و تخيلات به کار می افتد و از يک نفر انسانی که به مواهب و
مکارم فکری و اخلاقی آراسته است و از اين رو توانسته است مسير تاريخ را تغيير دهد، موجودی م ی آفريند که جز
در افسانه ها نمی توان يافت.
١٥ - ايران شکست خورد . متوالياً شکست خورد . در قادسيه و همدان شکست خورد . بطور ننگين و دردناکی شکست
خورد. شکستی که استيلای اسکندر و ايلغار مغول در جنب آن کمرنگ است . ولی اين حقيقت را بار ديگر نشان داد که
هرگاه کشور مد ير با تدبير و پاشاه با شخصيت و کفايتی ندارد حتی در مقابل مشتی اعراب نامجهز و بی اطلاع از آئين
سلحشوری همه چيز خود را از دست می دهد.
ايران شهر به شهر و ايالت به ايالت تسليم گرديد و ناگزير شد يا اسلام آورد و يا در کمال خواری و فروتنی جزيه دهد .
گروهی برای فرار از جزيه، مسلمان شدند و گروهی ديگر برای رهايی از سلطه نامعقول موبدان . ديانت ساده اسلام
که به گفتن شهادتين صورت می گرفت عموميت يافت. مخصوصاً که دَمِ تيغ بُرنده پشت سر آن بود.
ايرانيان مطابق شيوه ملی خود در مقام نزديک شدن به قوم فاتح برآمدند و از در اطاعت و خدمت وارد شدند . هوش و
فکر و معلومات خود را در اختيار ارباب جديد خود گذاشتند . زبان آنها را آموختند و آداب آنها را فرا گرفتند. لغات قوم
فاتح را تدوين و صرف و نحو آن را درست کردند و برای اينکه فاتحان آنان را به بازی بگيرند از هيچگونه اظهار
انقياد و فروتنی خود داری نکردند . در مسلمانی از خود عربها پيشی گرفتند و حتی در مقام تحقير دين و عادات گذشته
خود برآمدند و به همان نسبت در بالا بردن شأن عرب و بزرگان عرب تلاش کردند و اصل شرف و جوانمردی و مايه
سيادت و بزرگواری را همه در عرب يافتند.
هر شعر بدوی و هر مثل جاهلانه و هر جمله بی سر و ته اعرابِ جاهليت نمونه حکمت و چکيده معرفت و اصل
زندگانی شناخته شد . به اينکه مولای فلان قبيله و کاسه ليس سفره فلان امير باشند اکتفا کردند . افتخار کردند که عرب
دخترشان را بگيرد و مباهات می کردند که نام عربی بر خود گذارند . فکر و معرفت آنان در فقه و حديث و کلام و
ادب عرب به کار افتاد و هفتاد درصد معارف اسلامی را به بار آورد.
در بادی امر از ترس مسلمان شدند ولی پس از دو سه نسل در مسلمانی از عربهای مسلمان نيز جلو افتادند . برای
تقرب به دستگاه حاکمه بنای چاپلوسی و مداهنه را گذاشتند به حدی که وزير بی نظير آنها در آينه نگاه نمی کرد که
مبادا صورت يک عجمی را در آينه ببيند . برای اينکه حاکم و امير شوند، نخست بنده فرمانبردار امرای عرب شدند تا
از آن خوان يغما نصيبی ببرند ولی رفته رفته امر بر خود آنها نيز مشتبه شد بطوری که در قرن سوم و چهارم ايرانی
ديگر خود را صفر و حجاز را منشأ تمام انعام خداوندی تصور می کرد.
شهری نزديک موصل در عراق . حسن بن محمد بن احمد بن نجا ملقب به عزالدين در اربِل متولد شد و در ٦٦٠ هجری Arbel 23 [اربل
نگاه کنيد .« تاريخ اربل » قمری دمشق فوت کرد . او کور بود و نسبت به بزرگان دينی سخت بد می گفت . تاريخی به او نسبت می دهند به نام
به لغتنامه دهخدا]
178
شايد مبدأ خرافات و پندارهای نامعقول و زياد شدن حجم معجزات همين نکته باشد و اگر می توانستند اوضاع مکه و
مدينه و تمام حوادث سيزده ساله مکه و ده ساله مدينه را چنانکه هست در ذهن مصور کنند به اينجا نمی رسيد ند که
مجلسی در بحارالانوار 24 نقل کند:
روايت شده که در يک روز عيد حضرت امام حسن و حضرت امام حسين از جدّ بزرگوار خودشان حضرت رسول »
اکرم تقاضای لباس عيدی کردند . جبرئيل نازل شد و از برای آن دو لباس سفيد عرضه کرد . حضرت رسول فرمود :
کودکان در روز عيد لباسهای رنگين می پوشند حال آنکه برای حسن و حسين لباسهای سفيد آورده ای ! جبرئيل طشت
و ابريق از بهشت حاضر کرد و گفت : هر رنگ بخواهيد اراده کنيد . من آب می ريزم و شما شستشو دهيد، لباسها همان
رنگ که نيّت کرده ايد در خواهد آمد.
حضرت امام حسن رنگ سبز و حضرت امام حسن رنگ قرمز را برگزيدند . وقتی لباسها رنگين شد جبرئيل به گريه
افتاد. حضرت رسول فرمودند : اطفال من امروز مسرور شدند، تو چرا گريه می کنی؟ عرض کرد : يا رسول الله
حضرت حسن رنگ سبز را برگزيد و اين به آن دليل است که به هنگام شهادت از اثر زهر بدنش به سبزی خواهد
.25« گراييد و حضرت حسين رنگ قرمز را انتخاب کردچون دروقت شهادت زمين از خون حضرتش قرمز خواهد شد
سال اول هجرت و قبل از غزوه نخله، محمد و يارانش در نهايت سختی و تنگدستی بسر می بردند . امثال عبدالرحمن
بن عوف که شمّ کسب داشت و از همان اوان ورود به مدينه به بازار رفته و مشغول کار ش د و سود برد، زياد نبودند .
مابقی به مزدوری در نخلستان های يهود کار می کردند و چون از زراعت اطلاعی نداشتند به بيل زدن و از چاه آب
کشيدن اکتفا می کردند.
خود حضرت محمد کار نمی کرد و از تعارف و هديه ديگران امرار معاش می کرد و گاهی سر بی شام بر زمين می
گذاشت و گاهی با خوردن چند خرما سدّ جوع می کرد . اين را برای تحقير و پايين آوردن شأن محمد نمی گوييم .
برعکس، شأن و ارزش او در اين است که با دست تهی و فقدان وسائل مادی از پای ننشست تا بر جزيرة العرب
مستولی شد و از اين حيث در تاريخ مردان خودساخته دنيا کم نظير است و اطلا ع بر اوضاع و احوال آن زمان نشان
دهنده اين معنی است که محمد بشری بوده است چون ساير آدميان و هيچ قوه فوق طبيعی و انسانی به کمک وی نشتافته
است.
جنگ بدر را رشادت و شجاعت مسلمين و تهاون و سستی قريش به پيروزی رسانيد نه هزار فرشته . چنانکه جنگ احد
را تخلف از استر اتژی محمد به شکست مسلمين منجر ساخت . اگر بنا بود خدا پيوسته به ياری مسلمين بشتابد، نه غزوه
ها لازم می آمد و نه کندن خندق به دور شهر مدينه و نه قتل عام بنی قريظه . بلکه به موازين عقل نزديکتر بود که
26 فروغ اسلام را بر تمام کفّار و منافقان می تاباند. « ولو شئنا لاتينا کل نفس هداها » خداوند مطابق آيه
پس از ١٥ روز محاصره يهود بنی قينقاع و بستن آب و آذوقه بر روی آنها و تسليم يهود، محمد می خواست همه آنان
را بکشد . عبدالله بن ابی که با آنان هم پيمان بود وساطت کرد . پيغمبر نپذيرفت و عبدالله بن ابی چنان عرصه را بر
محمد تنگ کرد و تقريباً گريبان او را گرفت که محمد از خشم سياه شد و چون ديد عبدالله بن ابی قسم ياد می کند که از
حمايت آنها دست نخواهد کشيد و حتی تهديد به مخالفت علنی کرد، از کشتن آنها صرف نظر و بدين قناعت کرد که در
ظرف سه روز مدينه را ترک گويند.
از اينگونه ضعفهای بش ری صدها مورد در کتب سيره و تاريخ صدر اسلام ثبت شده و شواهد گويايی است بر اينکه
هيچگونه قوای فوق طبيعت دست اندر کار نشده و حوادث آن زمان مانند حوادث تمام جهان و در تمام اعصار بنا بر
اسباب و علل طبيعی به وجود آمده است و اين امر نه تنها از شأن محمد نمی کاهد، بلکه شخصيت غيرعادی و قوت
روح او را بيان می کند.
اما متأسفانه بشر عادت ندارد چنين بنگرد و گويی نمی تواند سير طبيعی و منطقی حوادث را تعليل کند . لذا قوه واهمه
پيوسته برای او خدا می آفريند . همانطور که اقوام بدوی و نادان نمی توانستند غرش رعد و درخشيدن برق را تعليل
کنند و ناچار آن را صدای خدا و نشانه قهر و خشم موجود قهّار و کينه توزی می پنداشتند که برای تخلف از اوامر او
به ظهور پيوسته است.
بشرهای عاقل و دانشمند نيز از ربط دادن علل و معلولها روی گردانده و در هر چيزی هر قدر پست و ناچيز باشد،
مداخله خداوند را ضر وری دانسته اند و خداوند بزرگ و قادر يعنی گرداننده جهان بی آغاز وانجام را موجودی چون
خود فرض کرده اند و از اين رو برای حسن و حسين جامه از بهشت می فرستد و جبرئيل وی چون رنگرزان آن را به
رنگ سرخ و سبز در می آورد و بعد هم گريه می کند.
١٦٢٧ ) معروفترين عالِم شيعی . وی بزرگترين قاضی القضات ايران در اواخر عصر صفويه و - 24 [ملا محمد باقر مجلسی ( ١٦٩٩
پرنفوذترين سياستمدار دوران شاه سلطان حسين به شمار می رود . مهمترين محققين تاريخ صفويه وی را مسئول سقوط ايران به دامان افاغنه
که سراسر مملو از خرافات است] « حلية المتقين » و « بحارالانوار » می دانند. تأليفات فراوانی دارد مانند
ميرزا جانی کاشانی می خوانيم و می بينيم خرافات شيعيان به فرقه بابيه که « نقطة الکاف » 25 عين اين حکايت نامعقول و سخيف را در کتاب
مُبدع يعنی ابداع کننده] و بنيانگذار دين جديدی می دانند به ارث رسيده است. علی دشتی Mobde خود را مصدح [احتمالاً
26 [سوره سجده آيه 13 . معنی کامل آيه چنين است : و اگر خواهيم هر انسانی را هدايت می کنيم ولی وعده من تحقق يافته که جهنم را پر از
جنّ و انس سازم]
179
کتاب استثنايی نيست که از ماهيهايی به نام کرکرة بن عرعرة بن صرصرة 27 سخن به ميان می « بحار الانوار » کتاب
آورد.
29« قصص الانبياء » 28 و « مرصاد العباد » و « انوار نعمانی » و « جنات الخلود » و « حلية المتقين » صدها کتاب چون
30 در ايران هست که تنها يکی از آنها برای مسموم کردن و تباه کردن افکار ملتی کافی است. « قصص العلماء » و
انسان عاقل در تب معجزه تراشی به کلّی عقل خود را کنار می گذارد . می داند محمد چون ساير مردم گرسنه می شد و
غذا می خورد و طبعاً باز مثل مردم برای قضای حاجت بيرون می رفت . ولی در اينجا ديگر غيرت دينی به او اجازه
نمی دهد خاموش نشيند، لذا مدعی می شود که هنگام قضای حاجت سنگ و درخت از جای خود حرکت می کردند و
دور وی حصار می کشيدند که از نظر مردم پنهان باشد و شگفت اينکه به قوه واهمه آنان اين فرض راه نيافته است که
بگويد او غذا نمی خورد تا محتاج بيرون رفتن باشد . چنانکه در آفتاب هم سايه نداشت . بدين دليل مسلّم که تمام مردم
می دانستند پيغمبر غذا می خورد پس بايد معجزه را در جايی ديگر آورد تا محمد به شکل ديگری از ساير افراد بشر
متمايز شود و اين تمايز نبايد در حدود امکانات بشری باشد.
تأليف ملا محمد باقر مجلسی هم آمده و نام ماهيهای مختلفی ذکر شده است] « حلية المتقين » 27 [اين حديث مفصلاً در کتاب
28 [مرصاد العباد کتابی در تصوف، تأليف شيخ نجم الدين رازی معروف به دايه، فوت ٦٥٤ قمری]
29 [قصص الانبياء، علمای اسلامی زير اين عنوان کتب فراوانی نوشته اند . به احتمال فراوان منظور شادروان دشتی کتاب محمد بن حسن
الداند رومی (الديرومی) شامل داستانهای پيامبران به فارسی است]
30 [قصص العلماء کتابی است به فارسی، تأليف محمد بن سليمان تنکابنی . وی شرح حال ١٥٣ تن از علماء شيعه را از قرن چهارم تا
سيزدهم هجری قمری نقل کرده است]
180
پيوست
يادی از زنده ياد علی دشتی
در واپسين روزهای زندگی∗
نوشته: جواب وهاب زاده
شادروان علی دشتی و جواب وهاب زاده – تابستان ١٩٧٣ اتريش
خانه ام در تيغستان قلهک بود . منطقه ای
با باغستانهای زيبا، در مجاورت منزل
مسکونی زنده ياد علی دشتی، شادروان
عباس مسعودی و جمعی ديگر از رجال
آن زمان.
آشنايی پدرم با اين دوستان، تنها به سبب
همسايگی نبود . شغل وی و يک دوره
نمايندگی مجلس شورای ملی، اين پيوند را
ريشه دارتر و عاطفی تر ساخته بود . به
ويژه اينکه آنان همه اهل کتاب و شيفته
مطالعه در ادب فارسی بودند . با اين حال
چنين جمعی تنها هنگامی می توانست
درخششی پيد ا کند که مرکزِ کششی در آن
وجود داشته باشد . مرکز کشش و ميدان
جاذبه و شمع فروزانِ اين محفل کسی جز شادروان دشتی نبود و او بود که همه اين رجال سياسی، اجتماعی و ادبی را
در روزهای آدينه و در خانه خود گرد می آورد تا با شعف بسيار در محضرش به گفت و شنودی خردمندانه بنشينند.
خانه او مجلس اهل ادب و سخن بود. همدلی و يکرنگی در اين جمع آشکارا نمايان بود و به مصداق شعر مولانا:
در کف هر کس اگر شمعی بُدی
اختلاف از گفتشان بيرون شدی
نمی دانم به چه مناسبتی، در هفت هشت سالگی برای نخستين بار، همراه پدر به خانه اين اديب نامور رفتم . آن سال،
سال ١٣١٢ خورشيدی بود . او با ميهمانان خود با بزرگواری و صميميت رفتار می کرد. سيمرغی را می ماند که مرغان
را همراه خود به سوی قلّه حکمت راه می برد.
زنده ياد علی دشتی مردی پرشور بود و بيانی گرم داشت . در مباحث سياسی و اجتماعی دلير و مطلع بود و د ر بيان
مسايل ادبی صاحب نظر و در زمينه های ادب و مشارب و مسالک بشر تحقيقات وسيعی داشت . افزون بر اين، دارای
روحی حساس و دلی مهربان بود . گفتار و رفتار او در شنونده و همنشينانش ايجاد احترام می کرد . من از روز نخست
شماره 53 بهار 1379 و با اجازه آقای جواد وهاب زاده نقل می کنيم. « ره آورد » ∗ [اين مطلب را عيناً از فصلنامه
In Memory of Ali Dashti, Prominent Iranian Man of Letters; J. Vahabzadeh; Rahavard: A Persian
Journal of Iranian Studies; California; Publisher and Editor: Hassan Shahbaz; Nineteenth Year; No.
53; Spring 2000]
181
مفتون شخصيت او شدم و تا آخرين سالهای حيات او مص احبت ايشان را گرامی می شمردم و حرمت آن روح بزرگوار
را گرامی می داشتم.
خاطرات و يادبودهای فراوانی از ايشان در حافظه خود دارم که اکنون فرصت آن نيست همه آن را بر روی کاغذ
بياورم. اما يک ورق از دفتر خاطرات من با زنده ياد دشتی هميشه گشوده بوده و احساس می کنم زم ان آن رسيده و می
بايد اکنون آن خاطره را بازگو کنم.
در (Kurort Badgastein) شادروان علی دشتی همه ساله در تابستان و هر بار سه هفته به استراحتگاه بادگشتاين
نزديکی شهر سالزبورگ در کشور اتريش می آمدند و در آنجا به استراحت و آسايش می پرداختند . اصولاً ايشان شيفته
طبيعت بودند و آرامش در طبيعت را دوست داشتند . معقتد بودند که استراحت در طبيعت سبب آرامش روح و طولانی
شدن عمر می شود . ايشان بيماری جسمی نداشتند و با اينکه در سنين بالايی بودند بسيار تندرست به نظر می رسيدند .
ساعتها در کنار ايشان در جنگلهای اطراف بادگشتاين راه پيمايی می کرديم . در اين موارد زنده ياد دشتی در مقوله های
سياسی و ادبی صحبت می داشت . لحظات دوست داشتنی و فراموش نشدنی بود و بی اغراق زيباترين و پرخاطره ترين
ايام زندگی من به شمار می روند. هرگاه به آن ايّام می انديشم، سايه ای از غم و اندوه بر جان و روانم سنگينی می کند.
هر زمان که اقامت سه هفته ای ايشان در بادگشتاين پايان می يافت، من زنده ياد داشتی را با خود به شهر مونيخ محل
اقامت می کردند و سپس (Hotel Königshof) اقامت خود می بردم . ايشان دو سه روزی در هتل کونيگس هوف
عازم تهران می شدند.
در اواخر تابستان ١٣٥١ (سپتامبر ١٩٧٢ ) طبق مرسوم همه ساله ايشان را به مونيخ آوردم . اين بار زنده ياد دشتی در
بود. اما « کتاب ٢٣ سال » هتل کونيگس هوف کتابی استنسيل شده به من مرحمت فرمودند که در صفحه نخست آن عنوان
نامی از نويسنده کتاب برده نشده بود . ايشان تأکيد کردند که آن را بعداً بخو انم و نظر خود را در مورد مطالب کتاب ابراز
دارم. در ضمن فرمودند: آيا می توانی پی به نام نويسنده آن ببری؟!
کتاب را با ولع تمام خواندم . من تا آن زمان در ادبيات فارسی هرگز کتابی در نقد تاريخ اسلام نخوانده بودم . فصل آخر
کتاب مرا بيش از فصول ديگر به خود مشغول د اشت. سبک نگارش کتاب برايم جای شبه ای نمی گذاشت که نگارنده
کتاب کسی جز زنده ياد دشتی نيست.
روز بعد به اتفاق دوست قديمی خود، آقای دکتر محمد عاصمی که مايل به ملاقات با ايشان بود، به ديدار زنده ياد دشتی
رفتيم. پس از ساعتی عاصمی خداحافظی کرد و رفت و من و دشتی تنها مانديم.
ايشان از من پرسيدند که آيا از کتاب خوشم آمده است و آيا نويسنده کتاب را می شناسم؟ من يکتايی و ارزشمندی کتاب را
گوشزد کردم و به ايشان گفتم که اين پر واضح است که نويسنده کتاب جز شما کس ديگری نمی تواند باشد . ايشان گفته
من را همراه با لبخندی تأييد کردند.
پس از ساعتی در حين خداحافظی ايشان به من توصيه کردند که کتاب را برای مطالعه در اختيار دوستم دکتر عاصمی
شده بوديم و به تشويق و خواهش او من در ديدار « ٢٣ سال » بگذارم. من و دکتر عاصمی هر دو مسحور مطالب کتاب
چاپ کنيم . ايشان پاسخ دادند « کاوه » بعدی از زنده ياد دشتی پرسيدم که آيا اجازه می دهند بخشهايی از کتاب را در مجله
« کاوه » که بعداً از تهران شما را مطلع می کنم . از تهران به من پيغام فرستادند که چاپ بخشهايی از کتاب در مجله
مانعی ندارد، اما بدون ذکر نام ايشان.
بود، « پس از ٢٣ سال، ماجرای خلافت » را که تح ت عنوان « ٢٣ سال » با مشورت دکتر عاصمی، فصل آخر کتاب
انتخاب کرديم و در فروردين ١٣٥٢ (مارس ١٩٧٣ ) همراه با مقدمه ای از نگارنده به چاپ رسيد که نقل آن خالی از
فايده نيست:
عاصمی عزيز، يکی از دوستان ارجمند و بزرگوار من که نويسنده ای سرشناس و مردی است مردستان، از راه لطف »
نوشته به من سپرده است. « بيست و سه سال » و مهربانی، کتاب پيوست را که تحت عنوان
وقتی کتاب را خواندم به اين فکر افتادم که با نظر تو درباره چاپ و نشر آن تصميمی اتخاذ کنيم . ولی چون با وضع مالی
مجله آشنا هستم و از مشکلات کارِ تو در اين زمينه آگاهم، می دانم که در ح ال حاضر چاپ جداگانه اين اثر نفيس برای
امکان ندارد و به همين جهت پيشنهاد می کنم قسمتهايی از اين کتاب را در مجله به چاپ برسانی تا وقتی که از « کاوه »
نظر مالی دستت باز شد، به چاپ جداگانه آن مبادرت ورزی...
اين نويسنده صاحب عقيده از رجال ادبی و اجتماعی معروف ا يران است . سالهای درازی که من و تو هنوز خود را نمی
شناختيم، روزنامه نويسی بنام بوده است و شماره تأليفاتش از اعداد دو رقمی در گذشته است و سير و سلوکش در دواوين
متقدمين برجسته سرزمين ما از تفحص های مؤثر و جاندار دوران اخير بوده است.
ايشان دلشان نمی خواهد اين م طالب فعلاً با نام خودشان نشر شود . می گويند سبک هر نويسنده ای با خود آن نويسنده
است و طبيعی است که با اين فتوا خوانندگان هوشيار مجله به فراست درخواهند يافت که اين نثر محکم و مستدل و
سنگين و دلپذير از خامه کدام هنرمند خلاقی تراويده است.
« با سلام و اخلاص و سپاس، جواد وهاب زاده
را همراه نامه ای برای زنده ياد دشتی به تهران فرستادم . ايشان بلافاصله در نامه ای طولانی پس از تفقد و « کاوه » مجله
تشويق متذکر شدند که با خواندن اين مقدمه همه کس متوجه می شود که نويسنده کتاب من هستم و حتی به شوخی نوشته
182
به نحوی به « کاوه » بودند که اين مقدمه ف قط نام و نشانی منزل من را کم داشت و تأکيد کردند که حتماً درشماره بعدی
٢٣» خرداد ماه ١٣٥٢ برابر با ژوئن ١٩٧٣ بخش دوم تحت عنوان « کاوه » اصلاح آن بپردازم . در شماره بعدی مجله
با نامه ای کوتاه از من به شرح زير به چاپ رسيد: « سال، سودای غنيمت
عاصمی عزير، مقدمه شماره گذشته، اشتباهی داشت که با اين تذکر اميد رفع آن را دارم . قضيه اين است که دوست »
صاحب نظر بنده که اين مطالب را به اختيار من گذاشته اند، نويسنده آن نيستند و متأسفانه نويسنده اصلی را ايشان هم
نمی شناسند . به هر حال، آنچه مسلّم است و عکس الع مل خوانندگان مجله هم مؤيد آنست، مطالبی است عميق، پرمغز و
روشنگر و علی عليه السلام فرموده است : بنگر که چه می گويد، منگر که ، که می گويد . بنا بر اين بايد از اين نوشته ها
بهره گرفت و به غنای انديشه کمک کرد . نويسنده هر که باشد، خدايش توانايی بيشتر در انديشيدن بدهد که ما را نيز از
اين رهگذر نصيبی رسانده است.
« با سلام و اخلاص و سپاس، جواد وهاب زاده
را در ايران چاپ و منتشر کند و بعدها برای من تعريف کردند که « ٢٣ سال » شادروان علی دشتی ميل داشت کتاب
را به يکی از مهمترين رجل سياسی آن ايّام، که من اکنون م يل ندارم نام او را افشا کنم، دادم . خواندند و « ٢٣ سال » کتاب
.« صلاح نيست در ايران چاپ شود » : اما به زنده ياد دشتی می گويند .« بسيار هم پسنديدند »
کتاب پس از مدت کوتاهی در لبنان منتشر شد . در سفر بعدی که به اروپا آمدند، ايشان چند جلد کتاب همراه خود برای
من هديه آوردند که هنوز من يک نسخه آن را در کتابخانه خصوصی خود دارم.
دستگير و زندانی کردند . از آن جمله دکتر علی نقی « ٢٣ سال » پس از انقلاب افراد گوناگونی را به اتهام نوشتن کتاب
منزوی مدتها در بند بود . در همين ايّام شادروان دشتی هم دستگير شد . يکی از دلايل دستگيری ايشان نوشتن همين ک تاب
بوده است. « ٢٣ سال »
من نگران حال شادروان دشتی بودم و برای آنکه خبری از ايشان بگيرم، مرتباً با دوستان و آشنايان ايشان تماس می
گرفتم. بالاخره متوسل به مرحوم سعيدی سيرجانی که ياری وفادار و مصاحبی بزرگوار و دوست صميمی ايشان بود
شدم. پس از مکالمات تلفنی متعد د و اصرار من، ايشان شماره تلفن بيمارستانی را که شادروان دشتی در آن بستری بود
در اختيار من گذاشتند تا با ايشان تلفنی صحبت کنم . چند بار کوتاه با ايشان صحبت کردم . آخرين مکالمه تلفنی من با
ايشان به اواسط ديماه ١٣٦٠ می رسد که چند روز قبل از فوت ايشان بود . گفتگوی ما بسيار کوتاه و صدای شادروان
دشتی بسيار ضعيف و جمله ها بسيار مقطع و پراکنده بود . بارها از ايشان پرسيدم که آيا دارويی احتياج دارند تا برايشان
بفرستم. ايشان خواهش من را ردّ کردند و چنين دريافتم که اصلاً ميلی به درمان خود ندارند. مکالمه ما قطع شد.
مرحوم س يعدی سيرجانی پس از فوت زنده ياد دشتی، در سفری به خارج از کشور چند روزی مهمان من در شهر مونيخ
بودند. در اين سفر مرحوم سعيدی سيرجانی مشروحاً از آخرين روزهای حيات زنده ياد دشتی برای من صحبت کردند
که من چند نکته آن را بازگو می کنم.
در زندان آزار و شکنجه زيادی به شادروان علی دشتی وارد می کنند و حتی در زندان بر اثر شکنجه لگن خاصره ايشان
آسيب می بيند و به همين سبب او را از زندان به بيمارستان جم انتقال می دهند . سعيدی تعريف می کرد که به کمک
آشنايان موفق شده بود در بيمارستان از زنده ياد دشتی عيادت کند . جالب توجه آنکه بارها دشتی از سعيدی تقاضای مواد
سمّی (سيانکالی، سيانور) می کند تا به زندگی خود خاتمه دهد.
زنده ياد علی دشتی در حاليکه خود در بستر درد و اندوه گرفتار بود اما بيش از هر چيز نگران سرنوشت کشور و
ميهنش بود و تاب و تحمل ديدن سقوط ايران را به درّه فنا نداشت و بالا خره در حاليکه آثار شکنجه بر پيکر استخوانی او
هويدا بود با درد و اندوه و در فضايی بسيار غم انگيز در ٢٦ ديماه ١٣٦٠ در سنّ ٨٨ سالگی در بيمارستان جم
درگذشت.
يادش هميشه گرامی باد∗.
تا حديث عاشقی و عشق باشد در جهان
نام او بادا نوشته بر سرِ ديوانِ عشق
زنده ياد دشتی در ١٢٧٧ در دشتستان متولد و در جوانی همراه پدر برای تحصيل عازم کربلا و نجف :« ره آورد » ∗ زيرنويس فصلنامه
شدند. ١٢٩٧ پس از خاتمه تحصيلات به ايران بازگشتند . ١٣٠٦ به نمايندگی مجلس شورای م لّی انتخاب شدند . در ١٣١٤ زندانی شدند . ١٣١٨
مجدداً به نمايندگی مجلس شورای ملّی انتخاب شدند و سالها به وکالت مجلس مشغول بودند . از سال ١٣٣٣ تا ١٣٥٨ سناتور در مجلس سنا
بودند. شادروان دشتی هرگز ازدواج نکرد و خويشاوند زيادی نداشت . تنها يک خواهرزاده دارند که در تهران زندگی می کنند به نام مهدی
تصويری » ماحوزی که در تابستان سال ٦٢ پس از فوت دشتی، يادداشتهای منتشر نشده شادروان دشتی را پيرامون ناصر خسرو تحت عنوان
منتشر کردند. « از ناصرخسرو

